The words you are searching are inside this book. To get more targeted content, please make full-text search by clicking here.

ماهنامه شماره 24 برای فردا

Discover the best professional documents and content resources in AnyFlip Document Base.
Search
Published by mojaver09, 2020-07-22 07:53:19

ماهنامه شماره 24 برای فردا

ماهنامه شماره 24 برای فردا

Keywords: برای فردا

‫‪101‬‬

‫کـه قدرتش ـان را بـه م ـا نش ـان دهنــد‪ ،‬امــا نشانشــان‬ ‫دارد‪ ،‬لحظـ ‌های دسـت از مقاومـت و تـاش برنمـ ‌یدارد‪.‬‬ ‫فـردا را دارنـد‪ .‬دیـروز یـک نمـاد سـمبلیک اسـت بـرای‬
‫م ‌یدهیـم‪ ]...[ .‬زندانیـان سلان ‌هسـانه و بـا ک ‌ممحلـی‬ ‫د ‌هپانـزده نفـری بری ـده و تــواب هس ـتند و در انتظ ـار‬ ‫یـک نسـل‪ ،‬بـرای مقطـع خاصـی از تاریـخ کـه نویسـنده‬
‫جل ـو م ‌یآین ـد‪ ]...[ .‬سـرهنگ بــه روی خــودش‬ ‫عف ـو بـه سـر م ‌یبرن ـد‪ .‬مراس ـم یادب ـود جشـ ‌نهای دو‬
‫نمـ ‌یآورد‪ .‬دومیـن اسـم را کـه م ‌یخوانـد دکتـر صفـوت‬ ‫هزاروپانصدس ـاله را بـه ه ـم م ‌یزنن ـد‪ ،‬ام ـا اختلاف ـات‬ ‫آن را آ گاهانـه انتخ ـاب کـرده اسـت‪.‬‬
‫کوچـک و تناقضـات پنهـان و آشـکار‪ ،‬همان زنـدان را هم‬ ‫«حــال و ه ـوای بن ـد شـش مث ـل هـر روز نیسـت‪.‬‬
‫اسـت‪ .‬دکتـر صف ـوت ق ـد م ‌یکشــد‪.‬‬ ‫جن ‌بوجوش ـی پنه ـان زیـر پوس ـتش احس ـاس‬
‫‪ -‬نه!‬ ‫برایش ـان تل ‌ختـر م ‌یکن ـد‪.‬‬ ‫م ‌یش ـود‪ .‬ایـن جن ‌بوجو ‌شه ـا در زن ـدان همیشـه‬
‫«جب ـاری م ‌یگوی ـد‪ :‬صفایـی بورژواسـت‪ .‬تم ـام اخ ـاق‬ ‫از حادثـ ‌های خبـر م ‌یدهن ـد‪ .‬اس ـداللهی بـه حمی ـد‬
‫سرهنگم ‌یگوید‪:‬چینه؟‬ ‫کثیفبورژواهارادارد‪]...[.‬جباریم ‌یگفت‪:‬اسـداللهی‬ ‫م ‌یگوی ـد‪ :‬نم ‌یآین ـد‪ .‬ح ـالا م ‌یبین ـی کـه بعض ‌یه ـا زه‬
‫دکترصفوتم ‌یگوید‪ :‬گفتم کهنه!‬ ‫بـهالهیاریحسـادتم ‌یکنـد‪]...[.‬الهیاریقلبـشدرد‬ ‫م ‌یزننـد‪ .‬اسـم کسـی را نم ‌یبـرد‪ ،‬امـا همـه م ‌یفهمنـد‬
‫سـرهنگ اسـم چنـد نفـر دیگـر را م ‌یخوانـد‪ .‬تمامشـان‬ ‫م ‌یکن ـد و نف ‌ستنگ ـی دارد‪ ]...[ .‬صفایـی م ‌یگوی ـد‪:‬‬ ‫بـا کیسـت‪ .‬اسـداللهی چشـم دیـدن الهیـاری را نـدارد‪.‬‬
‫نـادم هسـتند‪ .‬هما ‌نهایـی کـه هرسـال تقاضـای عفـو‬ ‫آ ‌نه ـا کـه پشـت سـرم حـرف م ‌یزنن ـد ب ‌یشـر ‌فاند‪.‬‬ ‫الهیــاری ه ‌مچش ـم دی ـدن او را‪ ]...[ .‬هـردو در بن ـد‬
‫[‪]...‬اسـداللهیبـهحمیـدم ‌یگویـدخودتانبـهالهیاری‬ ‫شـش زنـدان قصـر هسـتند‪ .‬هـردو حزب ‌یانـد‪ .‬م ‌یگوینـد‬
‫م ‌یکردن ـد‪]...[ .‬‬ ‫بگوییـد‪.‬مـنبـااوحـرفنم ‌یزنـم‪]...[.‬رحیـمم ‌یگفت‪:‬‬ ‫جـزء بالای ‌یهـا‪ .‬تـا مدتـی در یـک اتـاق بودنـد‪ ،‬امـا بعـد‬
‫حمیـد م ‌یگویـد ا گـر ای ‌نطـور اسـت جـواب همـه مـا را‬ ‫جنـون! شـک نبایـد داشـت کـه صفایـی دچـار جنـون‬ ‫اسـداللهی خروپـف جبـاری را بهانـه کـرد و از اتـاق آ ‌نهـا‬
‫ش ـده ب ـود‪ .‬دکتـر سپاس ـی م ‌یگفـت‪ :‬عقــدۀ ناپلئون ـی!‬
‫بشـنو‪ :‬نـه! نـه! [‪]...‬‬ ‫تـوی سـلول‪ ،‬شـیخ مرتضـی روی سـجاد ‌هاش خ ‌مشـده‬ ‫رفــت» (خا کس ـار‪.1)8 :2015 ،‬‬
‫سـرهنگ از کـوره در مـ ‌یرود و فحـش م ‌یدهـد‪ .‬حمیـد‬ ‫و زیـر لـب دعایـی م ‌یخوان ـد و گا ‌هگاه ب ‌هعم ـد کلم ـات‬ ‫اســامی بعض ـی از شـخصی ‌تها عب ـارت اسـت از‪:‬‬
‫جـواب سـرهنگ را م ‌یدهـد‪ .‬اسـداللهی خـودش را بـه‬ ‫عربـی را بلندبلن ـد م ‌یخوان ـد؛ ام ـا همـۀ حواسـش بـه‬ ‫اسـداللهی‪ ،‬صفایـی‪ ،‬جبـاری‪ ،‬غفـوری‪ ،‬دکتـر صفـوت‪،‬‬
‫دکتـر صفـوت م ‌یرسـاند‪ .‬نگاهـی بـه زخ ‌مهـای صـورت‬ ‫اسـداللهی اسـت‪ .‬دو هفتـه پیـش وقتی حـرص الهیاری‬ ‫حمی ـد‪ ،‬افش ـاری‪ ،‬ش ـیخ مرتض ـی و‪ . ...‬بیش ـتر آ ‌نه ـا‬
‫او م ‌یکند‪.‬حمی ـد از ای ‌نکـه جشــن را بــه هــم زد ‌هانــد‬ ‫رادر خـرد کـردنشـخصیتاسـداللهیدیـد گفـت[‪»]...‬‬ ‫بیشــتر از بیسـت س ـال در زن ـدان بود ‌هان ـد و بعض ـی‬
‫دیگــر مث ـل حمی ـد جوا ‌نتـر و پرانرژ ‌یترن ـد‪ .‬همـه بـر‬
‫احسـاس رضایـت م ‌یکنـد‪.‬‬ ‫(هم ـان‪ 66 ،57 :‬و ‪.)105‬‬ ‫ایــن باورن ـد کـه در زن ـدان ه ـم بای ـد روحیـه و تحـرک‬
‫سـرانجام ایـن نبـرد از پیـش معلــوم اســت؛ یــک مــاه‬ ‫ای ‌نگونـه اسـت کـه بس ـیاری از همیـن ب ‌هراس ـتی‬ ‫داشـت‪ ،‬وگرنـه وام ‌یرونـد‪ ،‬مثـل کسـانی کـه طلـب عفـو‬
‫سـلول انفـرادی‪ ،‬شـکنجه بــا شــاق و چ ‌هبســا نقــص‬ ‫اس ـتخوا ‌نخردکرد ‌ههای حـزب روان ـی م ‌یش ـوند‪،‬‬ ‫کرد ‌هانـد یـا برید ‌هانـد‪ .‬باای ‌نهمـه‪ ،‬خواننـده خـود را در‬
‫عض ـو ش ـدن‪ ،‬کـری‪ ،‬شکســته شــدن دند ‌ههــا‪ ،‬امــا‬ ‫کـودک م ‌یشـوند و جگـر همدیگـر را پـاره م ‌یکننـد‪ .‬آیـا‬ ‫کنــار زندان ـی حـس م ‌یکن ـد‪ .‬در دیروز ‌یه ـا‪ ،‬زندان ـی‪،‬‬
‫عق ‌بنش ـینی ه ـم ممکـن نیســت» (همــان‪،32 ،29 :‬‬ ‫ای ‌نهـابـهقـولنویسـندهدیروز ‌یانـدوامـروزرافرامـوش‬ ‫زندانبـان‪،‬خواننـدهونویسـندۀرمانهمگـیزندان ‌یاند‬
‫کرد ‌هانـد؟ کسـان ‌یکه مبارز ‌ههـای آ ‌نچنانـی و دفاعیـات‬ ‫و گونـ ‌هایسـنگینیتعری ‌فناپذیـررابـررویسـینۀخـود‬
‫‪ 33‬و ‪.)34‬‬ ‫پرش ـور داش ـت ‌هاند ‪ ،‬آی ـا حافظـۀ خویـش را از دسـت‬ ‫احس ـاس م ‌یکنن ـد‪ .‬کمتـر کس ـی خاطـر ‌های ش ـاد از‬
‫راوی ابایـی از پرداختـن بـه جزئیـات مسـائلی کـه‬ ‫داد ‌هانـد؟آیـاتکـرار یکنواختروزهابهزوالشـان کشـانده‬ ‫بیـرون زنـدان دارد‪ .‬هرکـس بـه دنبـال چیـزی اسـت کـه‬
‫دیـده اسـت نـدارد‪ .‬وا کاوی عمیـق نویسـنده‪ ،‬کـه در‬ ‫اسـت؟ آیـا بـاور و ایدئولـوژی آ ‌نهـا کشـش ای ‌نهمـه را‬ ‫بـه آن بنـازد یـا بـه دیگـری فخـر بفروشـد؛ امـا عل ‌یرغـم‬
‫اینجـا خـود راوی اسـت‪ ،‬در بیـان وضعیـت روحـی و‬ ‫نـدارد؟ ای ‌نهـا سـؤالاتی اسـت کـه نویسـنده بـر عهـدۀ‬ ‫تمـاماختلافـات‪،‬ه ‌مزمـانمقاومـتهمهسـت‪.‬امثال‬
‫روانـی شـخصی ‌تها‪ ،‬شـکنندگی آ ‌نهـا در اثـر شـکنجه‪،‬‬ ‫خوانن ـده م ‌یگ ـذارد و خ ـود امان ‌تدارانـه بـه تصویـر‬ ‫شـیخ مرتضـی کـه نماینـدۀ تیـپ مذهبـی هسـتند کار‬
‫گـذر زمـان و دور مانـدن از واقعی ‌تهـای جامعـه و‬ ‫کـردن آ ‌نه ـا م ‌یپـردازد‪ .‬هما ‌نگونـه کـه بره ـم زدن‬ ‫خودشـان را م ‌یکننـد‪ .‬کسـانی چـون حمیـد‪ ،‬بـا آنکـه‬
‫نپذیرفتـن آ ‌نهـا ب ‌هعلـت دگماتیسـمی کـه بـر روح‬ ‫جشـن شاهنشـاهی را بـه تصویـر‬
‫و روان زندانـی چنبـره زده از ویژگ ‌یهـای مهـم ایـن‬ ‫م ‌یکش ـد کـه در تناقـض ب ـا‬ ‫حبــس اب ـد‬
‫رمـان اسـت کـه در بقیـۀ آثـار حـوزۀ ادبیـات زنـدان بـه‬ ‫د ‌لمردگـی بسـیاری از زندانیـان‬
‫آن کمتـر پرداختـ ‌ه شـده اسـت‪ .‬شـاید ب ‌هدلیـل وجـود‬ ‫اسـت و حـالا روز جشـن اسـت‪.‬‬
‫همیـ ‌ن ویژگ ‌یهاسـت کـه دیروز ‌یهـا را از بهتری ‌نهـای‬ ‫«حمی ـد م ‌یگوی ـد‪ :‬ب ‌یشـر ‌فها‬
‫ادبیـات زنـدان م ‌یداننـد‪ .‬نویسـنده هما ‌نگونـه از روح‬ ‫زودتـر صندل ‌یه ـا را چید ‌هان ـد‬
‫انقلابی‪،‬سـتیزندهوآشت ‌یناپذیرشخصی ‌تهاییچون‬
‫حمیـدسـخنم ‌یگویـد کـهاز فروپاشـیدرونـیمقاومت‬
‫اسـتخوا ‌نخردکرد ‌ههای زنـدان‪ ،‬مصاحبـۀ اسـداللهی‬
‫بـا نشـریات خارجـی و سـکوت او بـرای بیـان‬
‫نکـردن فشـار و اختنـاق در جامعـه و‬
‫شکنج ‌ههای قرو ‌نوسـطایی در زندان‬
‫کـهدر هالـ ‌هایاز ابهـامباقـیم ‌یماند‪.‬‬
‫صفایـی بعـد از ی ‌کعمـر مبـارزه‬
‫و مقاومـت و تحمـل بیـش‬
‫از بیسـت سـال زنـدان‬
‫دیوانـه م ‌یشـود‪.‬‬

