101
کـه قدرتش ـان را بـه م ـا نش ـان دهنــد ،امــا نشانشــان دارد ،لحظـ های دسـت از مقاومـت و تـاش برنمـ یدارد. فـردا را دارنـد .دیـروز یـک نمـاد سـمبلیک اسـت بـرای
م یدهیـم ]...[ .زندانیـان سلان هسـانه و بـا ک ممحلـی د هپانـزده نفـری بری ـده و تــواب هس ـتند و در انتظ ـار یـک نسـل ،بـرای مقطـع خاصـی از تاریـخ کـه نویسـنده
جل ـو م یآین ـد ]...[ .سـرهنگ بــه روی خــودش عف ـو بـه سـر م یبرن ـد .مراس ـم یادب ـود جشـ نهای دو
نمـ یآورد .دومیـن اسـم را کـه م یخوانـد دکتـر صفـوت هزاروپانصدس ـاله را بـه ه ـم م یزنن ـد ،ام ـا اختلاف ـات آن را آ گاهانـه انتخ ـاب کـرده اسـت.
کوچـک و تناقضـات پنهـان و آشـکار ،همان زنـدان را هم «حــال و ه ـوای بن ـد شـش مث ـل هـر روز نیسـت.
اسـت .دکتـر صف ـوت ق ـد م یکشــد. جن بوجوش ـی پنه ـان زیـر پوس ـتش احس ـاس
-نه! برایش ـان تل ختـر م یکن ـد. م یش ـود .ایـن جن بوجو شه ـا در زن ـدان همیشـه
«جب ـاری م یگوی ـد :صفایـی بورژواسـت .تم ـام اخ ـاق از حادثـ های خبـر م یدهن ـد .اس ـداللهی بـه حمی ـد
سرهنگم یگوید:چینه؟ کثیفبورژواهارادارد]...[.جباریم یگفت:اسـداللهی م یگوی ـد :نم یآین ـد .ح ـالا م یبین ـی کـه بعض یه ـا زه
دکترصفوتم یگوید :گفتم کهنه! بـهالهیاریحسـادتم یکنـد]...[.الهیاریقلبـشدرد م یزننـد .اسـم کسـی را نم یبـرد ،امـا همـه م یفهمنـد
سـرهنگ اسـم چنـد نفـر دیگـر را م یخوانـد .تمامشـان م یکن ـد و نف ستنگ ـی دارد ]...[ .صفایـی م یگوی ـد: بـا کیسـت .اسـداللهی چشـم دیـدن الهیـاری را نـدارد.
نـادم هسـتند .هما نهایـی کـه هرسـال تقاضـای عفـو آ نه ـا کـه پشـت سـرم حـرف م یزنن ـد ب یشـر فاند. الهیــاری ه مچش ـم دی ـدن او را ]...[ .هـردو در بن ـد
[]...اسـداللهیبـهحمیـدم یگویـدخودتانبـهالهیاری شـش زنـدان قصـر هسـتند .هـردو حزب یانـد .م یگوینـد
م یکردن ـد]...[ . بگوییـد.مـنبـااوحـرفنم یزنـم]...[.رحیـمم یگفت: جـزء بالای یهـا .تـا مدتـی در یـک اتـاق بودنـد ،امـا بعـد
حمیـد م یگویـد ا گـر ای نطـور اسـت جـواب همـه مـا را جنـون! شـک نبایـد داشـت کـه صفایـی دچـار جنـون اسـداللهی خروپـف جبـاری را بهانـه کـرد و از اتـاق آ نهـا
ش ـده ب ـود .دکتـر سپاس ـی م یگفـت :عقــدۀ ناپلئون ـی!
بشـنو :نـه! نـه! []... تـوی سـلول ،شـیخ مرتضـی روی سـجاد هاش خ مشـده رفــت» (خا کس ـار.1)8 :2015 ،
سـرهنگ از کـوره در مـ یرود و فحـش م یدهـد .حمیـد و زیـر لـب دعایـی م یخوان ـد و گا هگاه ب هعم ـد کلم ـات اســامی بعض ـی از شـخصی تها عب ـارت اسـت از:
جـواب سـرهنگ را م یدهـد .اسـداللهی خـودش را بـه عربـی را بلندبلن ـد م یخوان ـد؛ ام ـا همـۀ حواسـش بـه اسـداللهی ،صفایـی ،جبـاری ،غفـوری ،دکتـر صفـوت،
دکتـر صفـوت م یرسـاند .نگاهـی بـه زخ مهـای صـورت اسـداللهی اسـت .دو هفتـه پیـش وقتی حـرص الهیاری حمی ـد ،افش ـاری ،ش ـیخ مرتض ـی و . ...بیش ـتر آ نه ـا
او م یکند.حمی ـد از ای نکـه جشــن را بــه هــم زد هانــد رادر خـرد کـردنشـخصیتاسـداللهیدیـد گفـت[»]... بیشــتر از بیسـت س ـال در زن ـدان بود هان ـد و بعض ـی
دیگــر مث ـل حمی ـد جوا نتـر و پرانرژ یترن ـد .همـه بـر
احسـاس رضایـت م یکنـد. (هم ـان 66 ،57 :و .)105 ایــن باورن ـد کـه در زن ـدان ه ـم بای ـد روحیـه و تحـرک
سـرانجام ایـن نبـرد از پیـش معلــوم اســت؛ یــک مــاه ای نگونـه اسـت کـه بس ـیاری از همیـن ب هراس ـتی داشـت ،وگرنـه وام یرونـد ،مثـل کسـانی کـه طلـب عفـو
سـلول انفـرادی ،شـکنجه بــا شــاق و چ هبســا نقــص اس ـتخوا نخردکرد ههای حـزب روان ـی م یش ـوند، کرد هانـد یـا برید هانـد .باای نهمـه ،خواننـده خـود را در
عض ـو ش ـدن ،کـری ،شکســته شــدن دند ههــا ،امــا کـودک م یشـوند و جگـر همدیگـر را پـاره م یکننـد .آیـا کنــار زندان ـی حـس م یکن ـد .در دیروز یه ـا ،زندان ـی،
عق بنش ـینی ه ـم ممکـن نیســت» (همــان،32 ،29 : ای نهـابـهقـولنویسـندهدیروز یانـدوامـروزرافرامـوش زندانبـان،خواننـدهونویسـندۀرمانهمگـیزندان یاند
کرد هانـد؟ کسـان یکه مبارز ههـای آ نچنانـی و دفاعیـات و گونـ هایسـنگینیتعری فناپذیـررابـررویسـینۀخـود
33و .)34 پرش ـور داش ـت هاند ،آی ـا حافظـۀ خویـش را از دسـت احس ـاس م یکنن ـد .کمتـر کس ـی خاطـر های ش ـاد از
راوی ابایـی از پرداختـن بـه جزئیـات مسـائلی کـه داد هانـد؟آیـاتکـرار یکنواختروزهابهزوالشـان کشـانده بیـرون زنـدان دارد .هرکـس بـه دنبـال چیـزی اسـت کـه
دیـده اسـت نـدارد .وا کاوی عمیـق نویسـنده ،کـه در اسـت؟ آیـا بـاور و ایدئولـوژی آ نهـا کشـش ای نهمـه را بـه آن بنـازد یـا بـه دیگـری فخـر بفروشـد؛ امـا عل یرغـم
اینجـا خـود راوی اسـت ،در بیـان وضعیـت روحـی و نـدارد؟ ای نهـا سـؤالاتی اسـت کـه نویسـنده بـر عهـدۀ تمـاماختلافـات،ه مزمـانمقاومـتهمهسـت.امثال
روانـی شـخصی تها ،شـکنندگی آ نهـا در اثـر شـکنجه، خوانن ـده م یگ ـذارد و خ ـود امان تدارانـه بـه تصویـر شـیخ مرتضـی کـه نماینـدۀ تیـپ مذهبـی هسـتند کار
گـذر زمـان و دور مانـدن از واقعی تهـای جامعـه و کـردن آ نه ـا م یپـردازد .هما نگونـه کـه بره ـم زدن خودشـان را م یکننـد .کسـانی چـون حمیـد ،بـا آنکـه
نپذیرفتـن آ نهـا ب هعلـت دگماتیسـمی کـه بـر روح جشـن شاهنشـاهی را بـه تصویـر
و روان زندانـی چنبـره زده از ویژگ یهـای مهـم ایـن م یکش ـد کـه در تناقـض ب ـا حبــس اب ـد
رمـان اسـت کـه در بقیـۀ آثـار حـوزۀ ادبیـات زنـدان بـه د لمردگـی بسـیاری از زندانیـان
آن کمتـر پرداختـ ه شـده اسـت .شـاید ب هدلیـل وجـود اسـت و حـالا روز جشـن اسـت.
همیـ ن ویژگ یهاسـت کـه دیروز یهـا را از بهتری نهـای «حمی ـد م یگوی ـد :ب یشـر فها
ادبیـات زنـدان م یداننـد .نویسـنده هما نگونـه از روح زودتـر صندل یه ـا را چید هان ـد
انقلابی،سـتیزندهوآشت یناپذیرشخصی تهاییچون
حمیـدسـخنم یگویـد کـهاز فروپاشـیدرونـیمقاومت
اسـتخوا نخردکرد ههای زنـدان ،مصاحبـۀ اسـداللهی
بـا نشـریات خارجـی و سـکوت او بـرای بیـان
نکـردن فشـار و اختنـاق در جامعـه و
شکنج ههای قرو نوسـطایی در زندان
کـهدر هالـ هایاز ابهـامباقـیم یماند.
صفایـی بعـد از ی کعمـر مبـارزه
و مقاومـت و تحمـل بیـش
از بیسـت سـال زنـدان
دیوانـه م یشـود.
باغموزهزندانقصر 1 .1کتابدیروز یهادرسال 1366درایرانمنتشرشده.نویسندۀمقالهاز کتابتجدیدچا پشدهدرسال2015درسوئدبهره گرفتهاست.
شمار ٔهبیستوچهارم102
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
شـده اسـت .از خفقـان م یگویـد کـه هـوا و دریـا را هـم دیروز یهـای نسـیم خا کسـار ایجـاد سـؤال م یکنـد؛
دربرگرفتـه اسـت. ایجـاد شـک م یکنـد؛ ایجـاد انگیـزه و تحـرک انقلابـی
«[ ]...بدریـه را تـو انبـاری قایـم کـرده بودیـم [ ]...تـا م یکنـد،بـاتردیدیبرجانزندانـیوخواننده کهپساز
سـه شـب پشـت خون همـون پـاس دادن .بدریـه عیـن خواندن رمان بازهم خواننده را رها نم یکند و با همین
خرگوشـی بـود کـه از تـو سـوراخ زیـر بـرف بیـرون م یآمـد.
خرگوشموهاشـو که کوتاه کردهبود،پسـرکتازهسـالی تناقضـات واقعـی بـه پایـان م یرسـد.
بـود کـه از بـازی فوتبـال برم یگشـت. «حمیدم یگوید:فشـار تویزندانمثلنارنجکیاسـت
[]...اینو کهخوبم یشناسی؟ کـه زود ضامنـش را کشـیده باشـند .نترسـی و ب هموقـع
گفتم:مناینجاهیشکهرانم یشناسم. آن را پرتـاب کنـی روی سرخودشـان منفجـر م یشـود»
بهنجف گفت:برااینیکیرفیقتهمتعریف کن.
و بعد بلند شـد و با جوت 4شـروع به پا ک کردن شیشـۀ گـردنخـودرابـاشیشـهم یزنـدویـابـاسـردرونشیشـه (همـان.)88 :
روی میـز کـرد .نجـف کـه بیشـتر حـرف مـ یزد ،شیشـه م یرود.هفتساعتزیرشکنجهبودنوطاقتآوردن سـرواناحسـانییکیدیگـراز تود ها یهـایزندانیدچار
شـفا فتر م یشـد .ی کجـور شـفافیت وقیحانـه پیـدا کار فـولاداسـت؛امـامـردندر زیـرشـکنجهبیشـتراتفـاق
م یکـرد کـه آدم را بـه غثیـان وام یداشـت» (همـان25 : م یافتـد و نویسـنده بـا نگاهـی سـینمایی و اطلاعـات توهـمودگرگونیم یشـود.
تـا .)30 غیرمسـتقیم و قطر هچکانـی ،مـا را بـا آن روبـ هرو م یکنـد « [ ]...به مادرش خبر داد به رئیس زندان شـکایت کند
«[ ]...صبـح ،حیـاط زنـدان بـه میـدان جنـگ شـبیه کـه حتـی خوانـدن آ نهـم ر گهـای عصـب خواننـده را کـه زندان یهـای سیاسـی بـرای کشـتن پسـرش توطئـه
بـودآد مهـاهمـهنعـشم یشـدندومـنخیـالم یکردم
ذوالجنـاح ب یسـواری ایسـتاده اسـت و ردورحیالهـیرک نهعـ ُسـشم زخمـی م یکنـد. کرد هانـد.
دسـت راسـتش را بلند کرده ،نعش را بو «[ ]...صـدا برخاسـت .مهیـب و ترسـاننده ،انـگار صفایـیقا هقـاهم یزنـدزیـرخنـده:اینجـاخوبنیسـت!
م یکشـد .در صبـح ،هیـ چگاه دیـوار پیـدا نبـود .دیوارهـا خـرد شـدن شیشـ های کـه ب هنابهنـگام بافـت متبلـور اینجـاخـوبنیسـت!حمیـدم یگویـد:ممکناسـت کار
اسـ بهای سـفید نجیبـی بودنـد کـه در اطـراف میـدان منسـجمشاز اصطـکا کچیـزیسـختوسـرددر یـک
راه م یرفتند و روی گرد ههاشان پارچۀ سفید لک هداری نقطـه از هـم بپاشـد .بعـد صیحـۀ شـکافتن بـاد و رهـا دسـت خـودش بدهد.
بـود کـه ج اجـا دسـ تهایی آن را خونـی کـرده بـود []... صفایـی سـطل در دسـت شـروع بـه رقصیـدن م یکنـد
هـر سـه نفـر بـه هـم تکیـه داده بودنـد و شان ههاشـان بـه شـدن جسـمی سـنگین در هـوا. [ ]...پاسـبا نها ب هطـرف صفایـی یـورش م یبرنـد.
همچسـبیدهبودودس تهاشـاناز پایینبههمقلاب -خواهـش م یکنـم جسـد را از روی پل ههـا آروم آروم صفایـیوحشـ تزده کمیعقبم یکشـدودوبـارهفریاد
شـدهبـود ،کـهاز در آهنـیزیـربلندگـوبیـرونرفتنـد[]...
بکشـید بـالا. م یزنـد :ب هپیـش!
-ب یعرض هها. جباریسربلندم یکند:دکتر!
-خواهشم یکنماونارومتفرق کنید»(همان.)43:
اینداسـتان کهنامدیگرش«فصولعاشـقانهبندیان» -بله!
اسـت بـا ت کگوی یهـای درونـی و نوعـی جریـان سـیال -بـهالهیـاریبگـو کاریبـه کار مننداشـتهباشـد.مناز
ذهـن در میـان واقعیـت و فراواقعیـت پرسـه م یزنـد تـا هم هشـانخسـتهشـد هام.از هم هشـان»(همان.)117:
گوشـ های از رنـج و شـکنجۀ زندانیـان را نشـان دهـد.
تـویاتـاقهـوای گرمپـایدیوار بوم یدادونفـسآدمرا داستان«دندانوطنا بدار»
م یگرفت .حمید تکیه داد به مجید و مجید چسـبیده داستان «قابیل و مندال 1پرنده»
بـودبـهاحمـدوسـ هتاییشان هب هشـانهتـویتابـوتدراز داستاندندانوطنا بدار از مجموعه«گیاهک»اولین
ایـن داسـتان زیبـا را نویسـنده بـه بـرادرش منصـور داسـتانیاسـت کهنسیمخا کسـار در آنب هطور جدیو
کشـیده بودنـد و پل کهایشـان رو یهـم خوابیـده بـود» خا کسار،نویسنده،شاعروزندانیسیاسی،تقدیم کرده هنرمندانهبهادبیاتزندانم یپردازد.در اینداسـتان
(همـان.)25 : اسـت.در اینداسـتاننویسندهاز سمب لها،استعارهو
نسـیم خا کسـار در میـان زنـدان و همیـن شـکنج هها خرد هروای تهـا اسـتفاده کـرده اسـت تـا بتوانـد اعـدام و از دریچ های کهبراثرفراموشیزندانبانباز ماندهاست،
شکنجه و زندان را به تصویر بکشد .سرفصل داستان با مخاطـبوراویبـادنیـایزندانارتباطبرقرار م یکنند.
بـزرگ شـده اسـت .شـاید امـروز کـه در اوترخـت هلنـد اشـارهبهقابیلدر سـورۀمائدهشروعم یشود.داستان داسـتاناز زاویـۀاو لشـخصمفـردوبات کگوییزیبایی
زندگـی م یکنـد ،کمـی آسـوده باشـد ،امـا خا کسـاری کـه در زندان م یگذرد و با فلا شب کهایی به دوران کودکی
م یشناسـیم،اندوهغربتاز بار شـکنج هاشنم یکاهد. شـروعم یشود.