‫باغموزهزندانقصر‬ ‫‪1 .1‬کتابدیروز ‌یهادرسال‪ 1366‬درایرانمنتشرشده‪.‬نویسندۀمقالهاز کتابتجدیدچا ‌پشدهدرسال‪2015‬درسوئدبهره گرفتهاست‪.‬‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪102‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫شـده اسـت‪ .‬از خفقـان م ‌یگویـد کـه هـوا و دریـا را هـم‬ ‫دیروز ‌یهـای نسـیم خا کسـار ایجـاد سـؤال م ‌یکنـد؛‬
‫دربرگرفتـه اسـت‪.‬‬ ‫ایجـاد شـک م ‌یکنـد؛ ایجـاد انگیـزه و تحـرک انقلابـی‬
‫«[‪ ]...‬بدریـه را تـو انبـاری قایـم کـرده بودیـم [‪ ]...‬تـا‬ ‫م ‌یکنـد‪،‬بـاتردیدیبرجانزندانـیوخواننده کهپساز‬
‫سـه شـب پشـت خون ‌همـون پـاس دادن‪ .‬بدریـه عیـن‬ ‫خواندن رمان بازهم خواننده را رها نم ‌یکند و با همین‬
‫خرگوشـی بـود کـه از تـو سـوراخ زیـر بـرف بیـرون م ‌یآمـد‪.‬‬
‫خرگوشموهاشـو که کوتاه کردهبود‪،‬پسـرکتازهسـالی‬ ‫تناقضـات واقعـی بـه پایـان م ‌یرسـد‪.‬‬
‫بـود کـه از بـازی فوتبـال برم ‌یگشـت‪.‬‬ ‫«حمیدم ‌یگوید‪:‬فشـار تویزندانمثلنارنجکیاسـت‬
‫[‪]...‬اینو کهخوبم ‌یشناسی؟‬ ‫کـه زود ضامنـش را کشـیده باشـند‪ .‬نترسـی و ب ‌هموقـع‬
‫گفتم‪:‬مناینجاهیشکهرانم ‌یشناسم‪.‬‬ ‫آن را پرتـاب کنـی روی سرخودشـان منفجـر م ‌یشـود»‬
‫بهنجف گفت‪:‬برااینیکیرفیقتهمتعریف کن‪.‬‬
‫و بعد بلند شـد و با جوت‪ 4‬شـروع به پا ک کردن شیشـۀ‬ ‫گـردنخـودرابـاشیشـهم ‌یزنـدویـابـاسـردرونشیشـه‬ ‫(همـان‪.)88 :‬‬
‫روی میـز کـرد‪ .‬نجـف کـه بیشـتر حـرف مـ ‌یزد‪ ،‬شیشـه‬ ‫م ‌یرود‪.‬هفتساعتزیرشکنجهبودنوطاقتآوردن‬ ‫سـرواناحسـانییکیدیگـراز تود ‌ها ‌یهـایزندانیدچار‬
‫شـفا ‌فتر م ‌یشـد‪ .‬ی ‌کجـور شـفافیت وقیحانـه پیـدا‬ ‫کار فـولاداسـت؛امـامـردندر زیـرشـکنجهبیشـتراتفـاق‬
‫م ‌یکـرد کـه آدم را بـه غثیـان وام ‌یداشـت» (همـان‪25 :‬‬ ‫م ‌یافتـد و نویسـنده بـا نگاهـی سـینمایی و اطلاعـات‬ ‫توهـمودگرگونیم ‌یشـود‪.‬‬
‫تـا ‪.)30‬‬ ‫غیرمسـتقیم و قطر ‌هچکانـی‪ ،‬مـا را بـا آن روبـ ‌هرو م ‌یکنـد‬ ‫« [‪ ]...‬به مادرش خبر داد به رئیس زندان شـکایت کند‬
‫«[‪ ]...‬صبـح‪ ،‬حیـاط زنـدان بـه میـدان جنـگ شـبیه‬ ‫کـه حتـی خوانـدن آ ‌نهـم ر ‌گهـای عصـب خواننـده را‬ ‫کـه زندان ‌یهـای سیاسـی بـرای کشـتن پسـرش توطئـه‬
‫بـودآد ‌مهـاهمـهنعـشم ‌یشـدندومـنخیـالم ‌یکردم‬
‫ذوالجنـاح ب ‌یسـواری ایسـتاده اسـت و‬ ‫ردورحیالهـ‌یرک نهعـ ُسـشم‬ ‫زخمـی م ‌یکنـد‪.‬‬ ‫کرد ‌هانـد‪.‬‬
‫دسـت راسـتش را بلند کرده‪ ،‬نعش را بو‬ ‫«[‪ ]...‬صـدا برخاسـت‪ .‬مهیـب و ترسـاننده‪ ،‬انـگار‬ ‫صفایـیقا ‌هقـاهم ‌یزنـدزیـرخنـده‪:‬اینجـاخوبنیسـت!‬
‫م ‌یکشـد‪ .‬در صبـح‪ ،‬هیـ ‌چگاه دیـوار پیـدا نبـود‪ .‬دیوارهـا‬ ‫خـرد شـدن شیشـ ‌های کـه ب ‌هنابهنـگام بافـت متبلـور‬ ‫اینجـاخـوبنیسـت!حمیـدم ‌یگویـد‪:‬ممکناسـت کار‬
‫اسـ ‌بهای سـفید نجیبـی بودنـد کـه در اطـراف میـدان‬ ‫منسـجمشاز اصطـکا کچیـزیسـختوسـرددر یـک‬
‫راه م ‌یرفتند و روی گرد ‌ههاشان پارچۀ سفید لک ‌هداری‬ ‫نقطـه از هـم بپاشـد‪ .‬بعـد صیحـۀ شـکافتن بـاد و رهـا‬ ‫دسـت خـودش بدهد‪.‬‬
‫بـود کـه ج ‌اجـا دسـ ‌تهایی آن را خونـی کـرده بـود [‪]...‬‬ ‫صفایـی سـطل در دسـت شـروع بـه رقصیـدن م ‌یکنـد‬
‫هـر سـه نفـر بـه هـم تکیـه داده بودنـد و شان ‌ههاشـان بـه‬ ‫شـدن جسـمی سـنگین در هـوا‪.‬‬ ‫[‪ ]...‬پاسـبا ‌نها ب ‌هطـرف صفایـی یـورش م ‌یبرنـد‪.‬‬
‫همچسـبیدهبودودس ‌تهاشـاناز پایینبههمقلاب‬ ‫‪ -‬خواهـش م ‌یکنـم جسـد را از روی پل ‌ههـا آروم آروم‬ ‫صفایـیوحشـ ‌تزده کمیعقبم ‌یکشـدودوبـارهفریاد‬
‫شـدهبـود‪ ،‬کـهاز در آهنـیزیـربلندگـوبیـرونرفتنـد[‪]...‬‬
‫بکشـید بـالا‪.‬‬ ‫م ‌یزنـد‪ :‬ب ‌هپیـش!‬
‫‪-‬ب ‌یعرض ‌هها‪.‬‬ ‫جباریسربلندم ‌یکند‪:‬دکتر!‬
‫‪-‬خواهشم ‌یکنماونارومتفرق کنید»(همان‪.)43:‬‬
‫اینداسـتان کهنامدیگرش«فصولعاشـقانهبندیان»‬ ‫‪ -‬بله!‬
‫اسـت بـا ت ‌کگوی ‌یهـای درونـی و نوعـی جریـان سـیال‬ ‫‪-‬بـهالهیـاریبگـو کاریبـه کار مننداشـتهباشـد‪.‬مناز‬
‫ذهـن در میـان واقعیـت و فراواقعیـت پرسـه م ‌یزنـد تـا‬ ‫هم ‌هشـانخسـتهشـد ‌هام‪.‬از هم ‌هشـان»(همان‪.)117:‬‬
‫گوشـ ‌های از رنـج و شـکنجۀ زندانیـان را نشـان دهـد‪.‬‬
‫تـویاتـاقهـوای گرمپـایدیوار بوم ‌یدادونفـسآدمرا‬ ‫داستان«دندانوطنا ‌بدار»‬
‫م ‌یگرفت‪ .‬حمید تکیه داد به مجید و مجید چسـبیده‬ ‫داستان «قابیل و مندال‪ 1‬پرنده»‬
‫بـودبـهاحمـدوسـ ‌هتاییشان ‌هب ‌هشـانهتـویتابـوتدراز‬ ‫داستاندندانوطنا ‌بدار از مجموعه«گیاهک»اولین‬