راوی برم یگـردد. «بایـدپوسـتراخـواب کـرد،یعنـیبایدپوسـتراعادت
شـاید جسـمش کمـی آرام باشـد ،امـا روحـش هنـوز در «گفتـم :یـه روز کـه داشـتم نقط ههـای سـیاه روی آب را داد کـهبـهخـوابرودتـاتوانپذیراییشالقیرا کهروی
کوچ ههـای آبـادان پرسـه م یزنـد. نـگاهم یکـردم،صـداییـهجیـغتـوینخ لهـابلندشـد
«[]...در فاصلـهبیـنرف توآمـدصبحگاهـیبـود کـهاورا -بلنـد و کشـیده -اون وقـت مـادر موسـی دویـد میـان آننـوار م ینهـدبیابد.
نخ لهـا.سـرشبرهنـهبودو گیسـوانشرا کـهبریدهبود [ ]...گفتـم بـرام تعریـف نکـن چطـور گردنشـو روی
دیـدم،شان هب هشـانۀسـرباز م یرفـتوم یرفـت کـهروی گرفتـهبـوددسـتشوعصابـه2اشبـاز شـدهبـودوافتـاده شیشـ هها کشـید .گفتمتعریفنکنچطور رفتعقبو
صندلـی لهسـتانی بنشـیند [ ]...مـرا بـه اتـاق پهلویـی بـودرویسـعف 3کوتـاهیهنخلجوانو گـردنلاغرشاز
م یبردنـد .اتـاق ،خالـی و سـرد بـود .یـک دستشـویی، پشـتپیدابود .گفتمچندماهیبود کهموسـیرابرده باسـر کوبیدتوشیشـۀپنجرهواونوقت[ ]...گفتمنگو
لخت هلختـه ،مگـه سـر گاو بـود؟
یـک پتـوی خیـس ،یـک تخـت ،یـک میـز و یـک صندلی بودنـد» (خا کسـار.)18:1358، انگار در اتاق روب هرویی باز بود و انگار سـرباز داشـت آن را
لهسـتانی» (همـان.)42 : بعـد از رمـان دیروز یهـا ،یکـی از داسـتا نهای
فرصتـینبـودتـااز زندگـیخا کسـار بگوییـم کـه کمـا کان اسـتخوا ندار خا کسـار همینداسـتاناسـت.نویسنده م یبسـت کـهوقتـی گفتـهبودمآب،برگشـتهبـودو گفته
خاطـرات کودکـی ،روای تهـای تودرتـو و رگ ههایـی از بـود« :بلـن قده بچه جنوب بـود نه؟
خسـتگ یناپذیر در کار نوشـتن داسـتان ،رمـان و سورئالیسـم را هذیا نگونـه در لفـاف سـیاه واقعیـت -نم یدونم!
نمایشـنامه اسـت .بـه زبـان فارسـی و زبا نهـای دیگـر پیچیدهاسـت.در بعضیقسـم تهاداسـتانشـعرگونه
و ه مچنـان غرب تنشـین .وی در نامـ های بـه بـرادر م یشـود؛امادر تصویرشـکنجه،اعدام،اختناقوحتی -چهجور نم یدونی؟
آد مفروشـی زندانیـان تح تفشـار شـکنجه چیـزی کـم -شـمال یـا جنـوب هیـچ فرقـی نم یکنـه! چـه م یدونـم
م ینویسـد« :ایـن دوری طولانـی از هـم یـک جورهایـی نم یگـذارد.راویاز خواهـرشبدریـهم یگویـد کـهاعـدا م کجایـی بـود!
آدم را بـه خـواب مـرگ م یبـرد و خـواب مـرگ بـا ایـن
سـرف ههاوسـقلم ههاقطـعنم یشـود.ی کجـور بیـداری -خب،خب،چهشـمال،چهجنوب،از دیشـبتاحالا
اونجـاس .هف تسـاعته کـه بردنـش اونجـا .تـو طاقتشـو
لحظـ های اسـت و بعـد هـم خـواب مـرگ .خیـال نکنـی داری کـههفـتسـاعتاونجاباشـی؟
مأیوسـم و از ایـن حر فهـا ،نـه ،از همیشـه پرکارتـرم».
دیشـب تـا بـشـومدام،ل یـحاتمجـ ًناـوطاقبتبـوشـدومداو اشـگـتهماز» -ا گـه بچـه
(خا کسـار، حـالا اونجـا
.)37 :1358
کتابنامه شـکنج ههای بـه مسـتقیم ًا نویسـنده داسـتان، در ایـن
1 .1خاکسار ،نسیم .)2015( .دیروزیها ،سوئد :کتاب ارزان. جسـم یای م یپـردازد کـه زندانـی بـرای فـرار از آ نهـا رگ
2 .2خاکسار ،نسیم .)1358( .گیاهک .تهران :انتشارات امیرکبیر.
3 .3خاکسار،نسیم .)1360(.گا مهایپیمودن.تهران:انتشاراتققنوس.
3 .3شاخوبرگنخل 1 .1بهزبانمحلییعنیبچه گوسفند
4 .4جوت=کلافپیچیدهازنخبرایپاک کردنشیشه 2 .2دستمالیسیاهکهزنانبهپیشانیم یبندند
103
تابستانهمانسال
نگاهی به دنیای داستانی ناصر تقوایی
هتقمیوافنیرـگـزنویدیدرخالدساـسـفتت.اه نتمپقیررندیابگزـ ًاوی تمیمــشاــمخصخًاصتایحــصــتیتأثکـیـــهر مختصـر تاری ـخ ادب ـار ملت ـی سرکو بش ـده را در خ ـود ماهپیشانیدر تنور
گنجانـدهاسـت.تاریخـی کـهدر تکـراریخسـتگ یناپذیر
می ـان حا کم ـان دس تب هدسـت م یش ـود« .تابس ـتان تابس ـتان س ـال ،1348نزدیـک
بـه پنج ـاه س ـال پیـش،
ویژگ یه ـای آث ـار همینگ ـوی دانســته م یشــوند در کگاروگـشِـر بهان ـیدارزگامهحدنرـ آب ـتاایدـانن ـال» روایـت چن ـد هم ـان س مجموعـه داس ـتان «تابس ـتان
ایـن هشـت داس ـتان قاب لردیابــی اســت .ب هلحــاظ هربـار یکـی از آ نهـا اسـت کـه هم ـان س ـال» از ناصـر تقوایـی،
جماعـتجدامانـدهرابازگـوم یکنـد(جـزداسـتانهفتم
مؤلف هه ـای داس ـتانی تقوایــی نیــز چــون همینگــوی کـهاز نظـرگاهسـومشـخصروایـتم یشـود).قصهقصۀ الههامینی نویس ـنده ،فیلمنام هنوی ـس
بخـش بزرگ ـی از ب ـار داس ـتان را بــر گــردۀ دیالــوگ و کارگـردان آبادان ـی بـه چ ـاپ
م یگ ـذارد .در گف توگوهاسـت کــه مــا پــی بــه هویــت جماعتـی اسـت بـا تر سهـای بـزرگ و د لخوشـ یهای هش ـت ممججممووععــ ًاها 3ی6از رس ـید.
کوچـک ،ام ـا دغدغـۀ ممنوعیـت ای نگونـه کتا به ـا صفح ـه ب هه مپیوس ـته کـه
اشـخاص م یبری ـم و بـه وقایــع و موقعی تهــا آ گاه اندوهـی آشـنا و کهنـه اسـت .سیاسـت را شـاید بتـوان داســتان
م یشـویم .شـکل گف توگوهـا نیـز چنانچـه همینگـوی بیشــتر نداشـت ،ام ـا ب ـا همیـن حج ـم ک ـم و ب ـا آ نکـه
بـدانپایبنـدبود ،گفتاریوبسـیار نزدیکبـهمحاورات نامـادری هنـر قلمـداد کـرد کـه همـاره ادعـا م یکنـد از هرگـز اجـازۀ تجدیـد چـاپ نیافـت ،امـروز یکـی از برتریـن
دخترخوان ـدۀ زیب ـای خ ـود پش ـتیبانی م یکن ـد ،ام ـا از
عالـم واقـع اسـت .تقوایـی اجـازه م یدهـد شـخصی تها بالندگ ـی او م یهراس ـد؛ چرا کـه آن را موجـب س ـقوط مجموع هه ـای ادبی ـات داس ـتانی ماسـت« .تابس ـتان
سرشـانبه کار خودشـان گرمباشـدوآن کاریرابکنند همـان سـال» از آن دسـت کتا بهایـی اسـت کـه هیـچ
کـهدر آنموقعیـتمشـخصانجـامم یدهنـدوآ نگونـه خ ـود م یبین ـد. حا کمیت ـی نشـر آن را برنم یتاب ـد و از ایـن منظـر ناصـر
گرفت هشـده از اکیـهجـباایزـددر.ردویایگــرتخوصخی ّسصــۀتوادمر حـرف بزننـد تقوایـی هنرمنـد راسـتین مـردم اسـت .هنرمنـدی کـه
بیـان ماوقـع همینگ ـوی، خلقـش همـواره صاحبـان قـدرت را در هـر کسـوتی و بـا
اسـت.تقوایـینیـزدرسـتمثلاسـطورۀآمریکایـ یاش، هـرنـامونشـانیآشـفتهم یکنـد.البته«تابسـتانهمان
حجـم عظیمـی از قصـه را در اختیـار مخاطـب م یگـذارد سـال» متنـی سیاسـ تزده نیسـت و کمتـر واژ های در آن
و ترسـیم کامـل رخدادهـا را بـه تخیـل و شـعور او وا گـذار هسـت کـه ارجـاع مسـتقیم بـه مفاهیـم یـا رخدادهـای
م یکن ـد .در تع ـدادی از داســتا نها مــا بــه هویــت سیاسـیبدهـد،امـاآنـان کـهاز بازنشـرایـناثـرممانعـت
راوی پـی م یبری ـم ،نـه ای نکــه راوی از خــود صحبتــی کــرده و م یکنن ـد خ ـوب م یدانن ـد کـه ایـن مجموعـۀ
شمار ٔهبیستوچهارم104
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
مهاجـر ب ـودن آ نه ـا را مـردود م یکنــد .آ نهــا ظاهــرًا عمدامیســدشتتــ ًااوند،دمرخجبفـمروضعاــییـاهزایزذزبعـهـینان ـنیگریرااویـِمیییاگنوـیلذرسـدشــ.تخهومصداارنسوگاـیتوـناـهنت
متعلـق بـه همـان خط هانـد .فرزنـدان همـان سـرزمین کـه همینگ ـوی ضرورت ـی نم یدی ـد در وراج یه ـای
ثرو تسـازند ،امـا هیـچ سـهمی از آن خـا ک و ثروتـش ذهن ـی آد مه ـای قصـ هاش غوطـه بخ ـورد و تنه ـا
ندارن ـد و چ ـون اش ـباحی سـرگردان مــدام در حــال جلو ههـای عینـی ماجـرا را بـه مخاطـب نشـان مـ یداد،
آمدوش ـد می ـان بهش ـتی چرکیـن و جهنمــی شــرجی تقوایـی نیـز م یگ ـذارد ت ـا گیج ـی ،ان ـدوه ،واهم هه ـا
هس ـتند .هم هچیـز حکایـت از ب یثباتــی دارد :آغــوش و د لخوشــ یهای آد مهــای داس ـتانش در می ـان
فاحشـ هها کـه نم یت ـوان ب ـدان دل بســت؛ میخانــۀ گف توگوهــا ،حـرکات و ســکنات آ نهــا هویــدا ش ـود.
گارا گیـن کـه مـدام م یخواهـد درش را ببنـدد و بـرود؛ و امـا دربـارۀ جها نبینـی بایـد گفـت تقوایـی نیـز همواره
اسـکله کـه گاه راه ورودش بـه بهانــ های بســته شــده قغمـاالندبنــرـ ًادقتهپهـرممیاننساگاـنـزـوپایییـباشهکنربـسوــازگزارتیونخوظحرـاردلهد،اوراوادحم.اآوناــِدلدمبههاـزوایدچیر اهوحهـناایـیزل
و همیشـه خطـر اخـراج از آنج ـا هســت .جالــب آنکــه س ـقو طاند .قهرمانان ـی کـه قهرمان یش ـان بدا نه ـا
به ـای سـر زدن بـه بهشـت ،عـرق ریختــن در جهنــم تعلـق نداش ـته و در جنگ ـی بـرای پیـروزی دیگـران
اسـکله اسـت؛ چرا کـه زن و عـرق هزینــه دارد و ناچــار بـه دسـت آم ـده اسـت؛ ام ـا شکسـت و سقوطش ـان
ایـن جماعـت بایـد بـه شـوره بسـتن معـده و کلافگـی بشسـکیاسرـ حتقایقسـایس ـ ًوامپلـمـیوبـرسدانسـ بـتهوبشـیباینیدـامدا بهـیـودت انیـآنن
از گرم ـا تـن بدهن ـد ت ـا بتوانن ـد خــود را بــه میخانــۀ پیـروزی پیشـین اسـت .داسـتان دوم (بیـن دو دور) از
گارا گیـن ی ـا خانـۀ زن ـی برس ـانند و کمــی از طعــم آن ایـن منظـر بـه داسـتان آدمک شهای همینگوی شـبیه
آرامـش ب یثبـات را بچشـند .تنهـا کسـی کـه خانـ های اسـت .ب ـا ایـن تف ـاوت کـه قهرمان ـان فرامو شش ـدۀ
برایـش تعریـف ش ـده و سـر و همســری دارد گارا گیــن همینگـوی بـه مـرز ب یتفاوتـی و افسـردگی رسـید هاند،
صاحـب میخانـه اسـت کـه البتـه مـدام بـا کارگـران در ببــههآوغـیروان ِگـشرزنی هنـوز م ینوشـند، امـا قهرمانـان تقوایـی
تمـاس اسـت و در هـراس کـه مبـادا نکبـت زندگـی آ نها م یکشـند و میـل پنـاه م یبرنـد ،عربـده
زندگـ یاش را بیالایـد .ای نگونـه اسـت کـه در داسـتان دارن ـد .گرایـش بـه ویرانگـری در چندیـن ج ـای
هفت ـم وقت ـی م یبین ـد زنـش ماننــد فاحشــ های کــه داســتان ،ازجملــه در داســتان ســوم (تنهایــی) م ـوج
روبـ هروی مغـاز هاش بـه دنبـال مشـتری بـوده ،سـیاه م یزنـد« :منـدی نـگاه کـرد بـه پشـت سـرش .گفـت:
پوش ـیده ،بلافاصلـه از او م یخواهــد لبــاس ســیاهش مح ـل نم ـ یذارن .گفت ـم :ولـش ،ب ـازم فرصـت دع ـوا برسوکـانیـــخند؛تی اشچزـراخخکـویِهـصددیرش بگتــررم ـزباـیاممتنر نومایرمکــزتیاآهوـسراـ،د.رتاایوـو تنقیتریکبشاــ ًماـخ ًهیای ـبـرچص
هـس» (همـان .)28 :در همیـن داسـتان وقتـی راوی
را ع ـوض کن ـد. و رفیقـش بـه میخانـه م یرس ـند ،میخانـه را ویـران
م ییابن ـد و تأسـف م یخورن ـد از ای نکـه چـرا دیـر بـه بــه نــا گاه ص ـورت م یگیـرد .آنج ـا کـه کس ـی در حیـن
کتابنامه گف توگوهـا نـام راوی را بـر زبـان مـ یآورد« :داشـتم بـه
1 .1تقوایی ،ناصر .)1348( .تابستان همان سال .تهران :کتاب لوح. دعـوا رسـید هاند« :گارا گیـن گفـت :شـماها بـرای دعـوا سـیفو م یگفتـم مـن شـبا خوابـم نمیبـره( »...تقوایـی،
میـز و صندل یهـای شکسـه رو خـوش نداریـن .گفتـم:
بهتــره آدم خــودش اونــا رو بشــکونه .منــدی گفـت: « ،)8 :1348گفـت :عاش ـور از بچ هه ـا چـه خبـر؟
کاروبـار اسـکله خوبـه؟» (همـان )25 :و «اسـی مـا هیـچ
کیفـش تـو همینـه» (همـان )29 :و در پایـان داسـتان، شانســی نداری ـم» (هم ـان .)37 :در باقــی داســتا نها
منـدی کـه دلبسـتۀ دختـرک هـرز های شـده ،از اینکـه
نم یتوان ـد او را پابسـت خ ـود نـگاه دارد خشـمگین هویـت راوی نامشـخص اسـت و مخاطـب نم یتوانـد
ب هیقیـن دریابـد کـه از میـان کارگـران اسـکله ایـن بـار
م یش ـود و شیشـۀ مشـروب را م یشـکند .آد مه ـای کدا میــک زب ـان بـه روایـت گش ـوده اسـت .ایـن تنه ـا
تقوایـی هنـوز امیدوارنـد و هنـوز در روز عاشـورا بـه امیـد
تظلـم کف نپـوش م یشـوند .نـگاه آ نهـا نگاهـی پـر از بخـش کوچکـی از نا گفت ههـای ایـن داستا نهاسـت.