‫ایـن داسـتان زیبـا را نویسـنده بـه بـرادرش منصـور‬ ‫داسـتانیاسـت کهنسیمخا کسـار در آنب ‌هطور جدیو‬
‫کشـیده بودنـد و پل ‌کهایشـان رو ‌یهـم خوابیـده بـود»‬ ‫خا کسار‪،‬نویسنده‪،‬شاعروزندانیسیاسی‪،‬تقدیم کرده‬ ‫هنرمندانهبهادبیاتزندانم ‌یپردازد‪.‬در اینداسـتان‬
‫(همـان‪.)25 :‬‬ ‫اسـت‪.‬در اینداسـتاننویسندهاز سمب ‌لها‪،‬استعارهو‬
‫نسـیم خا کسـار در میـان زنـدان و همیـن شـکنج ‌هها‬ ‫خرد ‌هروای ‌تهـا اسـتفاده کـرده اسـت تـا بتوانـد اعـدام و‬ ‫از دریچ ‌های کهبراثرفراموشیزندانبانباز ماندهاست‪،‬‬
‫شکنجه و زندان را به تصویر بکشد‪ .‬سرفصل داستان با‬ ‫مخاطـبوراویبـادنیـایزندانارتباطبرقرار م ‌یکنند‪.‬‬
‫بـزرگ شـده اسـت‪ .‬شـاید امـروز کـه در اوترخـت هلنـد‬ ‫اشـارهبهقابیلدر سـورۀمائدهشروعم ‌یشود‪.‬داستان‬ ‫داسـتاناز زاویـۀاو ‌لشـخصمفـردوبات ‌کگوییزیبایی‬
‫زندگـی م ‌یکنـد‪ ،‬کمـی آسـوده باشـد‪ ،‬امـا خا کسـاری کـه‬ ‫در زندان م ‌یگذرد و با فلا ‌شب ‌کهایی به دوران کودکی‬
‫م ‌یشناسـیم‪،‬اندوهغربتاز بار شـکنج ‌هاشنم ‌یکاهد‪.‬‬ ‫شـروعم ‌یشود‪.‬‬
‫راوی برم ‌یگـردد‪.‬‬ ‫«بایـدپوسـتراخـواب کـرد‪،‬یعنـیبایدپوسـتراعادت‬
‫شـاید جسـمش کمـی آرام باشـد‪ ،‬امـا روحـش هنـوز در‬ ‫«گفتـم‪ :‬یـه روز کـه داشـتم نقط ‌ههـای سـیاه روی آب را‬ ‫داد کـهبـهخـوابرودتـاتوانپذیراییشالقیرا کهروی‬
‫کوچ ‌ههـای آبـادان پرسـه م ‌یزنـد‪.‬‬ ‫نـگاهم ‌یکـردم‪،‬صـداییـهجیـغتـوینخ ‌لهـابلندشـد‬
‫«[‪]...‬در فاصلـهبیـنرف ‌توآمـدصبحگاهـیبـود کـهاورا‬ ‫‪ -‬بلنـد و کشـیده ‪-‬اون وقـت مـادر موسـی دویـد میـان‬ ‫آننـوار م ‌ینهـدبیابد‪.‬‬
‫نخ ‌لهـا‪.‬سـرشبرهنـهبودو گیسـوانشرا کـهبریدهبود‬ ‫[‪ ]...‬گفتـم بـرام تعریـف نکـن چطـور گردنشـو روی‬
‫دیـدم‪،‬شان ‌هب ‌هشـانۀسـرباز م ‌یرفـتوم ‌یرفـت کـهروی‬ ‫گرفتـهبـوددسـتشوعصابـه‪2‬اشبـاز شـدهبـودوافتـاده‬ ‫شیشـ ‌هها کشـید‪ .‬گفتمتعریفنکنچطور رفتعقبو‬
‫صندلـی لهسـتانی بنشـیند [‪ ]...‬مـرا بـه اتـاق پهلویـی‬ ‫بـودرویسـعف‪ 3‬کوتـاهیهنخلجوانو گـردنلاغرشاز‬
‫م ‌یبردنـد‪ .‬اتـاق‪ ،‬خالـی و سـرد بـود‪ .‬یـک دستشـویی‪،‬‬ ‫پشـتپیدابود‪ .‬گفتمچندماهیبود کهموسـیرابرده‬ ‫باسـر کوبیدتوشیشـۀپنجرهواونوقت[‪ ]...‬گفتمنگو‬
‫لخت ‌هلختـه‪ ،‬مگـه سـر گاو بـود؟‬
‫یـک پتـوی خیـس‪ ،‬یـک تخـت‪ ،‬یـک میـز و یـک صندلی‬ ‫بودنـد» (خا کسـار‪.)18:1358،‬‬ ‫انگار در اتاق روب ‌هرویی باز بود و انگار سـرباز داشـت آن را‬
‫لهسـتانی» (همـان‪.)42 :‬‬ ‫بعـد از رمـان دیروز ‌یهـا‪ ،‬یکـی از داسـتا ‌نهای‬
‫فرصتـینبـودتـااز زندگـیخا کسـار بگوییـم کـه کمـا کان‬ ‫اسـتخوا ‌ندار خا کسـار همینداسـتاناسـت‪.‬نویسنده‬ ‫م ‌یبسـت کـهوقتـی گفتـهبودمآب‪،‬برگشـتهبـودو گفته‬
‫خاطـرات کودکـی‪ ،‬روای ‌تهـای تودرتـو و رگ ‌ههایـی از‬ ‫بـود‪« :‬بلـن قده بچه جنوب بـود نه؟‬
‫خسـتگ ‌یناپذیر در کار نوشـتن داسـتان‪ ،‬رمـان و‬ ‫سورئالیسـم را هذیا ‌نگونـه در لفـاف سـیاه واقعیـت‬ ‫‪-‬نم ‌یدونم!‬
‫نمایشـنامه اسـت‪ .‬بـه زبـان فارسـی و زبا ‌نهـای دیگـر‬ ‫پیچیدهاسـت‪.‬در بعضیقسـم ‌تهاداسـتانشـعرگونه‬
‫و ه ‌مچنـان غرب ‌تنشـین‪ .‬وی در نامـ ‌های بـه بـرادر‬ ‫م ‌یشـود؛امادر تصویرشـکنجه‪،‬اعدام‪،‬اختناقوحتی‬ ‫‪-‬چهجور نم ‌یدونی؟‬
‫آد ‌مفروشـی زندانیـان تح ‌تفشـار شـکنجه چیـزی کـم‬ ‫‪-‬شـمال یـا جنـوب هیـچ فرقـی نم ‌یکنـه! چـه م ‌یدونـم‬
‫م ‌ینویسـد‪« :‬ایـن دوری طولانـی از هـم یـک جورهایـی‬ ‫نم ‌یگـذارد‪.‬راویاز خواهـرشبدریـهم ‌یگویـد کـهاعـدا ‌م‬ ‫کجایـی بـود!‬
‫آدم را بـه خـواب مـرگ م ‌یبـرد و خـواب مـرگ بـا ایـن‬
‫سـرف ‌ههاوسـقلم ‌ههاقطـعنم ‌یشـود‪.‬ی ‌کجـور بیـداری‬ ‫‪-‬خب‪،‬خب‪،‬چهشـمال‪،‬چهجنوب‪،‬از دیشـبتاحالا‬
‫اونجـاس‪ .‬هف ‌تسـاعته کـه بردنـش اونجـا‪ .‬تـو طاقتشـو‬
‫لحظـ ‌های اسـت و بعـد هـم خـواب مـرگ‪ .‬خیـال نکنـی‬ ‫داری کـههفـتسـاعتاونجاباشـی؟‬
‫مأیوسـم و از ایـن حر ‌فهـا‪ ،‬نـه‪ ،‬از همیشـه پرکارتـرم‪».‬‬
‫دیشـب تـا‬ ‫بـشـومدام‪،‬ل یـحاتمجـ ًناـوطاقبتبـوشـدومداو اشـگـتهماز»‬ ‫‪ -‬ا گـه بچـه‬
‫(خا کسـار‪،‬‬ ‫حـالا اونجـا‬
‫‪.)37‬‬ ‫‪:1358‬‬
‫کتابنامه‬ ‫شـکنج ‌ههای‬ ‫بـه‬ ‫مسـتقیم ًا‬ ‫نویسـنده‬ ‫داسـتان‪،‬‬ ‫در ایـن‬
‫‪1 .1‬خاکسار‪ ،‬نسیم‪ .)2015( .‬دیروزی‌ها‪ ،‬سوئد‪ :‬کتاب ارزان‪.‬‬ ‫جسـم ‌یای م ‌یپـردازد کـه زندانـی بـرای فـرار از آ ‌نهـا رگ‬
‫‪2 .2‬خاکسار‪ ،‬نسیم‪ .)1358( .‬گیاهک‪ .‬تهران‪ :‬انتشارات امیرکبیر‪.‬‬
‫‪3 .3‬خاکسار‪،‬نسیم‪ .)1360(.‬گا ‌مهایپیمودن‪.‬تهران‪:‬انتشاراتققنوس‪.‬‬