هدرویــداستـاتاشـنخاچهصـاریممث(پـناله«ـمگاسهـ)ترکابمرـو ًادریدـر ابکهـ»اوم ا«دسکـتـرت».
اشـک و آه نیسـت ،بلکـه نگاهـی اسـت وص فناپذیـر در
دادخواهـی...« :ای همـۀ تاری خنویسـان همـۀ تاریـخ
زمیـن ،هرگـز گمـان مبریـد کـه م یتوانیـد یـک خـط از آم نیهرـاسبـنهندو.عـمیسـقترطـبروبدمریـخالـکفظادهـسـرًاتمۀ کسـابرگـربا رنخبــهداندظـیر
نــگاه خورشــیدو را بنویســید» (هم ـان.)52 :
ااوسساـــفلیتـتـ .اکـجـیهنشکـمـنده آجنـرنوبوـانقههعاـیمـتهــر ًادقاگییخقــکًرـاایجچـاآزه بنکـاوردگیدـهگراـارنسـ(ی (حتاموسـیــچـیدرا))
ب یبرزخ
چهـار مکانـی کـه در اثـر تقوایـی مـکان وقـوع رخدادهـا کارگـران تـن بـه چنیـن مأموریـت خطرنا کـی داد هانـد
م یشـوند دو جلـوۀ متفـاوت دارنـد و دو سـوی متقابـل
زندگــی کارگــران بنــدرگاه را نمایندگــی م یکنن ـد. جزئــی از نانوشت ههاسـت ،ام ـا وقت ـی بـه نق ـل از
کارگـران م یشـنویم کـه مسـتر برودریـک بـا خونسـردی
ایـن چه ـار مـکان فاحشـ هخانه ،میخانـه ،بن ـدرگاه و اطــاع داده اسـت کـه «اس ـی ایـز دد ان ـد حمی ـد ایـز
بیمارسـتان اسـت که دوتای اول یعنی فاحشـ هخانه و
میخانـه ب هگونـ های بهشـت کارگـران بـه حسـاب م یآیـد فینیشــد» (همــان ،)38 :م یتوانیــم او را نماینــدۀ
آکـنهزمظاانـهـهرً،ا یـحا بـسـهاعببـآارو ِریـتممنوادسـکتِـرب بیگانـۀ منفع تطلـب
و بن ـدرگاه و بیمارس ـتان تجل ـی جهن ـم اسـت .نکتـۀ نماینـدۀ اسـتعمار بـه
قاب لاعتن ـا در ایـنب ـاره نب ـود مکان ـی ثابـت و خنث ـی
بـه شـکل تأچـمو لنبراخناگنـیـهزاسـی بت.یککـارگـ سراو ِکنارداوسـبتایِنختانقموـاایـنی او نیـز در تقابـل بـا کارگـران و در کنـار مسـتر برودریـک
هس ـتند. قـرار دارد ،آشـنایی اسـت غریب هپرسـت .عنصـر دیگـری
کـه اثـر تقوایـی را بـه آثـار همینگـوی نزدیـک کرده اسـت
اســامی بومــی چــون «س ـیفو» و «خورشــیدو» ای ـدۀ عینی تگرایـی اسـت .بـا آنکـه هفـت داسـتان از هشـت
105
در پشتآنمه
جهانداستانیاصغرعبداللهی
توصیفـاتراوینیـزبـرایـنامرصح هم یگـذارد،وقتـیدر سـطر داس ـتان پیـش م یبـرد .حقیقتــی معما گونـه «خ ـون چیـز مهم ـی نب ـود .باره ـا
هی چکجـایداسـتانتوصیفـیشـخصییـاحتـینمایـی کــه انـگار بــرای حــل آن نبایــد راه چنــدان دوری را ب ـا اتف ـاق افت ـاده ب ـود کـه شـکمی
نزدیـک از چهـره ی ـا طـرز پوشــش هی چیــک از دختــران ماجراه ـای پرپی چوخ ـم پلیس ـی ط ـی کـرد؛ چرا کـه دری ـده ش ـود ،گلویـی شـکافته
ننومی یسبـیننیدـهمد.رب ـحـاارۀلآدی نگکــرهتشوـصخیصیفهـتاهواتصیودیارپســرتداازن یکاهماـ ًیا پاس ـخ مس ـئله در دل آئی نه ـا و باوره ـای غلـط مـردم شــود ،گیســوان دختــری بــه دم
دقیـق و جزئ ـی اسـت و هما نگونــه کــه از نویســندۀ جزیـرهنهفتـهاسـتونم یدانیـمتـابـه کـیوتـابـه کجـا اسـب بس ـته ش ـود ،نع شهایـی
داس ـتا نهایرئالیس ـتیانتظــار مــ یرود،شــخصی تها خواهـدبـود.حقیقتـی کـهغافلگیرانـهبـرخوانندهآشـکار مهسابرومند بادکــرده روی آب بیایــد ...بارهــا
واضـحوروشـنپیـشچشـمخوانندهمجسـمم یشـود: م یشـود،عرقـیسـردرویپیشـان یاشم ینشـاند،اورا اتفــاق افتــاده ب ـود یــا شــنیده
«زائ ـر حبی ـب ایس ـتاد .موه ـای ف ـر و ژولی ـده و چش ـمان بـهتفکـریعمیـقوامـ یداردوجـانوروحـشرابـهآهـی بــودم کــه اتفــاق افتــاده اســت»
گودرفت هاش،باآن کشیدگیپوسترویاستخوا نهای عمی قتـر م یکش ـاند.
بیـرو نزدۀ گون ههـا،هیئـتیـکمیـترابـهاودادهبـود» نویسـندهدر آغـاز بـاتوصیفـیاز میانـۀداسـتانخواننـده (عبداللهــی.)123 :1364 ،
(هم ـان)116 :؛ ی ـا توصیـف «علویــه» بــا ویژگ یهــای رابـهسـرزمینقصـ هاشواردم یکن ـدوب ـابـه کار بـردن همیـن چن ـد جملـه کاف ـی اسـت ت ـا بدانی ـم اصغـر
ناظاخهـوردآ گیاکهممتــارزننانســهراکـغهدابـریاـظمرادفرتـتیضــکاـدهاوزاتفجانقـــ ًا هسزمنس ـدرو واژ ههایـیمانندهمهمۀغریب،غروب،باد،قیامـتو... عبداللهـی،نویسـندۀآبادانـیمتولـد 1334در داسـتان
بـاخشـونتیاسـت کـهدر عمـلاز اوم یبینیـم«:علویـه در همـانپارا گرا فهـایابتدایـی،حا لوهـوایحاکـمبـر «در پشـتآنمـه»از مجموعـهداسـتانیبـههمیـننـام
وسـط درگاه حی ـاط ب ـود ،قدکوتــاه و چــاق .مقنعــه را داسـتانرابـرایخواننـدهروشـنم یکنـدوپیشـاپیشاو کـهدر سـال 1364بـهچـاپرسـیدهاسـت،مخاطـبرا
آ نط ـور کـه پیچان ـده ب ـود دور ســرش ،فقــط چشــ مها رابـرایرویارویـیبـاجهـانغریـبقصـهآمـادهم یسـازد. بـاچـهعرصـ هایاز دنیـایداسـتان یاشمواجـهم یکنـد.
پیـدابـودوبینـیپهـنو گون ههـایور مکـردهوخطعمود روایـتدربـارۀدخترانـیاسـت کـهانـگار هی چکـساز آغـاز، از ایـننویسـندهمجموعـهداسـتانیبـهنـام«سـایبانیاز
سـبزوسـطدوابـرووخـالسـبززیـرلـبپایینـی»(همـان: فردیت ـی برایش ـان قائ ـل نبـودهاسـتواز دیـدپـدرانو
.)124همـانخـالسـبزاجـدادی کـهپی شتـردرصحنـۀ سـا کنانجزیـره،همـه مادرانشــان و دیگــر حصیـر»نیـزدر سـال 1369منتشـرشـدهاسـت.
آغازی ـن داس ـتان نی ـز ب ـه آن اش ـاره ش ـده اس ـت« :هم ـان تنهـادخترنـد وبالـغ. قصـۀ«در پشـتآنمـه»در جزیـر هایآغـاز م یشـوداز هـر
وقـتبـود کـهعلویـهرویدماغـۀلنـج،زیـرلـبدختـران، سـو محصورشـده در دریایـی از سـنت و خرافـه و تعصـب،
خالسـبزاجدادیرا کاشـت»(همان)113:و گویی یکــی از جزایـر عر بنش ـین ایـران در اقلی ـم جن ـوب.
نمـادجبـریاسـت کـهنسـ لهایپیشـین تبعیدگاه ـی کـه جام هه ـای بلن ـد و س ـیاه ،پوشـش
در لفـافآدابوسـننبـهنسـ لهای همیش ـگی زن ـان آنجاس ـت .ی ـازده دخت ـر نوبال ـغ جزی ـره
جدیــد روا م یدارنــد. یکـیپـساز دیگـری گـمم یشـوند،یکـیدر راهبازگشـت
داسـتاناز پلاتـیبسـیار از مدرسـه و دیگـری وقت ـی ب ـا ب ـار هیـزم از نخلس ـتان
قــوی برخ ـوردار
اســت و برم یگـردد،هریـکبهطریقی.نویسـندهباانتخاب
هوشــمندانۀ زاویــۀ دیــد ،راوی را کــه بومــی
و دبیـر مدرسـۀ پسـرانۀ جزیـره اسـت
در جهـت کشـف حقیقـت ب ـا م ـا
همـراهم یکنـد؛یابـهتعبیری
دیگـر ،مــا را بــا راوی در
حرکتـیمشـترکو
روب هجل ـو ت ـا
آخریــن
شمار ٔهبیستوچهارم106
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
شـتکخـونبـهرویپیشـان یاشحالـشبـههـمبخورد اعتقــادات دینــی و باورهــای مذهبــی. نویسـندهب هخوبـیتوانسـتهبـاتمامـیعناصـر،سـاختار
و بش ـود از ردۀ مظنو نه ـا خارجــش کــرد .هم هشــان نویســندۀ ایــن داس ـتان در قالــب رئالیسـمی انتق ـادی پـاتقصـهراهدایـت کنـد.ناپایـداریایجـادم یشـود،
م یتوانسـتند.هم همـانم یتوانسـتیم»(همـان.)123: بـه نق ـد آداب ،آیی نه ـا ،باوره ـا و تم ـام من شه ـا و کشــمکش آغ ـاز م یگـردد و خیل ـی زود بـه بحـران
بـا کنـارهـمقـراردادنایننشـان ههام یتوانبهتفسـیری کن شهـایعرفـیواعتقـادیمـردمم یپـردازدومـارابـا م یانجامـد.ز نهـادر نبـوددخترانشـانضجـهم یزننـد
روشـناز آنچـهنویسـندهقصـدداردب هطـور غیرمسـتقیم حقایق ـی کمتـرشنید هش ـدهروبـ هروم یکن ـد.حقایق ـی و نالــه م یکنن ـد ،پدره ـا کف نپو شان ـد و ب یقـرار نعـره
کـهبـرایدانسـتنآ نهـایـابایـدنقـشمعلـمزنقصـهرا م یزننـد؛باای نهمـهلزومـینم یبیننـدبهپاسـگاهاطلاع
بیـان کنـد،دسـتیافـت. در دنیــای واقع ـی داشــته باشــیم و از حیــرت و درد آ گاه دهنـد.نویسـندهدر دیالو گهـایبیـنشـخصی تهاو
نقطـۀ اوج داسـتان به وجهی نمادیـن ،در غروبی طوفانی شـدنانگشـ تهامانرابجویـمویـاخواننـدۀقص ههایـی همچنینتوصی فهایداسـتانب هخوبیشـکافمیان
بـاپیـداشـدندختـراندرهمـانجزیـرهودرلنجـی کـه ای نچنینــی بشــویم؛ وگرنــه شــاید هیــ چگاه از رخ دادن جامعـۀسـنتیوبومـیرابـانمادهـایزندگیمـدرنمثل
سا لهاسـتهما نج ـابـه گلنشســتهشــکلم یگیــرد چنیـنوقایعـیدر کشـورمانآ گاهنشـویم،نـهبـاخواندن پاسـگاهومدرسـهبـهتصویـرم یکشـد،وقتـی گروهبانـی
و گر هگش ـایی غیرمنتظـر های کـه خواننــده را حیــر تزده صفح ـات اجتماع ـی روزنام هه ـا ،نـه پـی گرفتــن اخب ـار کـهپـساز گذشـتدهسـالاز زمـانتبعیـدشبـهجزیـره
م یکنـد«:علویـه گفتـهبـود کههمـۀآندختـرانرابرطبق در رسـانۀملـیونـهبـادیـدنبرنامـ هایدربـارۀحقـوق هنـوز از طـرفمـردمبـهرسـمیتشـناختهنشـدهاسـت
سـنتختنـه کـردهاسـتوآ نهـانجی بتریـنزنـانهمـۀ زنـان.اصغـرعبداللهـیدر ایـنداسـتانن هتنهـاقصـ های از راوی م یپرس ـد« :م یدان ـی مـن چن ـد س ـال اسـت
آن جزای ـر خواهن ـد ب ـود .و خب ـر ت ـا جزای ـر دوردس ـت رفت ـه خواندنــی و پرکشــش بــرای خواننــده روایــت م یکن ـد، اینج ـام؟ حتــی نیامدیــد بــه پاســگاه اطــاع بدهی ـد».