‫‪3 .3‬شاخوبرگنخل‬ ‫‪1 .1‬بهزبانمحلییعنیبچه گوسفند‬
‫‪4 .4‬جوت=کلافپیچیدهازنخبرایپاک کردنشیشه‬ ‫‪2 .2‬دستمالیسیاهکهزنانبهپیشانیم ‌یبندند‬

‫‪103‬‬

‫تابستانهمانسال‬

‫نگاهی به دنیای داستانی ناصر تقوایی‬

‫هتقمیوافنیرـگـزنویدیدرخالدساـسـفتت‪.‬اه ‌نتمپقیررندیابگزـ ًاوی تمیمــشاــمخصخًاصتایحــصــتیتأثکـیـــهر‬ ‫مختصـر تاری ـخ ادب ـار ملت ـی سرکو ‌بش ـده را در خ ـود‬ ‫ماهپیشانیدر تنور‬
‫گنجانـدهاسـت‪.‬تاریخـی کـهدر تکـراریخسـتگ ‌یناپذیر‬
‫می ـان حا کم ـان دس ‌تب ‌هدسـت م ‌یش ـود‪« .‬تابس ـتان‬ ‫تابس ـتان س ـال ‪ ،1348‬نزدیـک‬
‫بـه پنج ـاه س ـال پیـش‪،‬‬
‫ویژگ ‌یه ـای آث ـار همینگ ـوی دانســته م ‌یشــوند در‬ ‫کگاروگـشِـر ب‌هان ـیدارزگامهحدنرـ آب ـتاایدـانن‬ ‫ـال» روایـت چن ـد‬ ‫هم ـان س‬ ‫مجموعـه داس ـتان «تابس ـتان‬
‫ایـن هشـت داس ـتان قاب ‌لردیابــی اســت‪ .‬ب ‌هلحــاظ‬ ‫هربـار یکـی از آ ‌نهـا‬ ‫اسـت کـه‬ ‫هم ـان س ـال» از ناصـر تقوایـی‪،‬‬
‫جماعـتجدامانـدهرابازگـوم ‌یکنـد(جـزداسـتانهفتم‬
‫مؤلف ‌هه ـای داس ـتانی تقوایــی نیــز چــون همینگــوی‬ ‫کـهاز نظـرگاهسـومشـخصروایـتم ‌یشـود)‪.‬قصهقصۀ‬ ‫الههامینی نویس ـنده‪ ،‬فیلمنام ‌هنوی ـس‬
‫بخـش بزرگ ـی از ب ـار داس ـتان را بــر گــردۀ دیالــوگ‬ ‫و کارگـردان آبادان ـی بـه چ ـاپ‬
‫م ‌یگ ـذارد‪ .‬در گف ‌توگوهاسـت کــه مــا پــی بــه هویــت‬ ‫جماعتـی اسـت بـا تر ‌سهـای بـزرگ و د ‌لخوشـ ‌یهای‬ ‫هش ـت‬ ‫ممججممووععــ ًا‌ها ‪3‬ی‪6‬از‬ ‫رس ـید‪.‬‬
‫کوچـک‪ ،‬ام ـا دغدغـۀ ممنوعیـت ای ‌نگونـه کتا ‌به ـا‬ ‫صفح ـه‬ ‫ب ‌هه ‌مپیوس ـته کـه‬
‫اشـخاص م ‌یبری ـم و بـه وقایــع و موقعی ‌تهــا آ گاه‬ ‫اندوهـی آشـنا و کهنـه اسـت‪ .‬سیاسـت را شـاید بتـوان‬ ‫داســتان‬
‫م ‌یشـویم‪ .‬شـکل گف ‌توگوهـا نیـز چنانچـه همینگـوی‬ ‫بیشــتر نداشـت‪ ،‬ام ـا ب ـا همیـن حج ـم ک ـم و ب ـا آ ‌نکـه‬
‫بـدانپایبنـدبود‪ ،‬گفتاریوبسـیار نزدیکبـهمحاورات‬ ‫نامـادری هنـر قلمـداد کـرد کـه همـاره ادعـا م ‌یکنـد از‬ ‫هرگـز اجـازۀ تجدیـد چـاپ نیافـت‪ ،‬امـروز یکـی از برتریـن‬
‫دخترخوان ـدۀ زیب ـای خ ـود پش ـتیبانی م ‌یکن ـد‪ ،‬ام ـا از‬
‫عالـم واقـع اسـت‪ .‬تقوایـی اجـازه م ‌یدهـد شـخصی ‌تها‬ ‫بالندگ ـی او م ‌یهراس ـد؛ چرا کـه آن را موجـب س ـقوط‬ ‫مجموع ‌هه ـای ادبی ـات داس ـتانی ماسـت‪« .‬تابس ـتان‬
‫سرشـانبه کار خودشـان گرمباشـدوآن کاریرابکنند‬ ‫همـان سـال» از آن دسـت کتا ‌بهایـی اسـت کـه هیـچ‬
‫کـهدر آنموقعیـتمشـخصانجـامم ‌یدهنـدوآ ‌نگونـه‬ ‫خ ـود م ‌یبین ـد‪.‬‬ ‫حا کمیت ـی نشـر آن را برنم ‌یتاب ـد و از ایـن منظـر ناصـر‬

‫گرفت ‌هشـده از‬ ‫اکیـهجـباایزـددر‪.‬ردویایگــرتخوصخی ّسصــۀتوادمر‬ ‫حـرف بزننـد‬ ‫تقوایـی هنرمنـد راسـتین مـردم اسـت‪ .‬هنرمنـدی کـه‬
‫بیـان ماوقـع‬ ‫همینگ ـوی‪،‬‬ ‫خلقـش همـواره صاحبـان قـدرت را در هـر کسـوتی و بـا‬
‫اسـت‪.‬تقوایـینیـزدرسـتمثلاسـطورۀآمریکایـ ‌یاش‪،‬‬ ‫هـرنـامونشـانیآشـفتهم ‌یکنـد‪.‬البته«تابسـتانهمان‬
‫حجـم عظیمـی از قصـه را در اختیـار مخاطـب م ‌یگـذارد‬ ‫سـال» متنـی سیاسـ ‌تزده نیسـت و کمتـر واژ ‌های در آن‬
‫و ترسـیم کامـل رخدادهـا را بـه تخیـل و شـعور او وا گـذار‬ ‫هسـت کـه ارجـاع مسـتقیم بـه مفاهیـم یـا رخدادهـای‬
‫م ‌یکن ـد‪ .‬در تع ـدادی از داســتا ‌نها مــا بــه هویــت‬ ‫سیاسـیبدهـد‪،‬امـاآنـان کـهاز بازنشـرایـناثـرممانعـت‬
‫راوی پـی م ‌یبری ـم‪ ،‬نـه ای ‌نکــه راوی از خــود صحبتــی‬ ‫کــرده و م ‌یکنن ـد خ ـوب م ‌یدانن ـد کـه ایـن مجموعـۀ‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪104‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫مهاجـر ب ـودن آ ‌نه ـا را مـردود م ‌یکنــد‪ .‬آ ‌نهــا ظاهــرًا‬ ‫عمدام‌یســدشتتــ ًااوند‪،‬دمرخجبفـمروضعاــییـاهزایزذزبعـهـینان ـن‌یگریرااویـِمیی‌یاگنوـیلذرسـدشــ‪.‬تخهومصداار‌نسوگاـیتوـناـهنت‬
‫متعلـق بـه همـان خط ‌هانـد‪ .‬فرزنـدان همـان سـرزمین‬ ‫کـه همینگ ـوی ضرورت ـی نم ‌یدی ـد در وراج ‌یه ـای‬
‫ثرو ‌تسـازند‪ ،‬امـا هیـچ سـهمی از آن خـا ک و ثروتـش‬ ‫ذهن ـی آد ‌مه ـای قصـ ‌هاش غوطـه بخ ـورد و تنه ـا‬
‫ندارن ـد و چ ـون اش ـباحی سـرگردان مــدام در حــال‬ ‫جلو ‌ههـای عینـی ماجـرا را بـه مخاطـب نشـان مـ ‌یداد‪،‬‬
‫آمدوش ـد می ـان بهش ـتی چرکیـن و جهنمــی شــرجی‬ ‫تقوایـی نیـز م ‌یگ ـذارد ت ـا گیج ـی‪ ،‬ان ـدوه‪ ،‬واهم ‌هه ـا‬
‫هس ـتند‪ .‬هم ‌هچیـز حکایـت از ب ‌یثباتــی دارد‪ :‬آغــوش‬ ‫و د ‌لخوشــ ‌یهای آد ‌مهــای داس ـتانش در می ـان‬
‫فاحشـ ‌هها کـه نم ‌یت ـوان ب ـدان دل بســت؛ میخانــۀ‬ ‫گف ‌توگوهــا‪ ،‬حـرکات و ســکنات آ ‌نهــا هویــدا ش ـود‪.‬‬
‫گارا گیـن کـه مـدام م ‌یخواهـد درش را ببنـدد و بـرود؛‬ ‫و امـا دربـارۀ جها ‌نبینـی بایـد گفـت تقوایـی نیـز همواره‬
‫اسـکله کـه گاه راه ورودش بـه بهانــ ‌های بســته شــده‬ ‫قغمـاالندبنــرـ ًادقتهپهـرممیاننساگاـنـزـوپایییـباشهکنربـسوــازگزار‌تیونخوظحرـاردل‌هد‪،‬اوراوادحم‪.‬اآوناــِدل‌دمبههاـزوایدچیر ا‌هوحهـناایـیزل‬
‫و همیشـه خطـر اخـراج از آنج ـا هســت‪ .‬جالــب آنکــه‬ ‫س ـقو ‌طاند‪ .‬قهرمانان ـی کـه قهرمان ‌یش ـان بدا ‌نه ـا‬
‫به ـای سـر زدن بـه بهشـت‪ ،‬عـرق ریختــن در جهنــم‬ ‫تعلـق نداش ـته و در جنگ ـی بـرای پیـروزی دیگـران‬
‫اسـکله اسـت؛ چرا کـه زن و عـرق هزینــه دارد و ناچــار‬ ‫بـه دسـت آم ـده اسـت؛ ام ـا شکسـت و سقوطش ـان‬
‫ایـن جماعـت بایـد بـه شـوره بسـتن معـده و کلافگـی‬ ‫بشسـکیاسرـ حتقایقسـایس ـ ًوامپلـمـیوبـرسدانسـ بـتهوبشـ‌یباینیدـامدا بهـیـودت انیـآنن‬
‫از گرم ـا تـن بدهن ـد ت ـا بتوانن ـد خــود را بــه میخانــۀ‬ ‫پیـروزی پیشـین اسـت‪ .‬داسـتان دوم (بیـن دو دور) از‬
‫گارا گیـن ی ـا خانـۀ زن ـی برس ـانند و کمــی از طعــم آن‬ ‫ایـن منظـر بـه داسـتان آدمک ‌شهای همینگوی شـبیه‬
‫آرامـش ب ‌یثبـات را بچشـند‪ .‬تنهـا کسـی کـه خانـ ‌های‬ ‫اسـت‪ .‬ب ـا ایـن تف ـاوت کـه قهرمان ـان فرامو ‌شش ـدۀ‬
‫برایـش تعریـف ش ـده و سـر و همســری دارد گارا گیــن‬ ‫همینگـوی بـه مـرز ب ‌یتفاوتـی و افسـردگی رسـید ‌هاند‪،‬‬
‫صاحـب میخانـه اسـت کـه البتـه مـدام بـا کارگـران در‬ ‫ببــههآوغـیروان ِگـشرزنی‬ ‫هنـوز م ‌ینوشـند‪،‬‬ ‫امـا قهرمانـان تقوایـی‬
‫تمـاس اسـت و در هـراس کـه مبـادا نکبـت زندگـی آ ‌نها‬ ‫م ‌یکشـند و میـل‬ ‫پنـاه م ‌یبرنـد‪ ،‬عربـده‬
‫زندگـ ‌یاش را بیالایـد‪ .‬ای ‌نگونـه اسـت کـه در داسـتان‬ ‫دارن ـد‪ .‬گرایـش بـه ویرانگـری در چندیـن ج ـای‬
‫هفت ـم وقت ـی م ‌یبین ـد زنـش ماننــد فاحشــ ‌های کــه‬ ‫داســتان‪ ،‬ازجملــه در داســتان ســوم (تنهایــی) م ـوج‬