بـود»(همـان.)125:لنـجب هگ لنشسـتهنمـادسـن تهاو بلکـهرسـالتبزر گتـرنویسـندهرا کـههمـانروشـنگریو (همـان)یـادرجایـیدیگـر،پـسازپیـدا کـردنسـرنخ کـه
رسـمورسـوموآیی نهـایبومـیاسـت کـهمـردمرااسـیرو آ گاه یبخشـیبـهجامعـهاسـتتمـامو کمـالبـهدوش کاردآش ـپزخان هایخونــیاســتدر قهو هخانــهبــهراوی
گرفتـارسـکون کـردهاسـت؛آیی نهایـی کـهریشـهدرتاریـخ م یکشـد.از دلایـلایـنامـرم یتـوانبـهبرهـۀزمانـ یای م یگویــد« :البتـه بـه مـن مرب ـوط نم یش ـد .ح ـالا ه ـم
دارندوبا گذشـتسـا لهاونسـ لهاهمچنانبرایمردم کـهداسـتاندر آننوشـتهشـدهاشـاره کـرد؛چرا کـهنبـود مربـوطنم یشـود،امـا(»...همـان)120:؛همی نطـور بـا
بومـیپابرجـاماند هانـد.هما نگونـه کـهدر داسـتانهـم وس ـایل ارتب ـاط جمع ـی بـه گس ـتردگی عصـر حاضـر و توصیـف کـردنمعلـمزنغیربومیمدرسـه کهناتـواندر
م یخوانیـم«:حـرفسـا لهاوبارهاسـت.حـرفبارهـاو غیـابنظـاماطلا عرسـانیمسـئولدر دهـۀ 60شمسـی، کمـک کـردنوحتـیبرقـراریارتبـاطبـاه مجن سهـای
م یتوانســتهنویس ـندهرابــرایبازنمایـیونشــاندادن خـوداسـت.وقتـیدر مقابـلزنزائـرحبیـب(مـادر یکـی
سا لهاسـت» (هم ـان.)119: واقعی تهایموجودزمان هاشدر قالبچنینداسـتانی از دختـران گ مشـده) کـهموهایـشراچنـگم یزنـد،بـه
درپایا نبنـدیداسـتانبازهـمهمـۀآندختـرانباه ماند دیـوار چسـبیده ،کـز کـرده،م یلـرزدودر پاسـخبـهسـؤال
وبـاجام ههـایسـیاهبـهتـن(مثـلمادرانشـان)،بـالنـجاز مصم متـر کنـد. راوی کـهم یپرسـد«:چـه گفتـیبهش کهای نطـورزارش
دریـام یگذرنـد.دخترانـی کـه گویـیفردیتآ نهاسـا لها یک ـی از صحن هه ـای درخش ـان داس ـتان کـه معنایـی گرفتـهبـود؟»م یگویـد«:هیچـی..امـاحـقداشـت،هنوز
پیـشدر همهمـۀرسـمورسـوموسـن تهایحاکـمبـر عمیـقوقاب لتأمـلرابـهذهـنخواننـدهانتقـالم یدهد
زیسـتآن ـان گ ـمش ـدهاسـت،پیــشاز آنکــهدر جزیــرۀ صحنـ هایاسـت کـههمـۀمـردانوزنـانجزیـرهبـرای ج ـای ماتیــک روی ل بهایــم بــود» (هم ـان.)114:
کوچکشـان گـمشـوندوحتـیخیلـیپی شتـراز آنکـهپـا رف ـع اته ـام ،کاردب هدسـت روانـۀ خانـۀ ش ـیخ ش ـده و معلمـی کـهدرابتـداحتـیجـوراببـهپـانـدارد،درمیانـۀ
بـه جه ـان کوچـک ،محص ـور و محدودشــان بگذارنــد. در حی ـاط خانـه بـه صـف ایس ـتاد هاند« :تیغـۀ کارده ـا داسـتانوپـساز گـمشـدندختـران،جـوراب کلفـت
دختـرانقربانـیتیـغتندوتیـزسـنت کـهپی شتـراسـیر زیـرآفت ـابم یدرخش ـید.دس ـتی کـهخس ـتهم یش ـد، ســیاه م یپوش ـد ،کف شه ـای ب ـدون پاش ـنه م یخـرد
لنجـیسـاکنشـدهبودنـد،بازهـمقربانیم یشـوند.این تـکان م یخ ـورد و تیغـه کارده ـا بـه منش ـور پنه ـان وحتـیبـاچـادر لـبجـادهم یایسـتدودر پایـانوقتـی
بـار قربانـیفقـری کـهبـرفرهنـگواقتصـادجامع هشـان خورش ـید م یگرفـت و بـرق م ـ یزد» (هم ـان) .در ایـن از حقیقــت ماجـرا آ گاه م یش ـود ،تصمی ـم بـه اس ـتعفا
س ـایه انداختـه و آ نه ـا را ب ـا لنجــی در حرکــت روانــۀ صحنـهمـاشـاهدمردمـیهسـتیم کـهبـاحضورشـان م یگیـرد .در ســایۀ آ گاهــی و ناتوانــ یاش در پذیــرش و
شی خنشـی نهام یکنـد«:خواسـتگاریاز شی خنشـی نها در حی ـاط خانـۀ ش ـیخ ،در پـی اثب ـات ب یگناه یش ـان تغییـرجبـرناشـیاز جهلـی کـهدر باورهـایمـردمجزیـره
آمـدهوهمـۀدختـرانراخواسـتگاری کـرده،دوهـزاردینـار هسـتندودرعی نحـال کـهخـودرااز ارتـکابجرمـیمبـرا ریشـه دوانــده ،م یگــذارد و مــ یرود؛ درحال یکــه چــادر
بـرایهرکـدام.مخـارجعقـدورف توآمـدراهـمبـهعهـده م یکننـد،در ذهـنخواننـدهبـهجرمـیسـنگی نترمتهـم روی ش ـان ههایش افتــاده و بــاد بــا موهــای بلنــدش
گرفته .گمانم کار تماماست»(همان.)126:عرو سهای م یشـوند.اینجاسـت کـهباپرسشـیتأم لبرانگیـزروب هرو بــازی م یکن ـد .اس ـتعفای معل ـم زن جزیـره و تعطی ـل
کوچـک جزیـره م یرون ـد ب ـا ضج ههــا و جام ههایــی کــه م یشـویم:آیـاهمـۀایـنمـردمبـاسـن تهاوتعص بهـای ش ـدن کلاس دختــران اســتعار های از عد متغییــر
انـگاربـهسـیاهیسرنوشتشـاناسـت.م یرونـدوایـنبار، دیرین هشـانشـریکجـرمنیسـتند؟هما نگونـه کـهدر باورهـایسـنتیوآیی نهـایبومـیوهمچنیـننشـانگر
درپشـتآنمـهبـرایهمیشـه گـمم یشـوند؛ گویـیهرگز یکـ یدوجـایدیگـرداسـتانهـمبـهایـنموضـوعاشـاره ناکارآمـدینهادهـایفرهنگـیمثـلمدرسـهدر مقابلـه
م یشـود«:هاشـم گفتـهبـود:مظنـون!همـهمظنـون بـانـگاهجنسـیتیوواپ سگرایانـهبـهزنـاندر ای نگونـه
در ایـنجهـاننبود هانـد. هس ـتند خـب» ی ـا «همـۀ اهال ـی جزیـره ،یـک ب ـار ه ـم جوامــع اسـت .جوامع ـی کـه در آ نه ـا سـرخی خ ـون
ش ـده ،میرغضـب دیگـری بود هان ـد .کس ـی نیسـت کـه امـریمعمو لتـرم ینمایـدتـاسـرخیماتیـکمعلـمزن
کتابنامه از فـورانخـون،جـرخـوردنپوسـت،لـهشـدنچشـمو مدرسـهوتعریفشـاناز نجابتچیزیاسـت،حتیورای
1 .1عبداللهی،اصغر.)1364(.درپشتآنمه.تهران:انتشاراتفاریاب.
107
طعم گسزندگیزنان
مروری بر آثار زویا پیرزاد
40شمسـی _ کـه زمـان جـاری در بیشـتر داسـتا نهای زوی ـا پیـرزاد ب ـدون تردی ـد
پیـرزاد اسـت _ هنـوز بسـتر مبـارزه و سـتاندن حقـوق یک ـی از پرخوانند هتریـن
برابـر کـه مه متریـن ویژگـی جنب شهـای فمینیسـتی داستا ننویســان زن معاصـر
بـه شـمار م یآی ـد ،چن ـدان آمــاده نبــوده اســت .ایــن ایرانـی اسـت کـه اغلـب آثـارش در
نویس ـندۀ ارمن یتب ـار ،زندگــی زنــان ارمن ـی مانن ـد خـارج از کشـور نیـز بـا محبوبیـت
کلاریـس را در رمانـش هما نگونــه توصیــف م یکنــد زی ـادی روبـ هرو ش ـد ه اسـت.
کـه زندگ ـی زن ـان ایران ـی مانن ـد آرزو را .ایــن دو زن نـه پیــرزاد از معــدود نویس ـندگان لیلاساکزاد
ب هلح ـاظ تیـپ شـخصیتی و جایــگاه اجتماعــی ،کــه
ب هلحـاظ درماندگـی ،کـه وجـه اصلـی تمامـی ز نهـای ایران ـی اسـت کـه همـۀ آث ـارش
داس ـتا نهای پیـرزاد اسـت ،ش ـباه تهای فراوان ـی بـه زب ـان فرانسـه ترجمـه ش ـد ه
دارنـد .او تـاش م یکنـد آینـ های تما منمـا در برابـر زنـان و موفــق بــه دریافــت نشــان شــوالیۀ «ادب و هنـر» از
بنهـد تـا تصویـری کامـل از آنـان ارائـه دهـد ،از زندگـی دولـت فرانسـه شـده اسـت .روزنامـۀ فرانسـوی فیـگارو
روزمـرۀ آنـان گرفتـه تـا دغدغ ههـای مهمشـان ماننـد دربــارۀ او چنیــن م ینویســد« :از شــرایط کهـن زن ـان
هویـت ،عشـق ،کار ،علایـق و آرما نهــای شـخصی کش ـورش نم یگوی ـد ،بلکـه از ابدیـت در ح ـال گ ـذر
و ،...ب یآنکـه بـر آن باشـد تـا ایـن زنـان را ماننـد زری در م ینویسـد ،بـا زرانـدود کـردن زندگ یهـای روزمـرۀ ایـن
«سووشـون» دانشـور بـه عرصـۀ مبـارزه بکشـاند .شـاید زنــان».
آنچه او را در این راه موفق و داسـتا نهایش را باورپذیر در ایـن نوشـتار نـگاه کوتاهـی بـه جنب ههـای گونا گـون
م یکن ـد ،نزدیک ـی زندگ ـی شــخصی تهای داســتانش آثـار زویـا پیـرزاد م یاندازیـم.
بـه واقعیـت عمـوم جامعـه ایـران و ارمنسـتان اسـت .او ادبیــات فمینیس ـتی در طــول تاریــخ کوت ـاه ،ام ـا
زدنـرایکنـبـیهازمـمردصاانحبوابههساـیـت هانشدم ،یوگاقویعــ ًاد:مـ«رااینمکـیرهنفجکـانرـکدن.یـدمر پرفرازونشــیب خــود از منزلگا هه ـا و گذرگا هه ـای
ایـران ،ارمنسـتان ،هندوسـتان و بسـیاری کشـورهای مختلفـی عبـور کـرده اسـت .در ایـران دانشـور را بایـد
دیگـر کـه فرهنـگ غیرغربـی دارنـد ،دختـر زمانـی کـه روش ـنگر ایـن مس ـیر پرپی چوخ ـم دانسـت و بع ـد از او
متول ـد م یش ـود ،دختـر پ ـدرش اســت و ســپس زن داستا ننویسـانی چـون پیـرزاد ،توانگـر ،ناتاشـا امیـری
شـوهرش و در نهایت مادر پسـرش .سرنوشـت و زندگی و ...را نیـز ادام هدهنـدگان ایـن راه قلمـداد کـرد .پیـرزاد
یـک زن همـواره بـه زندگـی یـک مـرد گـره خـورده .ایـن از منظـر فمینیس ـتی ،همانن ـد پیش ـتازان ادبی ـات
چیـزی اسـت کـه جامعـه از زن توقـع دارد :کار کـردن در فمینیس ـتی ،س ـیمون دوب ـووار ی ـا ویرجین ـا وولـف،
منـزل ،ازدواج کـردن و سـپس بچـ هدار شـدن .حـدود قل مفرسـای پرشروشـوری نیسـت .بـا ای نکـه در بیشـتر
پنج ـاه س ـال پیـش در فرانســه نیــز بــه همیــن منــوال داسـتا نهایش از زنـان م ینویسـد و همیشـه دغدغـۀ
بـود ».بنابرایـن زنـان در ایـن جوامـع هنـوز آ نطـور کـه آ نهـا را دارد ،زنـان داسـتا نهای او ضعی فتـر از آ نانـد
کـه حرفـی بـرای گفتـن در برابـر مـردان داشـته باشـند.
دلیـل ایـن امـر شـاید ایـن باشـد کـه در ده ههـای 30و
شمار ٔهبیستوچهارم108
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
زن ارمن یتب ـار در فض ـای ش ـهری مــدرن آبــادان قبــل پرداخــت داســتان کوتــاه نشــان م یدهــد کـه در
از انق ـاب رخ م یده ـد ،ش ـهری کوچــک و مــدرن بــا رم ـان .نمادگرایـی یک ـی از بارزتریـن ویژگ یه ـای
بسـتری از فرهنـگ غربـی ،پـر از شورونشـاط و متفـاوت داستا ننویس ـی او ب هویــژه در داس ـتان کوتــاه اسـت.
بـا فضـای سـنتی ایـران .امـا ایـن عشـق نیـز نقطـۀ اوج داســتان «لک هه ـا»« ،مگــس»« ،مل خهــا» و بس ـیاری
ی ـا حادثـۀ داس ـتان نیسـت ،فقـط ق ـدری خوانن ـده را از داســتا نهای او بســیار نمادیــن و توصی فگونـه
قلقلـک م یدهـد و بـا موجـی از گرمـای جنـوب م یآیـد هسـتند .در داسـتان «لک ههـا» کـه ب هجرئـت م یتـوان
و مـ یرود .اینجـا هـم پیـرزاد از حملـۀ مل خهـا اسـتفاده گفـت یکـی از بهتریـن داسـتا نهای کوتـا ه اوسـت ،لیـا
م یکن ـد ت ـا ب ـای گرفت ـاری در دام عشــق ممنــوع را بـا سـیر روایـی داسـتان پیـش مـ یرود و هـر بـار را هحـل
م یتــوان اهیر نچگیـونزـهیبرـاهکـتهصموعیـمـروبل ًاکجشــزدو.دردور انیــماین هرهمـــااین جدی ـدی بـرای پ ـا ک کـردن یـک لکـه پی ـدا م یکن ـد،
داسـتانی ت ـا جایـی کـه دوس ـتش رؤی ـا بـه او پیش ـنهاد م یکن ـد
در نظـر گرفتـه م یش ـود ب ـا اندک ـی ریزبینــی یافــت :از کلاس ـی در ایـن زمینـه برگـزار کن ـد و اینجاسـت کـه او
عشـق و ازدواج و دوسـتی گرفته تا دشـمنی و نا کامی و را هحـل مشـکل زندگـی شـخصی خـودش را نیـز پیـدا
پذیـرش واقعی تهـای تلـخ .زندگـی بسـان بـاد ملایمـی م یکنـد و دیگـر لکـه و مشـکلی بـرای حـل کـردن نـدارد.
کـه در یـک شـهر گـرم جنوبـی بـوزد ،ادامـه پیـدا م یکنـد در «مگـس» روایـت داسـتان نمـودی از سـنت و وراثـت
و آشـوب و اضطراب اول داسـتان بعد از حملۀ ناموفق اســت ،وجه ـی نامرئــی کــه تنهــا در نبــودش ارزش آن
مل خه ـا ب ـدل بـه مهاجـرت پروان ههــا م یشــود کــه حـس م یش ـود و نویس ـنده حض ـور مگـس را بـرای
هماننـد بـاد ملایـم آن موقـع از سـال در آبـادان ،یـک بـروز ایـن وجـه نامرئـی بـه کار م یبنـدد .در«مل خهـا»
معجـزه بـه نظـر م یرس ـد« .گفتـه بــود :پروان ههــا هــم بازهـم بـا حضـور یـک حشـره مواجهیـم و مردمـی کـه
مهاجـرت م یکننـد .بـه آسـمان نـگاه کـردم .آبـی بـود. خ ـود تبدی ـل بـه ش ـهری از مل خهایـی م یش ـوند کـه
بـی حتـی یـک لکـه ابـر». در حـال گریـز از آ نانـد و ای نهـا مـا را بـا وجـه دیگـری
از داســتا نپردازی او آشــنا م یکنــد .گریزناپذیـری از
واقعی ـات زندگــی و بلایایــی کـه خــود انســان عام ـل
اصلـی آن اسـت ،داسـتان پیـرزاد را بـه باورهـای سـنتی
گـره م یزن ـد.
زب ـان یک ـی از مه متریـن عوام ـل موفقیـت پیـرزاد
اسـت .زبـان داسـتا نهای او اغلـب سـاده و کلاسـیک بای ـد جایــگاه خ ـود را نیافت هانــد .باای نح ـال در رمــان
«عـادت م یکنیـم» آرزو زنـی بـا آرما نهـا و عقایـد مـدرن
اسـت .چیـزی کـه در داس ـتا نهای فارس ـی ب هن ـدرت اسـت کـه زیـر بـار حـرف مـردان نمـ یرود .شـوهر اولـش
م یبینی ـم و ب ـدون اغـراق یک ـی از عوام ـل اصل ـی
ناموفـق بـودن داسـتا نهای فارسـی در عرصـۀ جهانـی را در فرانســه رهــا م یکنــد و خــودش تنهــا دختــرش را
بـزرگ م یکنـد .سـا لها بعـد بـا مـرد موردعلاقـ هاش هـم
اسـت کـه ن هتنه ـا کار مترج ـم را دش ـوار م یس ـازد، آواشقـعنــاًامعایششــوقدا،وبمهرایحش ـتـودی،ابوـراا نممخالیپفذیتـره ـداویزمماـناـدری ک ـه
بلکــه خواننــدۀ ناآشــنا بــا باز یهــای زبانــی فارس ـی را کــه
نیـز کس ـل و دلسـرد م یکن ـد .پیـرزاد در مصاحبـه ب ـا
مجلـۀ کوریـه انترناسـیونال م یگویـد« :دنبـال کلمـات اودادمـخهتـمر یشدهمـبـدا؛رازمـهامبازیکهـنـمدزنوـ بـیهکراابمـ ًطاـقـهاویش بوـباـااسرـاهدرهادرب
سـاده و درسـت هسـتم .سـاده نوشـتن بسـیار سـخت
اسـت ».در رمـان «عـادت م یکنیـم» بـا وجـه تـاز های داسـتان پیـرزاد نم یبینیـم؛ چرا کـه آرزو هنـوز در برابـر
خواسـت ههای مـادر و دختـرش ضعـف نشـان م یدهـد
از زبــان داســتانی در آثــار او مواجهیــم .آخریــن رم ـان و آن اقتــدار محــل کارش را نــدارد.
از فضایـی کپایــم ـرزًاادمتتوفاـناایوــتی نوویم ـسـدـرنندهورباـبــهرزاب ـای ننونشــس ـتلن
جدی ـد بـه آنچــه پیــرزاد را در ایـن س ـا لها بـه نویس ـند های
پرخواننـده در میـان خواننـدگان عـام و خـاص ایرانـی و
رخ م یکش ـد ،چـه ازنظـر شـخصی تها و روابطش ـان و خارجـی بـدل کـرده اسـت ساد هنویسـی و شـیوۀ روایـت
چـه ب هلحـاظ موضوعـی کـه دربـارۀ زندگـی مدرنـی در
تهـران اسـت .فض ـای م ـدرن و ش ـهری دهـۀ هش ـتاد کلاسـیک اوسـت .شـاید بتـوان در ساد هنویسـی او را بـا
کارور و مورا کامـی مقایسـه کـرد ،هرچنـد بـر ایـن بـاورم
در کنــار مشـکلات و آرما نهایــش و برخــورد جدی ـد کـه بایـد بـه همیـن کلمـه ا کتفـا کـرد« ،ساد هنویسـی».