‫روبـ ‌هروی مغـاز ‌هاش بـه دنبـال مشـتری بـوده‪ ،‬سـیاه‬ ‫م ‌یزنـد‪« :‬منـدی نـگاه کـرد بـه پشـت سـرش‪ .‬گفـت‪:‬‬
‫پوش ـیده‪ ،‬بلافاصلـه از او م ‌یخواهــد لبــاس ســیاهش‬ ‫مح ـل نم ـ ‌یذارن‪ .‬گفت ـم‪ :‬ولـش‪ ،‬ب ـازم فرصـت دع ـوا‬ ‫برسوکـانیـــخند؛تی اشچزـراخخکـویِهـصددیرش بگتــررم ـزباـیاممتنر نومایرمکــز‌ت‌یاآهوـسراـ‪،‬د‪.‬رتاایوـو تنقیتریکبشاــ ًماـخ ًهیای ـبـرچص‬
‫هـس» (همـان‪ .)28 :‬در همیـن داسـتان وقتـی راوی‬
‫را ع ـوض کن ـد‪.‬‬ ‫و رفیقـش بـه میخانـه م ‌یرس ـند‪ ،‬میخانـه را ویـران‬
‫م ‌ییابن ـد و تأسـف م ‌یخورن ـد از ای ‌نکـه چـرا دیـر بـه‬ ‫بــه نــا گاه ص ـورت م ‌یگیـرد‪ .‬آنج ـا کـه کس ـی در حیـن‬
‫کتابنامه‬ ‫گف ‌توگوهـا نـام راوی را بـر زبـان مـ ‌یآورد‪« :‬داشـتم بـه‬
‫‪1 .1‬تقوایی‪ ،‬ناصر‪ .)1348( .‬تابستان همان سال‪ .‬تهران‪ :‬کتاب لوح‪.‬‬ ‫دعـوا رسـید ‌هاند‪« :‬گارا گیـن گفـت‪ :‬شـماها بـرای دعـوا‬ ‫سـیفو م ‌یگفتـم مـن شـبا خوابـم نمیبـره‪( »...‬تقوایـی‪،‬‬
‫میـز و صندل ‌یهـای شکسـه رو خـوش نداریـن‪ .‬گفتـم‪:‬‬
‫بهتــره آدم خــودش اونــا رو بشــکونه‪ .‬منــدی گفـت‪:‬‬ ‫‪« ،)8 :1348‬گفـت‪ :‬عاش ـور از بچ ‌هه ـا چـه خبـر؟‬
‫کاروبـار اسـکله خوبـه؟» (همـان‪ )25 :‬و «اسـی مـا هیـچ‬
‫کیفـش تـو همینـه» (همـان‪ )29 :‬و در پایـان داسـتان‪،‬‬ ‫شانســی نداری ـم» (هم ـان‪ .)37 :‬در باقــی داســتا ‌نها‬
‫منـدی کـه دلبسـتۀ دختـرک هـرز ‌های شـده‪ ،‬از اینکـه‬
‫نم ‌یتوان ـد او را پابسـت خ ـود نـگاه دارد خشـمگین‬ ‫هویـت راوی نامشـخص اسـت و مخاطـب نم ‌یتوانـد‬
‫ب ‌هیقیـن دریابـد کـه از میـان کارگـران اسـکله ایـن بـار‬
‫م ‌یش ـود و شیشـۀ مشـروب را م ‌یشـکند‪ .‬آد ‌مه ـای‬ ‫کدا ‌میــک زب ـان بـه روایـت گش ـوده اسـت‪ .‬ایـن تنه ـا‬
‫تقوایـی هنـوز امیدوارنـد و هنـوز در روز عاشـورا بـه امیـد‬
‫تظلـم کف ‌نپـوش م ‌یشـوند‪ .‬نـگاه آ ‌نهـا نگاهـی پـر از‬ ‫بخـش کوچکـی از نا گفت ‌ههـای ایـن داستا ‌نهاسـت‪.‬‬
‫هدرویــداستـاتاشـنخاچهصـاریممث(پـناله«ـمگاسهـ)ترکابمرـو ًادریدـر ابکهـ»اوم ا«دسکـتـرت‪».‬‬
‫اشـک و آه نیسـت‪ ،‬بلکـه نگاهـی اسـت وص ‌فناپذیـر در‬
‫دادخواهـی‪...« :‬ای همـۀ تاری ‌خنویسـان همـۀ تاریـخ‬
‫زمیـن‪ ،‬هرگـز گمـان مبریـد کـه م ‌یتوانیـد یـک خـط از‬ ‫آم ‌ن‌یهرـاسبـن‌هندو‪.‬عـمیسـقترطـبروبدمریـخالـکفظادهـسـرًاتمۀ کسـابرگـربا رنخبــهداندظـیر‬
‫نــگاه خورشــیدو را بنویســید» (هم ـان‪.)52 :‬‬
‫ااوسساـــفلیتـتـ‪ .‬اکـجـیه‌نشکـمـنده آجنـرنوبوـانقههعاـیمـتهــر ًادقاگییخقــکًرـاایجچـاآزه بنکـاوردگیدـهگراـارنسـ(ی (حتاموسـیــچـیدرا))‬
‫ب ‌یبرزخ‬
‫چهـار مکانـی کـه در اثـر تقوایـی مـکان وقـوع رخدادهـا‬ ‫کارگـران تـن بـه چنیـن مأموریـت خطرنا کـی داد ‌هانـد‬
‫م ‌یشـوند دو جلـوۀ متفـاوت دارنـد و دو سـوی متقابـل‬
‫زندگــی کارگــران بنــدرگاه را نمایندگــی م ‌یکنن ـد‪.‬‬ ‫جزئــی از نانوشت ‌ههاسـت‪ ،‬ام ـا وقت ـی بـه نق ـل از‬
‫کارگـران م ‌یشـنویم کـه مسـتر برودریـک بـا خونسـردی‬
‫ایـن چه ـار مـکان فاحشـ ‌هخانه‪ ،‬میخانـه‪ ،‬بن ـدرگاه و‬ ‫اطــاع داده اسـت کـه «اس ـی ایـز دد ان ـد حمی ـد ایـز‬
‫بیمارسـتان اسـت که دوتای اول یعنی فاحشـ ‌هخانه و‬
‫میخانـه ب ‌هگونـ ‌های بهشـت کارگـران بـه حسـاب م ‌یآیـد‬ ‫فینیشــد» (همــان‪ ،)38 :‬م ‌یتوانیــم او را نماینــدۀ‬
‫آکـنهزمظاانـهـهرً‪،‬ا‬ ‫یـحا بـسـهاعببـآارو ِریـتممنوادسـکتِـرب‬ ‫بیگانـۀ منفع ‌تطلـب‬
‫و بن ـدرگاه و بیمارس ـتان تجل ـی جهن ـم اسـت‪ .‬نکتـۀ‬ ‫نماینـدۀ اسـتعمار بـه‬
‫قاب ‌لاعتن ـا در ایـن‌ب ـاره نب ـود مکان ـی ثابـت و خنث ـی‬
‫بـه شـکل‬ ‫تأچـمو ‌لنبراخناگنـیـهزاسـی بت‪‌.‬یککـارگـ ‌سراو ِکنارداوسـبتا‌یِنختانقموـاایـنی‬ ‫او نیـز در تقابـل بـا کارگـران و در کنـار مسـتر برودریـک‬
‫هس ـتند‪.‬‬ ‫قـرار دارد‪ ،‬آشـنایی اسـت غریب ‌هپرسـت‪ .‬عنصـر دیگـری‬
‫کـه اثـر تقوایـی را بـه آثـار همینگـوی نزدیـک کرده اسـت‬
‫اســامی بومــی چــون «س ـیفو» و «خورشــیدو» ای ـدۀ‬ ‫عینی ‌تگرایـی اسـت‪ .‬بـا آنکـه هفـت داسـتان از هشـت‬