شـخصی تهای زن بـا مسـائل آن ،داسـتانی متفـاوت
و گیــرا بــه وج ـود آورده اسـت. بـدون تردیـد آنچـه مورا کامـی را جـزو پرفرو شتریـن و
پـجرایـخزوۀانننوبـد هلتبرـیـدنلومف یراکتـنرداز آصرنف ًباـهسیادکـهنیوایزسکـانی ادیو ندیاهـسـاتی
جنب هه ـای فرهنگ ـی و اقلیم ـی داس ـتا نهای پیـرزاد
نیـز طیـف گس ـترده و درعی نح ـال ب هه متنی ـد های
دارد .پیــرزاد در آبــادان بــه دنیــا آمــده ،در س ـا لهای کــه کار مترجــم و خواننــده ،هــردو را آســان م یکنــد،
بلکـه انتخـاب سـوژ هها و جها نبینـی خـاص مورا کامـی
جوانــی بــه تهــران رفتــه و در آنجــا ازدواج کــرده اسـت اســت کــه هی چک ـدام ذر های تکـراری و کس ـ لکننده
و ا کن ـون سا لهاسـت در آلم ـان زندگ ـی م یکن ـد.
مـادرش ارمنـی اسـت و بارق ههـای فرهنـگ ارمنـی در نیســت .پیـرزاد ی ـا در کارهایـش جها نبین ـی خاص ـی
را لحــاظ نم یکنــد یــا دغدغــ های بــرای آن نــدارد .آ ِن
ا کثـر داسـتا نهای او بـه چشـم م یخـورد .باای نحـال داســتان یای کــه مندن یپــور در «ارواح شــهرزاد» از آن
او نثـر فارسـی روانـی دارد و هیـ چگاه واژه کـم نمـ یآورد.
رمــان «چرا غهــا را مــن خام ـوش م یکنــم» مص ـداق ودایـاســتصارفـن ًاهراوایی اوتهدیاــیـدهی حــرف م یزنــد در هی چکــدام از
ب ـارزی از تاره ـای ب هه متنی ـدۀ ایـن تن ـوع فرهنگ ـی و نم یشـود .داسـتا نها بر شهـا
از زندگـی خانواد ههـای ارمنـی یـا ایرانـی اسـت کـه البتـه
اقلیم ـی اسـت .کلاریـس زن ـی در آس ـتانۀ میا نس ـالی بسـیار ظریـف و هنرمندانـه روایـت شـد هاند.
ب ـا آرم ـان و رؤیاه ـای محق قنش ـده اسـت .عشـق
کتابنامه نافرج ـام ی ـا بـه ق ـول ن ـادر بکت ـاش «ناخیانـت» ایـن پیــرزاد بـه معن ـای واقع ـی کلمـه قص هپـرداز
1 .1پیرزاد،زویا.)1397(.چرا غهارامنخاموشم یکنم.چاپنودویکم. خوبــی اســت .او همــان مهارت ـی را در ســاخت و
تهران:نشرمرکز.
109
عشـ ـ ـ ـ ـ ـق
در تقابل
سـ ـنـ ـ ـ ـ ـت
بازخوانی مجموعه داستان «یک روز
مانده به عیـد پا ک» نوشته زویا پیرزاد
مجموعـه داس ـتان «یـک روز
مان ـده بـه عی ـد پ ـا ک» متشـکل
از سـه داس ـتان ب هه مپیوس ـته
اســت؛ ازایــ نرو م یتــوان آن
را داســتان بلنــد ()Novel
الهاماسکندری نامی ـد .داس ـتا نهای مجموع ـه
عبار تانــد از« :هســت ههای
آلبالــو»« ،گو شماهــی» و «یـک
روز مان ـده بـه عی ـد پ ـا ک».
مجموعـه داسـتان «یـک روز مانـده بـه عیـد پـا ک» از
نثــری ســاده و روان برخــوردار اســت و شــیوۀ روایــت
داســتا نها در آن نقالــی اســت .راوی مــردی ارمنــی
بــه ن ـام ادمون ـد اسـت کـه خاطـرات خ ـود را در سـه
دورۀ کودکــی ،جوانــی و میا نس ـالی در زم ـان حــال
روایـت م یکنـد .سـبک داسـتا نها رئـال و واق عگرایانـه
اســت؛ باای نح ـال زم ـان غیرخط ـی روایـت ،طـرح
سـؤال ،ایجـاد شـک و تردیـد و درگیـر کـردن خواننـده،
داسـتان را بـه سم توسـوی داسـتا نهای مـدرن بـرده
گ له ـای خز هگرفتـۀ روی دیــوار بــه فکــر راهــی بــرای هست ههایآلبالو اســت .بهانـۀ روایـ ِت داس ـتا نها اخت ـاف فرهنگ ـی
پ ـا ک کـردن آ نهاسـت؛ و بدیــن طریــق بــه ذهنیــت میـان مسـلمانان و ارامنـه و همچنیـن سـایه انداختـن
ک ـودک بـرای آزادی و رهایـی از کین هه ـا و باورهایــی «خانـۀ کودک ـ یام دی ـوار بـه دی ـوار کلیس ـا و مدرسـه رسـوم و باورهـای غلـط در زندگ یهـای مـدرن کنونـی
اش ـاره م یکن ـد کـه از س ـا لهای دور بــر زندگ یشــان ب ـود ».شـروع داس ـتان ب ـا ایـن جملـه ،کن ـار ه ـم قـرار
س ـایه انداختـه اسـت؛ اش ـاره بــه قبرســتان قدیمــی گرفتـن تربیـت و دیـن را از هم ـان ابت ـدا بـه خوانن ـده اسـت .اسـتفاده از عنصـر وهـم و ه مچنیـن نمادهـا و
پشـت مدرسـه کـه هیـچ حصـاری میـان آ نهـا نیسـت بفـضهـازیبیایمـر ِدی اسثــارلاارفـزحاوکدـهمابـسرـختان.ـهدرووجناممایعــهۀ اســتعار هها
و تنهـا مانـع بچ ههـا بـرای نرفتـن بـه آنجـا ،مخالفـت نش ـان م یده ـد .کلیس ـا مکان ـی مق ـدس اسـت بـرای داسـتا نها
مدیـر اسـت نیـز در همیـن راستاســت .امــا راوی و دعـا و پـرورش باورهـای مذهبـ یای که ریشـه در سـنت
طاهـره ،دختـر مسـلمان سـرایدار مدرســه ،قرارهــا و دارد ،و ب هص ـورت مکع بمس ـتطیلی ب ـا س ـن گهای اســت و تأثیـر باوره ـا و س ـن تهای حا ک ـم بـر زندگ ـی
باز یهایشـان همـه در همیـن محیـط اسـت کـه ایـن روزمــرۀ افــراد را نشــان م یدهــد .راوی او لشـخص در
خ ـود نوع ـی قانو نشـکنی و شکســتن سن تهاســت. خا کسـتری توصیـف م یشـود کـه شـش پنجـرۀ باریک، هـر سـه داسـتان بـا دقـت و کنجـکاوی تمـام وقایـع را
در جایـی از داس ـتان راوی بــرای کمــک بــه مــادر در بلنـد و همیشـه بسـته دارد .رنـگ خا کسـتری فضایـی
پخـت مرب ـای آلبال ـو ،شـروع بــه درآوردن هســت هها سـرد و بسـته ایجـاد م یکنـد .پنجر ههـای باریـک و بلند چــون دوربین ـی بـه تصویـر م یکش ـد؛ تمام ـی حـرکات
ب ـا میل هه ـای بافتن ـی م یکنــد« :قــاب بافتنــی را و صحب ته ـا را ب ـدون قض ـاوت بازگ ـو م یکن ـد ،تض ـاد
فروم یکـردم تـوی آلبالـو .هسـته درم یآمـد و م یافتـاد و همیشـه بسـته گویـی راه ارتبـاط بـا دنیـای بیـرون را میــان حـرف و عم ـل اطرافی ـان را بـه خوبـی نش ـان
ت ـوی کاسـۀ زیـر دس ـتم .آب قرمــز از انگشــتانم قط ـع م یکن ـد؛ ام ـا مدرسـه ب ـا س ـاختمانی دوطبقـه
م یچکی ـد .سـردار شـجاعی بــودم کــه ســربازهای بچازههاـرگ ـموگشلهکـام ـییپانز جَسپــرردییکآـهن ـفید و س ـن گهای س م یده ـد و بدیـن ترتیـب خوانن ـده را ب ـا خ ـود همـراه
دشـمن را ب ـا یـک ضربـۀ نیــزه م یکشــتم و بــدن ول ـی فض ـا م یکاه ـد؛ م یس ـازد .پیـرزاد در ایـن مجموعـه بـه تقاب ـل دو
تک هتک هشـان را کنـار م یانداختـم .در کتابـی کـه پـدرم مذهــب اســام و مس ـیحیت پرداختــه؛ در هرکــدام از
گاه ـی م یخوان ـد و م ـادرم تماشــای عک سهایــش را نسسـن لُک گشـهای ایرامدینــوهاارشـماردرهسدـارهد.حپـنـکج یک یدرمی ـان روی داســتا نها ،مضم ـون عشـق می ـان یـک مس ـیحی و
شـد هاند بـه واقعـۀ مسـلمان پررنـگ اسـت .از سـه مـورد عشـق ذکرشـده
ـت و بـه اس نقارس ه لُهکـاشـییپانرمجنگیاـناـهن ـرگ نش ـا ندهندۀ گلب
پنـج قارۀ در کندگـی بازمانـدگان پرا در مجموعـه ،تنهـا دختـر راوی جسـارت شکسـتن ایـن
سـنت را دارد و بـا پسـری مسـلمان ازدواج م یکنـد و از
جهــان اشــاره دارد .راوی از دوران کودک ـی ،ب ـا دی ـدن کشــور خ ـارج م یش ـود.
شمار ٔهبیستوچهارم110
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
فنج ـان قه ـوۀ مارت ـا صحبـت م یکنــد و نم یخواهــد ات ـاق خ ـود را از همسـرش ج ـدا م یکن ـد و برخ ـاف بــرای مــن غدغـن کـرده ب ـود ،عکـس عجیب ـی دی ـده
واقعیـت را بپذیـرد .او ب ـا خاطـرات زندگ ـی م یکن ـد و مخالف ته ـای خواهـر خ ـود و خان ـوادۀ همسـرش، بـودم .عکـس تپـ های کـه بـا جمجمـۀ آد مهـا درسـت
درسـتماننـد مـادرش در داسـتان اول ،شـروع بـه نگـه بـه کلیسـا و مدرسـه اندابـرادرِ ،بیرمخاینگـزهینرـا،د.کـایـه پننرجوـردرهاروییـ ریو ش ـده بــود .هنــوز مدرســه نم یرفتــم» (پیــرزاد:97 ،
داشـتن وسـایل و خاطـرات م یکنـد .ادمونـد در ضمیـر اتـاق بـا کلیسـا ،خـود .)258در ایـن بخـش نیـز پیـرزاد با سـاختن تصویری از
ناخودآ گاهـش آلن ـوش را ب هخاطــر ازدواج بــا بهــزاد، ب هگونـ های نشـا ندهندۀ اعتـراض مـادر و ایسـتادگی او یـک کتـاب تاریخـی ،کـه پـدرش گاهی و نه همیشـه آن
مقصـر مـرگ مارتـا م یدانـد و نم یتوانـد او را ببخشـد. در برابـر عقایـد و سن تهاسـت .مخالفـت بـا خواهـرش را م یخوانـد ،بـاز برم یگـردد بـه واقعـۀ تاریخـی حملـۀ
داسـتان در روز عیـد پـا ک اتفـاق م یافتـد .عیـد پـا ک آنج ـا کـه م یگوی ـد« :ات ـاق خودمـه ،م یفهم ـی؟ م ـال عثمان یهــا و کش ـتار ارامنـه و تأ کی ـد پ ـدر بـر ای نکـه
روز رسـتاخیر عیسـی و شـروعی دوبـاره اسـت .ادمونـد خـودم! فقـط اینجاسـت کـه راحتـم» (همـان.)278 : هرکـس بایـد بدانـد بـر سـر اقوامـش چـه آمـده اسـت.
در ایـن روز ب ـا کمـک دوسـت قدیمــی خــود دانیــک در اص ـل ،پیـرزاد ب ـا ه مزمان ـی وقای ـع ،تأثیـر تاری ـخ بـر
بـه زندگ ـی برم یگـردد ،باغچـه را دوبــاره پــر از بنفشــه رونـد رشـد فکـری راوی را نشـان م یدهـد؛ هما نطـور
م یکن ـد ،آلن ـوش را م یبخش ـد و زندگــی جدی ـدی را کــه در جایـی دیگـر ،راوی از موض ـوع انش ـای تکـراری
مشـیـرزوناعهمار یخکـنـورد:ی«نصشبـ ِسـحتب هعاـمد اوزبـعهیـحدیپــااطکنـاگسـاهتم .پیکنشــم.ت س هسـالۀ مدرسـه ،یعنـی «وظیفـۀ افـراد در قبـال میهن
بنفشـ ههای س ـفید ب ـا ب ـاد پـس و پیــش م یشــوند. مـادری» م یگویـد« :امسـال که کلاس ششـم هسـتیم،
انـگار از ج ـای جدیدش ـان راض یانــد .روی کاغــذ بایــد جمل هه ـای سـخ تتر بنویس ـیم ب ـا وظیف هه ـای
سـفید ،بـا جوهـر سـبز م ینویسـم "نونـوش عزیـزم»"... بیش ـتر» (هم ـان .)237 :ایــن بخــش ،دغدغــۀ راوی
را نســب تبه مس ـئولیت بزرگـش در قب ـال میهن ـی کـه
(هم ـان.)319 : ندیــده و نم یشناس ـد نش ـان م یده ـد ،میهن ـی کـه
جــز داســتا نها و تاریخ ـی کـه در خانـه و مدرسـه از
کتابنامه بزر گترهـا و معلمـان شـنیده معنایـی برایـش نـدارد.
1 .1پیرزاد،زویا.)1397(.چرا غهارامنخاموشم یکنم.چاپنودویکم. نـگاه سـطحی بـه جنـس زن نیـز در داسـتا نها مشـهود
اســت ،زن از دیــد همســر و خانــوادۀ او موجــودی
تهران:نشرمرکز. محـدود بـه خانـه و آشـپزخانه اسـت .بارهـا در داسـتان
شـاهد سـرکوفت شـنیدن و تحقیـر شـدن زن هسـتیم:
«عمــه ســبد س ـبزی خوردن ـی را کـه خ ـودش ت ـوی
گلخانـه کاشـته بـود گذاشـت روی میـز و مهما نهـا کـه
از هنرمنــدی عمـه تعریـف کردن ـد پ ـدرم گفـت" :ول ـی
هی چکـس بـه هنرمنـدی زن مـن نیسـت! تـوی شـهری
کـه سـنگ هـم جوونـه م یزنـه ،زن مـن قـادره دوروزه
درخـت خشـک کنـه!" .مادربـزرگ و عمـه کـه ب هنـدرت
حتـی لبخنـد م یزدنـد ،از تـه دل خندیدنـد» (همـان:
.)241
همچنیـن در داسـتان سـوم نیـز زمانـی کـه مادربـزرگ
ادمون ـد نجابـت را تعریـف م یکن ـد« :نجابـت یعن ـی گوش ماهی
اینکــه زن تــا قبــل از ازدواج مطیــع خواسـ تهای
پـدر باشـد و بعـد از پیونـد مقـدس زناشـویی از شـوهر «روز قبـل از عیـد پـا ک بـود .سـر ناهـار آلنـوش گفـت:
گکرفس ـتیـی بمـازهدکواس ـج کینبیگـویمـ".د:د"رلسطـف ـ ًات تصمیـم "مـن و بهـزاد
تمکیـن کنـد .ایـن آدا بورسـوم هزارا نسـالۀ ماسـت»، سـر غ ـذا مث ـل ای نکـه
مــادر جــواب م یده ـد« :آدا بورســوم هزارا نس ـالۀ
مـا دربـارۀ نجابـت مردهـا چـه نظـری دارد؟» (همـان: نمکــدان را بــده( »".همــان.)264 :
شــروع داســتان دوم بــا خبــر ازدواج آلنــوش ،دختــر
.)305 ادمونـد و مارتـا ،بـا یـک پسـر مسـلمان شـروع شـده و
در راس ـتای ایـن تغییـرات ،حت ـی مادربـزرگ و عمـۀ
ادمون ـد نیـز دیگـر سـخ تگیر یهای قب ـل را ندارن ـد خواننـده را از فضـای سـنتی و بسـتۀ داسـتان اول جـدا
م یکنـد؛ هما نطـور کـه بلافاصلـه پـس از ایـن خبـر نیـز
و ش ـاید تنه ـا در ح ـد حـرف بـه آن اش ـاره م یکنن ـد. راوی بـا شـنیدن صدایـی کـه از کوچـه م یآیـد« :آهـن،
آلنـوش بـا ای نکـه از بچگـی سـرکش ،لجبـاز و زبـا ندراز
بــوده و اهــل دعــا و نیایــش نبــوده ،نــوۀ موردعلاقـۀ چــدن ،آبگرمکـن م یخری ـم» ،م یگوی ـد« :فکـر کـردم
چیزهایــی کـه ایـن روزه ـا م یخرن ـد چق ـدر ب ـا قدی ـم
مادربـزرگ پ ـدری اسـت. فـرق کــرده» (همــان .)264 :در همــان ابتــدای کار،
بنفش ههایسفید راوی م یخواهــد وارد دنیــای تفاو ته ـا و تغییــرات
شـود و خواننـده را نیـز بـرای ورود بـه دنیایـی متفـاوت
بنفشـۀ سـفید ،چه در ایران باسـتان و چه در فرهنگ بــا دنیــای داس ـتان قب ـل آم ـاده م یکن ـد .آلن ـوش
غـرب ،نـزد عشـاق نشـان یـادآوری و فرامـوش نکـردن دختــری مس ـتقل و سـرکش اسـت کـه گویـی ایـن
یکدیگر اسـت .بنفشـه اسـتعاره از مارتای ازدسـ ترفته اســتقلال و آزادی را از مادربــزرگ خــود (مــادر راوی) و
اسـت .باغچـۀ خانـه ت ـا مارت ـا حض ـور داش ـته ،پـر از دانیـک دوسـت خانوادگ یشـان دارد .داسـتان دانیـک
بنفشـه ،و عشـق میـان مارتـا و ادمونـد جـاری بـوده، نیـز خـود معمایـی جدا گانـه ،امـا ه مراسـتا بـا مضمـون
امـا بـا مـرگ مارتـا ،باغچـه خالـی از بنفشـه م یشـود و داســتان اسـت.