‫‪105‬‬

‫در پشتآنمه‬

‫جهانداستانیاصغرعبداللهی‬

‫توصیفـاتراوینیـزبـرایـنامرصح ‌هم ‌یگـذارد‪،‬وقتـیدر‬ ‫سـطر داس ـتان پیـش م ‌یبـرد‪ .‬حقیقتــی معما گونـه‬ ‫«خ ـون چیـز مهم ـی نب ـود‪ .‬باره ـا‬
‫هی ‌چکجـایداسـتانتوصیفـیشـخصییـاحتـینمایـی‬ ‫کــه انـگار بــرای حــل آن نبایــد راه چنــدان دوری را ب ـا‬ ‫اتف ـاق افت ـاده ب ـود کـه شـکمی‬
‫نزدیـک از چهـره ی ـا طـرز پوشــش هی ‌چیــک از دختــران‬ ‫ماجراه ـای پرپی ‌چوخ ـم پلیس ـی ط ـی کـرد؛ چرا کـه‬ ‫دری ـده ش ـود‪ ،‬گلویـی شـکافته‬
‫ننومی ‌یسبـیننیدـهمد‪.‬رب ـحـاارۀلآدی ‌نگکــرهتشوـصخیصی‌فهـ‌تاهواتصیودیارپســرتداازن ‌یکاهماـ ًیا‬ ‫پاس ـخ مس ـئله در دل آئی ‌نه ـا و باوره ـای غلـط مـردم‬ ‫شــود‪ ،‬گیســوان دختــری بــه دم‬
‫دقیـق و جزئ ـی اسـت و هما ‌نگونــه کــه از نویســندۀ‬ ‫جزیـرهنهفتـهاسـتونم ‌یدانیـمتـابـه کـیوتـابـه کجـا‬ ‫اسـب بس ـته ش ـود‪ ،‬نع ‌شهایـی‬
‫داس ـتا ‌نهایرئالیس ـتیانتظــار مــ ‌یرود‪،‬شــخصی ‌تها‬ ‫خواهـدبـود‪.‬حقیقتـی کـهغافلگیرانـهبـرخوانندهآشـکار‬ ‫مهسابرومند بادکــرده روی آب بیایــد‪ ...‬بارهــا‬
‫واضـحوروشـنپیـشچشـمخوانندهمجسـمم ‌یشـود‪:‬‬ ‫م ‌یشـود‪،‬عرقـیسـردرویپیشـان ‌یاشم ‌ینشـاند‪،‬اورا‬ ‫اتفــاق افتــاده ب ـود یــا شــنیده‬
‫«زائ ـر حبی ـب ایس ـتاد‪ .‬موه ـای ف ـر و ژولی ـده و چش ـمان‬ ‫بـهتفکـریعمیـقو‌امـ ‌یداردوجـانوروحـشرابـهآهـی‬ ‫بــودم کــه اتفــاق افتــاده اســت»‬
‫گودرفت ‌هاش‪،‬باآن کشیدگیپوسترویاستخوا ‌نهای‬ ‫عمی ‌قتـر م ‌یکش ـاند‪.‬‬
‫بیـرو ‌نزدۀ گون ‌ههـا‪،‬هیئـتیـکمیـترابـهاودادهبـود»‬ ‫نویسـندهدر آغـاز بـاتوصیفـیاز میانـۀداسـتانخواننـده‬ ‫(عبداللهــی‪.)123 :1364 ،‬‬
‫(هم ـان‪)116 :‬؛ ی ـا توصیـف «علویــه» بــا ویژگ ‌یهــای‬ ‫رابـهسـرزمینقصـ ‌هاشواردم ‌یکن ـدوب ـابـه کار بـردن‬ ‫همیـن چن ـد جملـه کاف ـی اسـت ت ـا بدانی ـم اصغـر‬
‫ناظاخهـوردآ گیاکهممتــارزننانســهراکـغهدابـریاـظمرادفرتـتیضــکاـدهاوزاتفجانقـــ ًا هسزمنس ـدرو‬ ‫واژ ‌ههایـیمانندهمهمۀغریب‪،‬غروب‪،‬باد‪،‬قیامـتو‪...‬‬ ‫عبداللهـی‪،‬نویسـندۀآبادانـیمتولـد‪ 1334‬در داسـتان‬
‫بـاخشـونتیاسـت کـهدر عمـلاز اوم ‌یبینیـم‪«:‬علویـه‬ ‫در همـانپارا گرا ‌فهـایابتدایـی‪،‬حا ‌لوهـوایحاکـمبـر‬ ‫«در پشـتآنمـه»از مجموعـهداسـتانیبـههمیـننـام‬
‫وسـط درگاه حی ـاط ب ـود‪ ،‬قدکوتــاه و چــاق‪ .‬مقنعــه را‬ ‫داسـتانرابـرایخواننـدهروشـنم ‌یکنـدوپیشـاپیشاو‬ ‫کـهدر سـال‪ 1364‬بـهچـاپرسـیدهاسـت‪،‬مخاطـبرا‬
‫آ ‌نط ـور کـه پیچان ـده ب ـود دور ســرش‪ ،‬فقــط چشــ ‌مها‬ ‫رابـرایرویارویـیبـاجهـانغریـبقصـهآمـادهم ‌یسـازد‪.‬‬ ‫بـاچـهعرصـ ‌هایاز دنیـایداسـتان ‌یاشمواجـهم ‌یکنـد‪.‬‬
‫پیـدابـودوبینـیپهـنو گون ‌ههـایور ‌مکـردهوخطعمود‬ ‫روایـتدربـارۀدخترانـیاسـت کـهانـگار هی ‌چکـساز آغـاز‪،‬‬ ‫از ایـننویسـندهمجموعـهداسـتانیبـهنـام«سـایبانیاز‬
‫سـبزوسـطدوابـرووخـالسـبززیـرلـبپایینـی»(همـان‪:‬‬ ‫فردیت ـی برایش ـان قائ ـل نبـودهاسـتواز دیـدپـدرانو‬
‫‪.)124‬همـانخـالسـبزاجـدادی کـهپی ‌شتـردرصحنـۀ‬ ‫سـا کنانجزیـره‪،‬همـه‬ ‫مادرانشــان و دیگــر‬ ‫حصیـر»نیـزدر سـال‪ 1369‬منتشـرشـدهاسـت‪.‬‬
‫آغازی ـن داس ـتان نی ـز ب ـه آن اش ـاره ش ـده اس ـت‪« :‬هم ـان‬ ‫تنهـادخترنـد وبالـغ‪.‬‬ ‫قصـۀ«در پشـتآنمـه»در جزیـر ‌هایآغـاز م ‌یشـوداز هـر‬
‫وقـتبـود کـهعلویـهرویدماغـۀلنـج‪،‬زیـرلـبدختـران‪،‬‬ ‫سـو محصورشـده در دریایـی از سـنت و خرافـه و تعصـب‪،‬‬
‫خالسـبزاجدادیرا کاشـت»(همان‪)113:‬و گویی‬ ‫یکــی از جزایـر عر ‌بنش ـین ایـران در اقلی ـم جن ـوب‪.‬‬
‫نمـادجبـریاسـت کـهنسـ ‌لهایپیشـین‬ ‫تبعیدگاه ـی کـه جام ‌هه ـای بلن ـد و س ـیاه‪ ،‬پوشـش‬
‫در لفـافآدابوسـننبـهنسـ ‌لهای‬ ‫همیش ـگی زن ـان آنجاس ـت‪ .‬ی ـازده دخت ـر نوبال ـغ جزی ـره‬
‫جدیــد روا م ‌یدارنــد‪.‬‬ ‫یکـیپـساز دیگـری گـمم ‌یشـوند‪،‬یکـیدر راهبازگشـت‬
‫داسـتاناز پلاتـیبسـیار‬ ‫از مدرسـه و دیگـری وقت ـی ب ـا ب ـار هیـزم از نخلس ـتان‬
‫قــوی برخ ـوردار‬
‫اســت و‬ ‫برم ‌یگـردد‪،‬هریـکبهطریقی‪.‬نویسـندهباانتخاب‬
‫هوشــمندانۀ زاویــۀ دیــد‪ ،‬راوی را کــه بومــی‬
‫و دبیـر مدرسـۀ پسـرانۀ جزیـره اسـت‬
‫در جهـت کشـف حقیقـت ب ـا م ـا‬
‫همـراهم ‌یکنـد؛یابـهتعبیری‬
‫دیگـر‪ ،‬مــا را بــا راوی در‬
‫حرکتـیمشـترکو‬
‫روب ‌هجل ـو ت ـا‬
‫آخریــن‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪106‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫شـتکخـونبـهرویپیشـان ‌یاشحالـشبـههـمبخورد‬ ‫اعتقــادات دینــی و باورهــای مذهبــی‪.‬‬ ‫نویسـندهب ‌هخوبـیتوانسـتهبـاتمامـیعناصـر‪،‬سـاختار‬
‫و بش ـود از ردۀ مظنو ‌نه ـا خارجــش کــرد‪ .‬هم ‌هشــان‬ ‫نویســندۀ ایــن داس ـتان در قالــب رئالیسـمی انتق ـادی‬ ‫پـاتقصـهراهدایـت کنـد‪.‬ناپایـداریایجـادم ‌یشـود‪،‬‬
‫م ‌یتوانسـتند‪.‬هم ‌همـانم ‌یتوانسـتیم»(همـان‪.)123:‬‬ ‫بـه نق ـد آداب‪ ،‬آیی ‌نه ـا‪ ،‬باوره ـا و تم ـام من ‌شه ـا و‬ ‫کشــمکش آغ ـاز م ‌یگـردد و خیل ـی زود بـه بحـران‬
‫بـا کنـارهـمقـراردادنایننشـان ‌ههام ‌یتوانبهتفسـیری‬ ‫کن ‌شهـایعرفـیواعتقـادیمـردمم ‌یپـردازدومـارابـا‬ ‫م ‌یانجامـد‪.‬ز ‌نهـادر نبـوددخترانشـانضجـهم ‌یزننـد‬