در راسـتای همیـن تفاو تهـا ،برم یگردیـم بـه کودکـی
ادمونـد خـود را تنهـا م ییابـد. راوی و نقــل دور های از زندگــی مــادر کــه منجــر بــه
بنفشـ ههای س ـفید داس ـتان س ـوگ و زندگ ـی اسـت. تغییــر او از زن ســا کن و منفعــل داســتان اول بــه زنــی
ادمون ـد ب ـا گذشـت چه ـار س ـال از مـرگ همسـرش، آزاد ،فعـال و اهـل مطالعـه و هنـر م یشـود؛ زمانـی کـه
هن ـوز ه ـم گاه ـی بـرای دو نفـر قه ـوه م یریـزد ،ب ـا
111
داستان
دنیایجاوید
دیگ ـر رنگ ـی ب ـرای دی ـدن نداش ـتند. صــدای ســوت قطــاری مبهــم
قطارانگارلحظ هب هلحظهبهآنجانزدی کترم یشد. مثـلدریـلتـویسـوراخ گـوش
مــردان و زنان ـی بــا روپــوش ســفید از راه رس ـیدند و از جاویــد فروم یرفــت .پالتــوی
در ســبز رد شــدند .دل ب هه مخوردگــی جاویــد اجــازۀ خاکسـتریخو شدوختـیروی
صندلیسردسـورا خداریافتاده
خــروج صدایــی از حلقــش را نمــ یداد: علیرضابنانی بـود.بیـنصندلـیوپالتـومردی
شـیرین مانتـوی سـفیدش را جلـوی چشـمانم تـکان کــه م یدانســت نامــش جاویــد
اسـت کـز کـردهبـود.مـرد گمـان
مـ یداد. م یکـردبـ هزودینامـشرافرامـوشخواهـد کرد .کمی
-اینچطوره؟ کوثمیــردفووپالداتیـ ـور،هاد ِریفبلــززریگ وس ـقبرزم ـیز آ نطر فتـراز صندلـی
-اینو کهوقتیحاملهبودیم یپوشیدی. بـاپنجـرۀشیشـ های
-نهبامزه.اونیهلباسدیگهبود. هرازچندگاهـیبـاز ودوبـارهبسـتهم یشـد.جمـات
راســت گفتــه بــود .خــودم دکم ههــای آن پیراهــن بــا کلمــات جداافت ـاده از ه ـم روی ذهـن جاویــد رژه
قدیمـیرااز پشـتم یبسـتم.بعـداز آ نکـهدسـتانمرا م یرفتن ـد:
رویشـکمسـفیدبرآمـد هاشم یکشـیدمودرآینـهبـه «زنومردازقطارپیادهم یشوند.
آنخیـرهم یشـدم.همـانشـکمی کـهدنیایـمدر آن زنبچ هاشراسقطخواهد کرد.
خوابی ـده ب ـود. مردزنراترکم یکند.
یـادشآمـدچقـدر از آنروزهـادورشـدهاسـت.حـق زنپیششوهرشبازخواهد گشت».
داشـت.خیلـیازآنزمـان گذشـتهبـود.خیلـیقب لتر دســتی جــوان ،امــا خســته بــا رگ و پــی برجســته از
از حـالا بـود.حداقـلتـاآنجـا کـهتک ههـایباق یمانـده زی ـر پالت ـو بی ـرون آم ـد .دس ـت جاوی ـد ب ـه دس ـتۀ س ـرد
از حافظـ هاش کمـکم یکـرد.خیلـیقب لتـراز آ نکـه صندلــی بیمارســتان چنــگ زد:
مــرد تــوی ذهنــش در قطــار در حرکــت بــه شــکم زن دســتان گــرم و ســرخ شــیرین دســتۀ آن ور راحتــی را
روب هرویـشخیـرهشـود. گرفت ـه ب ـود.
-بــهنظــرمبذاریمــش کنــار اونســتونعزیــزم.میــز
حالا؟قطار؟ تلویزیــون هــم روبــ هروش.
یـکلحظـهبـهفکرشرسـید کـهآنخاطـراتراازپس دنیــا از اتا قخــواب ِل یل یکن ـان وارد ســالن پذیرایــی
ذهنـشبیرونبکشـدوبیـاوردبگذاردجلوتـر.جلوتراز ش ـده ب ـود.
-مامانیمنم یخوام کارتونببینم.
حالا: دنیـارا کـهدسـتانشرادوررا نهـایسـفیدشـیرین
ذهن؟ حلقـه کـردهبـود،از پشـتبغـل کـردموآرامخـودمراو
جاویـداحسـاسم یکـرد کـهقطـار بـهپشـتپیـچ کنـار دنیایـمراروی کاناپـۀراحتـیانداختـم.
سـالنبیمارسـتانرسـیدهاسـت.تپـشقلـب گرفتـه -آنتـنبایـداز پشـتبـومدرسـتبشـهبابایـی.یـک
بـود.انـگارآنذراتلعنتـیب یرنـگبـهقلبـشرسـیده سـاعتصبـر کـن.
بودنـد.از آنجام یتوانسـتندراهیآخرینمقصدشـان -ولیالآن کارتونشروعم یشه.
شوند. شیرین گفت:صبر کندنیا.صبر کن.
شـیرین گفتـهبـود:بالاخـرهدربـارۀآخـرشبـهنتیجـه گ لهـایسـرخرویدامـندنیـارویشـلوارمریختـه
ر-نســیه کدامـی ً؟ا.بـهایـنفکـر کـردم کـهقطـار از ریـلخـارج بـود.زنـیدر ذهنـماز پشـتپنجـرۀقطـار بـه گ لهـای
بشـه .زن و مـرد بمیـرن و... ســرخ پخ ششــده در دشــت م ینگریســت و مــردی
-و چی؟ روب هرویـشبـهتصویرمرددیگـریدر مردم کهـایاو.
-وبـرفـراز دشـت،دسـتبـهدسـتهـمدر آسـمان جاویــد دوب ـاره دســتش را زیــر پالتــو بــرد .آن ذرات
پـرواز کننـد. سـفیدلعنتـیاز لابـ هلایدیـوارۀمعـدهورودۀجاویـد
-خیلــی مســخر های .دارم باهــات جــدی صحبــت ردم یشـدندو ک مکـمآ نقـدر کوچـکم یشـدند کـه
میکنــم.
جاویـدبـهسـقفسـالنبیمارسـتانخیرهشـد.سـعی
کـردسـقفسـفیدرا کنـار بزنـدوآسـمانسـیاهشـبرا
شمار ٔهبیستوچهارم112
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
یـا هـر اتفـاق دیگـ های .منظـورم اینـه کـه داسـتان -مردوزنازقطارپیادهم یشن. تصـور کنـدوپـرواز شـیرینراآنبـالا ببینـد.
همیــن الآنــم کاملــه. -مردهزنروترکم یکنه؛ هـرثانیـه کـهم یگذشـت،صـدایقطـار بیشـترشـبیه
زنبچشروسقطم یکنه؛
بباالااحخـتـیراهطصـرـوداییحرسـوـوفتواقژۀطــ«ارسقواقطعــ»ًا بـضـربههپیزــدچم.کنــار کشـیدنناخـنرویتک هآهنـیزنـ گزدهم یشـد.
سـالن رسـید .سـو تهایی ناپیوسـته ،مثـل کلمـات زنهمپیششوهرشبرم یگرده! ناخ نهایهمیشـهلا کزدۀشـیرینرویسینۀدنیا
جـدا از هـم .سـوتی شـبیه زنـگ ...زنـگ ...زنـگ... شــیرین پهنــای دســتش را روی چانــه و لــب بـود.خـواببـددیـدهبـودوحـالا آمـدهبـودبیـنمـن
پایینیــش گذاشــته بــود .زیرچشــمی بــه دنیــا کــه وشـیرینبخوابـد.مـنامـاخوابـمنم یبـرد.مـداممـرد
زنـگ تلفـن. حـالا آمـده بـود و چشـمان پ فآلـودش را روی دامـن وزنداخـلقطـار تـویذهنـمبـاهـمحـرفم یزدنـد.
جاویــد گوشــی را برداشــته بــود ۲۱ .ســاعت قبــل از سـبزش م یکشـید ،خیـره شـده بـود .لبـاس گ لدار یــک بــار جناز هشــان در بیــن قطعــات پــارۀ آهــن
حــالا .زمانــی کــه تک ههــای آهــن کنــار پیــچ جــاده م یسـوخت.چنـدثانیـهبعـدپـایبرگـۀازدواجشـان
دنیـا تـوی کمـد داخـل اتـاق بـود. راامضـام یکردنـد.چنـدسـاعتیهمی نطـور گذشـته
دیگـر سـوخته بـود. صـدای قطـار واض حتـر از همیشـه اسـت .چشـمان بــود .آرا مآرام پل کهایــم ســنگین م یشــد .دســتان
صـدای سـوت قطـار قطـع شـده بـود .مـردان و زنـان جاویـد سـیاهی مـ یرود .انـگار قطـار دشـت را پشـت کوچــکدنیــارادر مشــت گرفتــهبــودم.بــرایاولیــن
سـیاهپوش ،پیـچ کنـار سـالن بیمارسـتان را پشـت ســر گذاشــته و وارد تونلــی تاریــک شــده اســت. بـار تصویـرواضحـیاز چهـرۀمـردوزنداخـلقطـار را
سـر گذاشـته بودنـد .صـدای شیونشـان دیگـر هیـچ تعــدادی از لام پهــای ســالن بیمارســتان روشــن
م یدیــدم:
شـباهتی بـه سـوت قطـار نداشـت. م -لیطشفـًـاوانمردو.ز تو دنیا رو ببر مهد تا من بنویسمش. «زن و مرد از قطار پیاده شدند.
پیراهـن سـیاه جاویـد در کمـدش کنـار چو بلباسـی -ولـی مـن بایـد سـاعت ۸سـر کار باشـم .چـرا همـۀ
خالـی دیگـری بـود .چو بلباسـی دیگـری کـه جـای زنبچ هاشراسقطم یکند.
پالتـوی خا کسـتری رنگـی رویـش خالـی بـود .خالـی کارات ای نجوریــه؟ مردزنراترک کرد.
از ۲۱ســاعت پیــش .از زمانــی کــه جاویــد ،گوشــی -ببخشــید عزیــزم ،ولــی ا گــه الآن ننویســمش
زنپیششوهرشبازم یگردد».
تلفـن را کنـار تلفـن روی میـز گذاشـت. ممکنــه کلمــات رو فرامــوش کنــم. صــدای قطــار حــالا شــبیه همهمــه و شــیون شــده
تـن سـرد و ب یرنـگ شـیرین در طبقـۀ پاییـن منتظـر بـدون آ نکـه نـگاه کنـم ،چشـ مغرۀ شـیرین را تصـور اســت .ذرات ب یرنــگ دســ تها و پاهــای جاویــد را
آخریـن تپ شهـای قلـب دنیـا در پشـت درهـای سـبز ب یحـس کرد هانـد.حـالا آ نقـدر ایـنذراتاز هـمدور
م یکــردم. شـد هاند کـهانگارن هانـگار همیـنچنـدسـاعتپیـش
بود. -باشـه مـن دنیـا رو م یبـرم ،ولـی بایـد خـودت ناهـار بـههـمپیوسـتهبودنـد.بـههـمچسـبیدهدر هیبـت
ذرات ب یرنــگ حــالا بــه ســلو لهای مغــز جاویــد قر صهایــی ســفید کــه حــل شدنشــان در آب ســرد
رســیده بــود .او داشــت همــه چیــز را فرامــوش درسـت کنی.
م یکـرد .حتـی همیـن واژ ههـا را و همیـن شـرمندگی بالبخند گفتم:باشه! تـویلیـوانمد تهـاطـول کشـید.
از ردیــف شــدن پشــت ســر هــم همیــن واژ ههــا را. شــیرین از اتــاق بیــرون رفتــه بــود .ولــی برگشــت و از خــواب بیــدار شــده بــودم .ســراغ یخچــال رفتــم و
هشــیار یاش لحظ هب هلحظــه کمتــر م یشــد. ســر و یــک دســتش را وارد اتــاق کــرد .لامـپ چــراغ یـکلیـوانبـزرگآبراسـر کشـیدم.حالا م یدانسـتم
دوســت داشــت بخوابــد .ای نبــار بــدون ای نکــه کوچـک دیـواری را خامـوش کـرد و گفـت :جاویـد! پایـانداسـتانمچگونـهخواهـدبـود.پشـتل پتـاپ
خوابــی ببینــد .واژ ههــا ت کتــک از ذهنــش پــا ک نشسـتهبـودم کـهشـیرینبیـدار شـد.بـدونآ نکـه
م یشــدند .آخریــن واژۀ دنیــا بــود .قب لتـر از آن -جانم؟ سـرمرااز رویصفحـهتـکاندهـم گفتـم:فکـر کنـم
شـیرین ،قب لتـرش قطـار .آخریـن احساسـش ایـن -ا گر همی نجوری تموم بشه چه ایرادی داره؟
ب-الوااقخعـ ًار؟ه!فهچکمایرـدشممچـیکهنجـیو؟ریتمومـش کنـم.
بــود کــه نبایــد ایــن داســتان را. ... -همی نجوری؟
-آره .منظــورم اینــه کــه وقتــی مــرد زن رو نخــواد،
دیگـه چـه فرق ـی م یکنـه کـه بمیـرن ی ـا ج ـدا شـن
113
جایخالی گنبد ِگلی داستان
صندل ـی ماش ـین _ کـه هنــوز پلاســتیکش را نکنــده جسـمی زیـر بـرج بلن ـد افت ـاده ب ـود و غیـر از کلا غه ـا بـرج چن ـد وقت ـی م یش ـد ق ـد
بودن ـد _ م یکوبی ـد و م یگفــت« :بدبخــت شــدیم... هی چکـس متوجهـش نب ـود .اتومبیل ـی کـه شـماره عل ـم کـرده ب ـود و هرچـه بیش ـتر
پ ـا ک ش ـهر دیگـری را داشـت و سرنشــینانش مح ـو م یگذشـت،رنـگولعابـشبیشـتر
بدبخـت ش ـدیم!» تماشـای بـرج بلنـد بودنـد ،از روی جسـم گذشـت .زن م یش ـد و اطرافـش را کمرن گتـر
پلیـس خونسـرد و آرام بـه محــل حادثــه نزدیــک شــد. یـک چشـمش بـه بـرج بـود و ه مزمـان داشـت لبانـش م یکـرد .بول ـدوزر بیلـش را ب ـالا
دخیساـبـاتبنـپهخـسـمش شتـمدوهبجــووددُبـریدکــو تهکهـ مهاچــیاوزنسـکارغرــا گذرکفـــفت را رژ م یمالیـد .همـان لحظـه جیـغ کودکـی کـه سـرش مـ یآوردو محکـم م یکوبیـدبـرسـر
تـاتکانـی دهـد،امـا سـرمثـل تک هکاغـذی داشـت پـاره را از اتومبیـل بیـرون کـرده بـود شـنیده شـد« :بابـا لهش دالان گل ـی ،تـرک م یافت ـاد روی جوادشاهمرادی
م یشـد.صـدایجیـغزنوزنـاندیگـر کـهشـاهدقضیـه
بودنـد دلیلـی شـد تـا پلیـس سـریع خـود را عقـب بکشـد. ک ـردی!» دیوارهـاوب یوقفـهفروم یریخـت.
مـرددوپایـشرارویترمـزفشـردولیوانچایاز دسـتش گنب ـد گل ـی ب ـا دالا نه ـای تودرت ـو
پلیـسآرام گفـت«:ایـنکـه هیچـیازش نمونـده!» ریخـت و پاهایـش را س ـوزاند .زن کـه ب ـا سـر رفتـه ب ـود مســاحت زی ـادی را گرفتـه ب ـود .مه متریـن نی ـاز بـرج
ک ـودک از ص ـدای جی ـغ ز نهــا ترســید و درحال یکــه تـوشیشـه،بیـرونرانـگاه کـردودرحال یکـه هنـوز لـب پارکینـگطبقاتـیبـود.خورشـیدداشـت غـرق م یشـد
بغضـش گرفتـهبـودرفـتزیر کتپـدر.پلیـسدرحال یکه پایینـش را رژ نـزده ب ـود بیـرون دوی ـد .کــودک از تـرس زیــر ابره ـای س ـیاهی کـه دوا ندوان هیـکل بزرگش ـان
م یخواسـت خونسـردی خــود را حفــظ کنــد گفــت: پاییننیامدوچسـبید گوشـۀماشـین.صدایجیغزن را بــه ه ـم م یکوبیدن ـد .ص ـدای جی ـغ پـر از ش ـادی
دخترکـی کـهبـهشـکلکپـدرش م یخندیـدو صـدای
«مث ـل کاغــذ ش ـده!» مـردمرا متوجـه کـرد« :زیـرش کـردی؟» شرشـرآ بنماهـایحـوضوسـط میـدان م یرفـتزیـر
پسـرجوانـی کـهدهانـشبـویمشـروبمـ یداداز پشـت -ن...نهبابا...یعنیمن؟... صـدایبـوق ممتـد ماشـی نها.هـواهـم پـربـوداز بـوی
روغــن سر خش ـده ،مـرغ بری ـان و ب ـوی تن ـد اودکل نه ـا
جمعیـت گفـت«:نـه...مثـلدسـتما لکاغذی!» در عـرض چن ـد دقیقـه س ـیل مـردم بـه سـمت جس ـم و کس ـی ب ـوی رزه ـای وسـط اتوب ـان را حـس نم یکـرد.
کونپـلدیـهمسیکـشـهدی،کگـفـی ازتپ:ا«گدقنیهـقــ ًاا میثـسلرددوسـشـتـمیاا لکشاغداذشــی!ت» آمـد.آد مهایـی کـهتـاچنـددقیقـۀ پیـشروی جسـم سـاختما نهایدوراتوبـانوسـیما نهایرنگـیبلـوار
پ ـا م یگذاش ـتند و بـرج را تماش ـا م یکردن ـد ،ا کن ـون ب ـا و پــل هوایـی و حت ـی بـرج بلن ـد بـه رنـگ خا کس ـتری
سپسروبهمردوهمسرش کرد«:چطورندیدیش؟» پیش ـانی چی نخ ـورده و ابـروان دره ـم ،مــرد و جســم را درآمــده بودن ـد و غـروب کـه م یش ـد س ـیاه س ـیاه بـه
-بهخدامنلهشنکردم! ورانـداز م یکردنـدوجملـ های مـدامتکـرار م یشـد«:کـور چشـم م یخوردنـد،امـاایـنچیـزیاز زیبایـیبـرج کـم
-پسمنلهش کردم؟ نخما کیکـسـرتدر.بـیربـرججشـم یبرفهـازیتبزیاـتـررنوهرـهـمامییرنشـگـدی،زتیمبــاا.مدرنقـیقـ ًگا
ب ـودی مگـه؟ ...آدم بـه ایـن بزرگ ـی رو ندی ـدی؟» بوراعصکـــ ًا بسـگهنبـچدشگـلـم نیمکـهیآمشــد.بهاتاری کتـراز همیشـهبـود
و همـان جـوانبـاز بـا خنـدهاز پشـت جمعیـت« :شـاید دقایقـی بعـد جمعیـت هراسـان از هـم بـاز شـد تا پلیس
هـممـن لهـش کـردم!» وارد شــود .مــرد دوزانــو نشســته بــود و موهایـش را
چنـگ مـ یزد و م یاندیشـید کـه ا گـر چـای نم یخـورد،
از دل جمعیـت صــدای نــوزادی بلنــد شــد .نــوزاد شـاید اتفاقـی نم یافتـاد .زن درحال یکـه ریم لهایـش
ب یوقفـه ونـگ م ـ یزد .ب ـاد شــدیدی وزیــد و ای نطــور داشـت روی صورتـش پاییـن م یآم ـد ،سـرش را بـه
بـه چشـمآمـد کـهموجـوددارد خـودش را تکا نتـکان
شمار ٔهبیستوچهارم114
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
کاری کنـد.چنـددقیقـهبیشـترطـولنکشـید کـهمـردم زن اسـت ،ول ـی مرده ـا معتق ـد بودن ـد قطع ـ ًا انس ـان م یدهــد .ص ـدای غریـب و ضعیف ـی از جس ـم کاغ ـذی
جســم و جــوان و عتیق هشــناس را دوره کردنــد .همــه نیسـت .پلیـس مانـده بـود چـه بگویـد .هـا جوواج بـه برخاسـت .صـدا همچـون سـوت ،همچـون جیـغ تیـزی
م یخواسـتند کاری کننـدتـاسـهمیاز عتیقـۀارزشـمند دل جمعیـت نـگاه م یکـرد .پسـر جوانـی کـه دهانـش خیابا نهـاراطـی کـردوبـهبـرجبلنـدخـوردوبازگشـت
بـوی مشـروب مـ یداد نزدیـک شـد .بـه جسـم کاغـذی
ببرنـد. نـگاه کـرد و گفـت« :بوی لاسـتیک ماشـین مـ یده .ا گه درون گو شه ـا.
مـرد کـههمهمـهرادیـدبـههمسـرش کـههنـوز در شـوک زن بـود مـن از بـوش م یفهمیـدم .مـن بـوی ز نهـا رو از پیرزنـی از درونجمعیـتفریـادزد« :پـسچـرا مقصـررا
بـودواشـکم یریخـتاشـاره کـردتافرار کننـد.زنقبول هـزار متـری تشـخیص مـ یدم».
نکـرد.مـرد گفـت«:م یخـوایتاابدبرم گوشـۀزنـدون؟» مـردان جلوتـر آمدنـد .مـردی کـه سـر طاسـی داشـت نم یگیریـد؟ایسـتادیدتـافـرار کنـه؟»
-معلومـه کـه نم یخ ـوام! ول ـی تکلیــف ایــن زن چــی کن ـار جس ـم نشسـت و گفـت« :مـن عتیق هشناس ـم. چنـد نفـر دیگـرهـمهمیـنراگفتنـدوحـالا همـهفریـاد
بذاری ـد ببین ـم ش ـاید عتیقـه باشـه».
میشــه؟ ن...ن ..نم یدونــم .منظــورم همیــن... صدایی گفت« :چرا این فکر رو م یکنی؟» م یزدنـد«:مقصـررابگیریـد!»
-راح تتـر اینـه کـه بری ـم .ای نجــا مونــدن ممکنــه -به خاطر این تیک هطلا ...اینجا رو نگاه کنید! پلیـس کـهاز کلمـۀ«دسـتما لکاغذی»خنـد هاش گرفته
تک هطـای مچال هشـد های از لابـ هلای پارچ ههـا بیـرون بـود بـه خـود آمـد .خنـده روی لبانـش ماسـید .ابروانـش
دردسرســاز بشــه. کش ـیده ش ـد .پسـر ج ـوان دوب ـاره بـه سـمت جس ـم
درگیـری مـردم ب ـالا گرفتـه ب ـود و هی چکــس متوجــه برگشـت و گفـت« :بـذار ببینـم شـاید بـازم باشـه». را کشـیدرویچشـمانش«:هـیآقـاتـو!»
نشـد کـه مـرد راننـده و همسـرش و کـودک فـرار کردنـد. و مقابـل چشـمان جمعیـت و پلیـس جسـم را وا کاوید. انگشـت اشـارۀپلیـسراننـدۀ ماشـینرانشـان مـ یداد:
زن ـی کـه مشـ تهایش را گـره کــرده بــود فریــاد زد: بـاز از لابـ هلای پارچ ههـا تک هطـای دیگـری بیـرون آمد.
طلا... بازهـم «ببینیـد مجـوواجـون بدـاوااقشـع ًتایعاتیققـفرهیـاادسز.د»: پسـر «تـودسـتگیری!ب هخاطـرزیـر کـردنایـن...ایـن»...
«مقصـر فـرار کـرد». ایـن جوان بازهم از میان جمعیت فریاد زد:
همـه س ـا کت ش ـدند .پلیـس و مــردم بــه محلــی کــه همهمـه ب ـاز از ن ـو آغ ـاز ش ـد .جمعیـت م یخواس ـتند «دستما لکاغذی!»
ماش ـین پ ـارک ش ـده ب ـود نـگاه کردنــد .هیــچ اثــری از جلـو بیاینـد و در ایـن طلاهـا سـهمی داشـته باشـند.
ماشـیننبـود.پلیـسدیگـرنم یدانسـتبایـدچـه کنـد. پلیـس سـوتش را بـه صـدا درآورد و دسـتش را مقابـل کــودک از زیـر کـت پ ـدر بیـرون زده ب ـود و م ـادرش را
بیـنمـردم گیـر کـردهبـودودیگـرسـوتشاثرینداشـتو مـردم گرفـت« :هی چکـس حـق نزدیـک شـدن نـداره! صــدا مــیزد.
ـای خودتـون بایسـتید». هدیمگــرهتقسـریربـ ًاج
از همـه مه متـر مقصـر را از دسـت داده بــود. دور همـه و کسـی نزدیـک بـرج بلنـد نبـود زنحواسـشبهحر فهای کودکنبود.اوبهفاجع های
پیرمـردعتیق هشـناس کـهزیـر دسـ توپامانـده بـود بـا عتیقـه جمـع شـده بودنـد .یـک مـرد هـم وسـط آمـده کـههمـۀزندگ یاشراله کردهبودم ینگریسـت.
ص ـدای برید هبریــده فریــاد زد« :خفــه شــدم ...خفــه بـود و از دختـرش و عتیقـه عکـس م یگرفـت. کودکآرام گفت«:ماماناو نجاراببین!»
شـدم!اینجـا کـهچیـزینیسـت...بذاریـدبیامبیـرون!» همـه منتظـر پلیـس ش ـدند .پلیـس مان ـده ب ـود چـه زنا کنونمتوجه کودکشد«:چتهآرزو؟»
ومردم کنار رفتندوپلیس دید که هیچاثریاز جسـم و کن ـد .بـه سـمت ج ـوان و عتیق هش ـناس برگشـت:
طلاهانیسـت.همهمۀمردم داشـتشـروعم یشـد که «طلاهــا را بدیــد بــه مــن». و آرزو روسـری رنگ ـی را نش ـان م ـادر داد کـه بـه تی ـغ
پپلییـگیـرسیسـموت یکنشیـرابمـ.هشـصـماداپردارکآنوـرددهو گشـفـیدتل:ط«فمــ ًاا».خودمـون عتیق هشــناس مشــتش را بــاز کــرد و طــا را داد ،ول ـی گ لهــای سـرخ وسـط اتوب ـان چس ـبیده ب ـود و س ـعی
همیـنموقـعصـدایمهیبـینگا ههـارابـهسـمت گنبـد ج ـوان درحال یکـه هن ـوز م یخندی ـد گفـت« :خ ـودم م یکـردخـودشرادر مقابـلضـربوزور بـادحفـظ کنـد؛
گل ـی کش ـاند .گنب ـد گل ـی م یغریــد و غر شهایــش بــه پیــداش کــردم .مــال خودمــه!» امـا بـاد شـدیدتر کـه م یشـد گوشـ هایاز روسـریراپـاره
آسـمانم یرفـتوآرا مآرامفروم ینشسـت.آسـمان هـم ب ـاز همهمـه بـه راه افت ـاد .چن ـد ج ـوان همـه را کن ـار م یکـردوپرتـشم یکـردرویشـاخۀدرخـتورویآنتـن
داشـتم یغریـدوبـارانتندتـرودرشـ تتر بـر سـرمـردم زدن ـد و داخ ـل ش ـدند ،ایـن ب ـار پلیـس ه ـم نتوانسـت
م ینشسـت .ک مکـمصداهـااوج گرفتنـدبـاز«:کـتپاییزه خان ههـا .آرزو گفـت« :اونیـهزنـه ،مگـهنـه؟»
بـهقیمـتعالـی!یـهعکـسیـادگاریبـابرجبلنـد! کباب مـادر دیگـر بـه ادامـۀ حر فهـای دختـرک گـوش نـداد و
ترکـی اصـل! پیتـزا مارتـادلا». بـه جسـم خیـره شـد.
پیرمــردی کـه موهایـش را ب ـالا ش ـانه زده ب ـود گفـت:
«فقــط خــدا م یدونـه ایـن چـه موجودیـه!»
همــه جس ـم را وران ـداز م یکردن ـد .هی ـچ کجایـش
نشـانی از انسـان بـودن نداشـت :یـک ورق کاغـذ رنگـی
بـه شـکل و ابعـاد انسـان .مشـخصۀ بیشـتری وجـود
نداشــت .ز نه ـا بس ـیار مصـر بودن ـد کـه جس ـم یـک
115
{ عکاســـــیݡ }
PHOTOGRAPHY
مری آلن در
خیابا نهایفرامو ششده
نگاهیبهعک سهایمریآلنمارک
رفـتتـاب هعنـوانعـکاسآزادبـرایمجالت کار کنـدودر عکاسـی ژورنالیسـتی بعـد از
سـال 1974بـا انتشـار مجموعـه عکـس «پاسـپورت» کـه پشـت سـر گذاشـتن فـراز و
شـامل اولیـن عک سهـای او از سـفرهایش بـود ،جایـگاه نشی بهایبسیار در دهۀ60
خـود را ب هعنـوان عکاسـی مطـرح مسـتحکم کـرد .او در میالدی ،به رویکـردی جدید
اوایلدورۀ کار یاشباعکاسیازپش تصحنۀفیل مهای دربـارۀ واقعیـت ارائ هشـده
مسـییکنـرمدا.یالبی،تـههازییـن نه کهـااربـیراپریواژوههـصارف ًایجمنبسـتۀنمالدینش رداا تشـهیـت؛ه محمدعلیمیرزایی در عکـس مسـتند رسـید .بـا
چرا کـه نـگاه نـاب و ریزبینانـ هاش در آثـار ایـن دوره نیـز تکامـلموز ههـایهنـرمـدرن
مشـهوداسـت.ازجملـه کارهـایاودر ایـندورهم یتـوان و ورود عکـس ب همثابـۀ هنـر دبیرعکس
بهعکاسیازپش تصحنۀفیلم«ساتیریکون»اثرفدریکو
فلینـی و «اینـک آخرالزمـان» اثـر فرانسـیس فـورد کوپال مسـتقل بـه ایـن موز ههـا ،و
اشـاره کرد.اوهنگامعکاسـیاز فیلم«پرواز برفراز آشـیانه رویکردمنتقدانوپژوهشگرانیچونجانسارکوفسکی
فاخته»،سـاختۀفیلوشفرومن ،کهدرآسایشـگاهروانی وبومننیتهالدر رأساینموز هها،معنایاستنادی
ایالتـیاورگانفیل مبـرداریم یشـد،بـازنا ِنبستر یشـده وواق عگـرایعکـ ْسابعـادهنـریبـهخـود گرفـتوعـکاس
در بخشاعصابوروانآشـناشـدوبعداز چندسـالبه ازشـشدـ.اهسادرکووفگزاسـرکشـیگ ِردر ِصمــروزۀف بهـنهرهـهانریمنـمـددرمنؤلـنیوفیـتوبردیـکبـلا
مارکدر آنسـا لهامحسـوبم یشـود. آنجابازگشتوازاینزنانروا نپریشمجموعهعکسیبا برگـزاری «نمایشـگاه اسـناد نـو» در مـارس 1967و نمایش
یکیاز د لمشـغول یهایمـارکدر طـولدوران کار یاش آثـار عکاسـانی چـون دایـان آریـس ،لـی فریـد لنـدر و گـری
عکاسـی از دنیـای عجیـب سـیرک و سـیر کبازان بـود. عنـوان«بخـش»81تهیـه کرد. وینوگرنـد،توجهـاترابـهایـن گرایـشجدیـدجلـب کـرد.
دنیـای گرو ههـای سـیرک کـه پیشـتر در سـینما توسـط مریآلنمارکدر سال 1977جایزۀملیهنرهایآمریکا فضـای جدیـد در عکاسـی مسـتند در آن دهـه باعث شـد
فدریکـو فلینـی ،ب هگونـ های اعجا ببرانگیـز ،کشـف شـده را کسـب کردوبهاسـتخدامآژانسعکسمگنومدرآمد. عکاساناینحوزهعک سهاییفراترازیکسندتصویری
بـود ،بخـش مهمـی از دنیـای عکاسـی او را بـه خـود اوبعداز پنجسـالهمکاریبااینآژانسعکسمعتبراز ارائـهدهنـدونـگاهاندیشـمندان هتریبـاواقعیـتموجـود
اختصاصداد.اوباعکاسیازسیرکبزرگ کلکتهدرسال آنجداشدتاپروژ ههایخودراشخص یترپیگیری کند. جامعـههمـراه کننـد.رویکـردی کـهتـامـرز اعترا ضهـای
،1989سیرکجامبودردهۀ90وهمچنینسیر کهایی درسـال1978بـهبمبئـیرفـتوباسـخت یهایفـراواناز تصویری ،نقد جامعه و بیان حقایق پنهان زندگی مردم
درمکزیکوویتنامبهدنیایدرونیسیر کبازانراهیافت روسپیانخیابانفالکلانددر هندعکاسی کرد؛پروژ های پیـشرفـت.بایـد گفـتتمایـلمجالتمصـور بـهچـاپ
ورویدیگرزندگیمردانوزنانیرابهتصویر کشید کهدر کهسهسالبرایآنوقتصرف کرد.درسال 1981کتاب ای نگونـه گزار شهـایتصویـریدر شـک لگیریایـنفضـا
صحنۀمدورومنورچادرهایعظیمسیرکنمای شهای «خیابانفالکلاند»راه مزمانبابرپایینمایشگاهجهانی ب یتأثیـرنبـودهاسـت.ازایـ نروزمانـی کـهعکاسـیماننـد
متحیران هاجرام یکردند.اودرعکاس یهایخودهی چگاه آثارش ارائه داد و در همین سال با مارتین بل مستندساز مـریآلـنمـارک،دوربیـنبـهدسـت،بـهجامعـۀپیرامون
از سـوژه بـرای مطـرح کـردن خـود ب هعنـوان یـک عـکاس ازدواج کرد.سال1983درمأموریتیازطرفمجلۀلایف، خـود نقـب زد ،زشـتی و زیبایـی را در هـم آمیخـت .او در
مهـمسوءاسـتفادهنم یکـرد،بلکـهبـااسـتفادۀصادقانـه بهسیاتلسفر کردتاداستان کودکانفراریراپیبگیرد. دوران کاریخودفقطبهجامعۀبحرا نزدۀآمریکانقدو
از آ نهـا سـعی در طـرح مشـکلات و درماندگ یهایشـان ایـن مجموعـۀ ب ینظیـر کـه کـودکان را در حال تهایـی نظرنداشت،بلکهم یکوشیدبهآنچهدرحواشیجوامع
داشت.اودربیشازچنددههفعالیتوسفربه کشورها غیرکودکانـه نشـان مـ یداد ،همـراه مقالـ های بـاعنـوان دیگریچونهند،مکزیک،ویتنام،اسپانیاو...م یگذرد
و شـهرهای گونا گـون ،از دریچـۀ دوربینـش زندگ یهایـی «خیابا نهـای فرامو ششـده» بـه چـاپ رسـید و برنـدۀ نیـز نگاهـی عمیـق افکند.
رانشـانداد کـهدر فقـروتنگدسـتیوحاشی هنشـینیدر جایـزۀ گـزارشتصویـری کاننودیپلمافتخارژورنالیسـم مری آلن مارک در 2مارس 1940در پنسیلوانیا متولد شد
حـالنابـودیبودند.مارکدرطولسـا لهایفعالیتش برتـرشـدوجایـزۀرابر تا فکنـدیراازآنخـود کـرد.پـروژۀ و در دانشـگاه همـان شـهر نقاشـی و تاریـخ هنر خوانـد .در
بـا مجالت معتبـری ماننـد لایـف ،رولینـگ اسـتون، کودکانخیابا نهایسـیاتلاورابرآنداشـتتاب ههمراه سـال 1962بعـداز دریافـتمـدرک کارشناسـیوآشـنایی
نیویور کتایمـزوونت یفـرهمـکاریداشـتوبرنـدۀجوایـز همسـرشدر سـال 1985مسـتندیبـاعنـوان«اسـتریت بـاعکاسـی،بـادریافـتبـورسبهمؤسسـۀآننبـرگرفتو
معتبریازقبیلبورسبنیاد گوگنهایم،بنیادجایزۀملی وایز»بسازد.اینفیلمنامزداسکار بهترینفیلممستند دررشـتۀفتوژورنالیسم کارشناسیارشـد گرفت.دوسال
هنرها،جایزۀنامحدود کنل کاپا،جایزۀبی نالمللیبنیاد اسـکار شـد.مجموعهعکس«اردوگاه گوتایمز» کهدربارۀ بعد،برندۀبورس«فولرایت»شدوبرایعکاسیبهترکیه
هاسـلبلاد و جایزۀ ورلدپرس فتو شـد و دکترای افتخاری کودکان سـرطانی سـا کن منطقۀ مالیبو بود ،و همچنین رفـت.توجـهویـژهبه کـودکاندراولیـنآثاراونمایـانبود؛
دانشگاهپنسیلوانیاوفیلادلفیانیزبهاوتعلق گرفت.اودر عکاسیاز گروهسفیدهایسلط هجو(مل تهایآریایی) کودکانـی کـهبـاژسـ تهایخـودبیشـتردر حـالنمایـش
کهمقرشاندر آیداهوبود،از مه مترین کارهایمریآلن رفتـار آد مبزر گهـا بودنـد .او در سـال 1966بـه نیویـورک
25مـی 2015درگذشـت.
منابع
1 .1مجلاتعکسشمار ههای286-287-288-289-176منتشرشدهدرسا لهای1390-1389
Www.Maryellenmark.Com2 .2
3 .3مورا،ژیل .)1394(.کلماتعکاسی:راهنمایاندیش هها،جنب شهاوتکنی کهایعکاسیازآغازتاامروز.مترجمحسنخوبدل ،کریممتقی.تهران:حرفهنویسنده.
شمار ٔه بیست و چهارم
مـــــــــــشرمداار ٔدهمبایهس98ت3و1چهارم116
مـــــــــــردادماه {1161398عکاسـ ـ ـی ݡ }
PHOTOGRAPHY
ازمجموعه(ترکیه) ازمجموعه(زنانروانپریش-بخش)81
ازمجموعه(بیخانمانها) ازمجموعه(زنانروانپریش-بخش)81
ازمجموعه(زنانروانپریش-بخش)81 ازمجموعه(کودکانسرطانی-اردوگاه گودتایمز)
117
{ ع 7ک11اســـــیݡ }
PHOTOGRAPHY
ازمجموعه(سلبریتیها)
ازمجموعه(کودکانخیابانهایسیاتل)
شمار ٔهبیستوچهارم118
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
{ عکاسـ ـ ـیݡ }
PHOTOGRAPHY
دعوکعکسهاس پاییرنیگن یاسزممجتموچعپه ا(زخمیجابماونعفاهل(کسلینرد-کبهمنِبئد)ی-هند) .
119
مدیرعاملفولادمبارکهدر مجمععمومیعادیسالانهشرکتمطرح کرد:
رشد 102درصدیسودخالص
فولادمبارکهدر سال97
مدیرعاملفولادمبارکهدر مجمع“
عمومی عادی سالانه شرکت
فولاد مبارکه که روز یکشنبه 30
تیرماه سال 98در محل سالن
اجتماعاتنگیننق شجهان
برگزار شد ،از رشد 102درصدی
سود خالص فولاد مبارکه در سال
97خبر داد.
اینکـه گـروه فولاد مبارکه با تولید بیش از 9 در ادامـه ،مهندس حمیدرضا عظیمیان، بـه گـزارش خبرنـگار فـولاد ،در ایـن مجمـع
میلیـون تـن فـولاد خـام بیـش از 54درصد مدیرعامـل شـرکت فـولاد مبارکـه ،ضمـن کـه بـا حضور 84/88درصد از سـهامداران
از سـهم بازار فولادسـازان بزرگ کشـور را به ارائـۀ گـزارش فعالیـت هیئ تمدیرۀ شـرکت و نماینـدگان صاحبـان سـهام شـرکت
در سـال مالـی منتهـی بـه 29اسـفندماه برگـزار شـد ،عبـاس نعیمـی بـه نمایندگـی
خـود اختصـاص داده اسـت. سـال ،1397ایـن سـال را از منظـر از سـازمان توسـعه و نوسـازی معـادن و
او ادامـه داد :بـه همت کارکنان زحمتکش سـودآوری ،سـالی درخشـان از ابتـدای صنایـع معدنـی ایـران بـه سـمت رئیـس
شرکت و با اجرای موفق طر حهای توسعه بهر هبـرداری شـرکت تا کنـون برشـمرد. مجمـع ،سـید محمـد حسـینی بهشـتیان
در سـال ،1397فـولاد مبارکـه موفـق بـه وی بـا اشـاره بـه عملکـرد شـرکت در حـوزۀ بـه نمایندگـی از شـرکت توسـعۀ سـرمایۀ
تولیـد بیـش از 6میلیـون و 343هـزار تـن تولیـد افـزود :در سـال 1397شـرکت فـولاد رفـاه و خانـم سـیفی بـا سـمت ناظـر مجمع
کلاف گـرم و ی کمیلیـون و 555هـزار تـن مبارکـه بـا تولیـد بیـش از 7میلیـون و 582 و طهمـورث جوانبخـت بـا سـمت دبیـر
کلاف سـرد شـد کـه در کلاف گـرم رشـد 6 هـزار تـن 45/7 ،درصـد از تولیـد فـولاد مجمـع بـه عنـوان اعضـای هیئـت رئیسـه
درصدی و در کلاف سـرد رشـد 4درصدی کشـور را بـه خـود اختصـاص داد .ضمـن
انتخـاب شـدند.
را شـاهد بودیـم.
شمار ٔهبیستوچهارم120
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
گزارش مقداری تولید
درصد تغییرات 1397 1396 شر ح
%5 تختال
%6 7,586,000 7,250,000 کلاف گرم
%4 کلاف سرد
()%1 6,343,000 5,968,000 قلع اندود مدیرعامـل فـولاد مبارکـه در ادامـه
()%3 گالوانیزه بـه عملکـرد درخشـان شـرکت در
%5 1,555,000 1,492,000 رنگی حـوزۀ فـروش اشـاره کـرد و افـزود:
طـی سـال 1397فـولاد مبارکـه
98,000 99,000 موفق به فروش بیش از 6میلیون
و 714هـزار تـن انـواع محصـولات
196,000 202,000 فـولادی تخـت شـد که با رشـد 48
درصـدی نسـبت بـه سـال 1396
120,000 114,000 درآمـدی بالغبـر 23,410میلیـارد
تومـان بـرای شـرکت بـه ارمغـان
گزارش مبلغ فروش -میلیون ریال
آورد.
درصد تغییرات 1397 1396 شر ح وی میـزان فـروش محصـولات
تغییرات در بـازار داخلـی در سـال 1396را
%48 52,999,577 162,603,248 109,603,671 محصولات گرم حـدود 5میلیـون و 695هـزار تـن
16,022,098 54,815,238 38,793,140 محصولات سرد اعالم و اظهـار کـرد :فـروش داخلی
%41 در سـال 1397بـه 5میلیـون و
%73 7,057,435 16,682,463 9,625,028 محصولات 836هـزار تـن افزایـش یافـت .در
%48 پوش شدار همیـن راسـتا بـا توجـه بـه رسـالت
%58 76,079,110 234,100,949 158,021,839 جمع فروش فـولاد مبارکـه در تأمیـن نیـاز
جمع فروش داخـل بـا اولویـت آن بـر صـادرات و
()%2 76,606,701 208,140,925 131,534,224 افزایـش سـهم بازار داخلـی ،میزان
داخلی صـادرات شـرکت از یـک میلیـون
()527591 25,960,024 26,487,615 جمع فروش و 292هـزار تـن بـه 878هـزار تـن
صادراتی کاهـش یافـت.
مهنـدس عظیمیـان بـا اشـاره بـه
عملکرد شرکت در حوزه سودآوری (میلیون ریال) رشـد بیـش از 100درصـدی سـود
خالـص شـرکت ،خاطرنشـان کـرد:
اصلی در سـال 1397سـود عملیاتـی
شـرکت بیـش از 11,933میلیـارد
درصد تغییرات 1397 1396 شر ح تومـان بـود کـه نسـبت بـه سـال
تغییرات ،1396رشـدی 77درصـدی
داشـته اسـت .همچنیـن سـود
%48 76,079,110 234,100,949 158,021,839 درآمدهای ناخالـص شـرکت رقمـی بیـش از
عملیاتی 10,952میلیـارد تومـان بـود کـه در
مقایسـه با سـال ،1396رشدی 51
سود ناخالص %51 36,769,463 109,529,834 72,760,371 درصـدی داشـت و سـود خالـص
شـرکت با رشـد بیش از 102درصد،
سود عملیاتی %77 52,044,980 119,338,522 67,293,542 بـه 12,230میلیـارد تومـان رسـید
کـه از ابتـدای بهرهبـرداری شـرکت
سود خالص %102.7 61,988,390 122,305,172 60,316,782
تا کنـون ب ینظیـر اسـت.
121
پایـدار سـنگ از طریـق تملیـک طر حهـای وی در ادامـه بـه عملکـرد سـ هماهۀ اول او با تأ کید بر اینکه عملکرد مطلوب شرکت
موجودوا کتشاف؛تلاشجهتبهر هبرداری شـرکت در سـال 1398اشـاره کـرد و افـزود: در سـال 1397تأثیر مثبتی بر ارزش شـرکت
و تسـریع در اجرای کلیۀ طر حهای مصوب فـولاد مبارکـه در سـه ماهـۀ اول سـال 1398 در بازار سرمایه داشته است ،افزود :حاصل
در شـرکت اصلـی و شـرک تهای گـروه موفـق بـه فـروش یـک میلیـون و 953هـزار این عملکرد درخشـان از مجمع سـال قبل
ب همنظـور افزایش سـود و خلـق ارز شافزوده تـن انـواع محصولات شـد که بیـش از 9هزار تـا مجمـع فعلـی بازدهی 112درصـدی برای
ازجملـه طـرح خـط نـورد گـرم 2؛ تأمیـن و 594میلیـارد تومـان بـرای شـرکت درآمـد سـهامداران شـرکت اسـت .ایـن در حالـی
الکتـرود مصرفـی موردنیـاز ب هعنـوان حاصـل از فـروش و رشـد 103درصـدی اسـت کـه بـا اجـرای موفـق افزایـش سـرمایه
اسـتراتژی کترین مـادۀ اولیـه شـرکت نسـب تبه سـ هماهه اول سـال قبـل بـه بـه میـزان 73/33درصـد از محـل سـود
حداقـل بـرای 3سـال؛ مشـارکت در افزایش انباشـته کـه بزرگتریـن افزایـش سـرمایه از
سـرمایۀ شـرک تهای سـرمای هپذیر خصوصـا ارمغـان آورده اسـت. محل سـود انباشـته در تاریخ بورس اسـت،
شـرک تهای معدنـی و تأمین مالـی از طریق مدیرعامـل فـولاد مبارکـۀ در بخـش پایانـی فـولاد مبارکـه بـه بزرگتریـن شـرکت بـازار
افزایش سرمایه ،انتشار اوراق بدهی و ورود سـخنان خـود گفـت :مه متریـن برنام ههای سـرمایه بـا ارزش بـازار 558/6هـزار میلیارد
شـرکت در سـال جـاری عبار تانـد از:
شـرک تهای گـروه بـه بـازار سـرمایه. برنام هریزی مدون برای برخوردار یاز منابع ریـال تبدیـل شـد.
شمار ٔهبیستوچهارم122
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398
بنا بر این گݡزارش ،مجمع عادی سالانۀ شرکت فولاد مبارکݡه با تصویب موارد ذیل
به کار خود خاتمه داد:
1تصویبصور تهایمالی گروهوشرکتاصلیمربوطبهسالمالیمنتهیبه1397/12/29
2انتخابسازمانحسابرسیب هعنوانبازرسقانونیوعل یالبدلوحسابرسمستقلبرایسالمالیمنتهیبه1398/12/29
3انتخابروزنام ههایدنیایاقتصاد،صمتوتعادلب هعنوانروزنام ههای کثیرالانتشارشرکتبرایسالمالیمنتهیبه1398/12/29
4در ارتباطباتقسیمسود،مجمعباا کثریتآرامقرر نمودمبلغ3،900میلیاردتومان(بهازایهرسهم300ریال)بهسهامدارانپرداختو
الباقیبهسودانباشتهدورۀمالیبعدمنتقل گردد.
5اعضایهیئ تمدیرهبهشرحذیلبرایمدت2سالانتخابشدند:
سازمان توسعه و نوسازی معادن و صنایع معدنی ایران
شرکتسرمای هگذاریصدر تأمین
شرکتسرمای هگذاریاستاناصفهان
شرکتسرمای هگذاریاستانآذربایجانغربی
شرکت بهسازان انرژی تدبیر زنگان
123
شمار ٔهبیستوچهارم124
م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه1398