‫روشـناز آنچـهنویسـندهقصـدداردب ‌هطـور غیرمسـتقیم‬ ‫حقایق ـی کمتـرشنید ‌هش ـدهروبـ ‌هروم ‌یکن ـد‪.‬حقایق ـی‬ ‫و نالــه م ‌یکنن ـد‪ ،‬پدره ـا کف ‌نپو ‌شان ـد و ب ‌یقـرار نعـره‬
‫کـهبـرایدانسـتنآ ‌نهـایـابایـدنقـشمعلـمزنقصـهرا‬ ‫م ‌یزننـد؛باای ‌نهمـهلزومـینم ‌یبیننـدبهپاسـگاهاطلاع‬
‫بیـان کنـد‪،‬دسـتیافـت‪.‬‬ ‫در دنیــای واقع ـی داشــته باشــیم و از حیــرت و درد آ گاه‬ ‫دهنـد‪.‬نویسـندهدر دیالو ‌گهـایبیـنشـخصی ‌تهاو‬
‫نقطـۀ اوج داسـتان به وجهی نمادیـن‪ ،‬در غروبی طوفانی‬ ‫شـدنانگشـ ‌تهامانرابجویـمویـاخواننـدۀقص ‌ههایـی‬ ‫همچنینتوصی ‌فهایداسـتانب ‌هخوبیشـکافمیان‬
‫بـاپیـداشـدندختـراندرهمـانجزیـرهودرلنجـی کـه‬ ‫ای ‌نچنینــی بشــویم؛ وگرنــه شــاید هیــ ‌چگاه از رخ دادن‬ ‫جامعـۀسـنتیوبومـیرابـانمادهـایزندگیمـدرنمثل‬
‫سا ‌لهاسـتهما ‌نج ـابـه گلنشســتهشــکلم ‌یگیــرد‬ ‫چنیـنوقایعـیدر کشـورمانآ گاهنشـویم‪،‬نـهبـاخواندن‬ ‫پاسـگاهومدرسـهبـهتصویـرم ‌یکشـد‪،‬وقتـی گروهبانـی‬
‫و گر ‌هگش ـایی غیرمنتظـر ‌های کـه خواننــده را حیــر ‌تزده‬ ‫صفح ـات اجتماع ـی روزنام ‌هه ـا‪ ،‬نـه پـی گرفتــن اخب ـار‬ ‫کـهپـساز گذشـتدهسـالاز زمـانتبعیـدشبـهجزیـره‬
‫م ‌یکنـد‪«:‬علویـه گفتـهبـود کههمـۀآندختـرانرابرطبق‬ ‫در رسـانۀملـیونـهبـادیـدنبرنامـ ‌هایدربـارۀحقـوق‬ ‫هنـوز از طـرفمـردمبـهرسـمیتشـناختهنشـدهاسـت‬
‫سـنتختنـه کـردهاسـتوآ ‌نهـانجی ‌بتریـنزنـانهمـۀ‬ ‫زنـان‪.‬اصغـرعبداللهـیدر ایـنداسـتانن ‌هتنهـاقصـ ‌های‬ ‫از راوی م ‌یپرس ـد‪« :‬م ‌یدان ـی مـن چن ـد س ـال اسـت‬
‫آن جزای ـر خواهن ـد ب ـود‪ .‬و خب ـر ت ـا جزای ـر دوردس ـت رفت ـه‬ ‫خواندنــی و پرکشــش بــرای خواننــده روایــت م ‌یکن ـد‪،‬‬ ‫اینج ـام؟ حتــی نیامدیــد بــه پاســگاه اطــاع بدهی ـد‪».‬‬
‫بـود»(همـان‪.)125:‬لنـجب ‌هگ ‌لنشسـتهنمـادسـن ‌تهاو‬ ‫بلکـهرسـالتبزر ‌گتـرنویسـندهرا کـههمـانروشـنگریو‬ ‫(همـان)یـادرجایـیدیگـر‪،‬پـسازپیـدا کـردنسـرنخ کـه‬
‫رسـمورسـوموآیی ‌نهـایبومـیاسـت کـهمـردمرااسـیرو‬ ‫آ گاه ‌یبخشـیبـهجامعـهاسـتتمـامو کمـالبـهدوش‬ ‫کاردآش ـپزخان ‌هایخونــیاســتدر قهو ‌هخانــهبــهراوی‬
‫گرفتـارسـکون کـردهاسـت؛آیی ‌نهایـی کـهریشـهدرتاریـخ‬ ‫م ‌یکشـد‪.‬از دلایـلایـنامـرم ‌یتـوانبـهبرهـۀزمانـ ‌یای‬ ‫م ‌یگویــد‪« :‬البتـه بـه مـن مرب ـوط نم ‌یش ـد‪ .‬ح ـالا ه ـم‬
‫دارندوبا گذشـتسـا ‌لهاونسـ ‌لهاهمچنانبرایمردم‬ ‫کـهداسـتاندر آننوشـتهشـدهاشـاره کـرد؛چرا کـهنبـود‬ ‫مربـوطنم ‌یشـود‪،‬امـا‪(»...‬همـان‪)120:‬؛همی ‌نطـور بـا‬
‫بومـیپابرجـاماند ‌هانـد‪.‬هما ‌نگونـه کـهدر داسـتانهـم‬ ‫وس ـایل ارتب ـاط جمع ـی بـه گس ـتردگی عصـر حاضـر و‬ ‫توصیـف کـردنمعلـمزنغیربومیمدرسـه کهناتـواندر‬
‫م ‌یخوانیـم‪«:‬حـرفسـا ‌لهاوبارهاسـت‪.‬حـرفبارهـاو‬ ‫غیـابنظـاماطلا ‌عرسـانیمسـئولدر دهـۀ‪ 60‬شمسـی‪،‬‬ ‫کمـک کـردنوحتـیبرقـراریارتبـاطبـاه ‌مجن ‌سهـای‬
‫م ‌یتوانســتهنویس ـندهرابــرایبازنمایـیونشــاندادن‬ ‫خـوداسـت‪.‬وقتـیدر مقابـلزنزائـرحبیـب(مـادر یکـی‬
‫سا ‌لهاسـت» (هم ـان‪.)119:‬‬ ‫واقعی ‌تهایموجودزمان ‌هاشدر قالبچنینداسـتانی‬ ‫از دختـران گ ‌مشـده) کـهموهایـشراچنـگم ‌یزنـد‪،‬بـه‬
‫درپایا ‌نبنـدیداسـتانبازهـمهمـۀآندختـرانباه ‌ماند‬ ‫دیـوار چسـبیده‪ ،‬کـز کـرده‪،‬م ‌یلـرزدودر پاسـخبـهسـؤال‬
‫وبـاجام ‌ههـایسـیاهبـهتـن(مثـلمادرانشـان)‪،‬بـالنـجاز‬ ‫مصم ‌متـر کنـد‪.‬‬ ‫راوی کـهم ‌یپرسـد‪«:‬چـه گفتـیبهش کهای ‌نطـورزارش‬
‫دریـام ‌یگذرنـد‪.‬دخترانـی کـه گویـیفردیتآ ‌نهاسـا ‌لها‬ ‫یک ـی از صحن ‌هه ـای درخش ـان داس ـتان کـه معنایـی‬ ‫گرفتـهبـود؟»م ‌یگویـد‪«:‬هیچـی‪..‬امـاحـقداشـت‪،‬هنوز‬
‫پیـشدر همهمـۀرسـمورسـوموسـن ‌تهایحاکـمبـر‬ ‫عمیـقوقاب ‌لتأمـلرابـهذهـنخواننـدهانتقـالم ‌یدهد‬
‫زیسـتآن ـان گ ـمش ـدهاسـت‪،‬پیــشاز آنکــهدر جزیــرۀ‬ ‫صحنـ ‌هایاسـت کـههمـۀمـردانوزنـانجزیـرهبـرای‬ ‫ج ـای ماتیــک روی ل ‌بهایــم بــود» (هم ـان‪.)114:‬‬
‫کوچکشـان گـمشـوندوحتـیخیلـیپی ‌شتـراز آنکـهپـا‬ ‫رف ـع اته ـام‪ ،‬کاردب ‌هدسـت روانـۀ خانـۀ ش ـیخ ش ـده و‬ ‫معلمـی کـهدرابتـداحتـیجـوراببـهپـانـدارد‪،‬درمیانـۀ‬
‫بـه جه ـان کوچـک‪ ،‬محص ـور و محدودشــان بگذارنــد‪.‬‬ ‫در حی ـاط خانـه بـه صـف ایس ـتاد ‌هاند‪« :‬تیغـۀ کارده ـا‬ ‫داسـتانوپـساز گـمشـدندختـران‪،‬جـوراب کلفـت‬
‫دختـرانقربانـیتیـغتندوتیـزسـنت کـهپی ‌شتـراسـیر‬ ‫زیـرآفت ـابم ‌یدرخش ـید‪.‬دس ـتی کـهخس ـتهم ‌یش ـد‪،‬‬ ‫ســیاه م ‌یپوش ـد‪ ،‬کف ‌شه ـای ب ـدون پاش ـنه م ‌یخـرد‬
‫لنجـیسـاکنشـدهبودنـد‪،‬بازهـمقربانیم ‌یشـوند‪.‬این‬ ‫تـکان م ‌یخ ـورد و تیغـه کارده ـا بـه منش ـور پنه ـان‬ ‫وحتـیبـاچـادر لـبجـادهم ‌یایسـتدودر پایـانوقتـی‬
‫بـار قربانـیفقـری کـهبـرفرهنـگواقتصـادجامع ‌هشـان‬ ‫خورش ـید م ‌یگرفـت و بـرق م ـ ‌یزد» (هم ـان)‪ .‬در ایـن‬ ‫از حقیقــت ماجـرا آ گاه م ‌یش ـود‪ ،‬تصمی ـم بـه اس ـتعفا‬
‫س ـایه انداختـه و آ ‌نه ـا را ب ـا لنجــی در حرکــت روانــۀ‬ ‫صحنـهمـاشـاهدمردمـیهسـتیم کـهبـاحضورشـان‬ ‫م ‌یگیـرد‪ .‬در ســایۀ آ گاهــی و ناتوانــ ‌یاش در پذیــرش و‬
‫شی ‌خنشـی ‌نهام ‌یکنـد‪«:‬خواسـتگاریاز شی ‌خنشـی ‌نها‬ ‫در حی ـاط خانـۀ ش ـیخ‪ ،‬در پـی اثب ـات ب ‌یگناه ‌یش ـان‬ ‫تغییـرجبـرناشـیاز جهلـی کـهدر باورهـایمـردمجزیـره‬
‫آمـدهوهمـۀدختـرانراخواسـتگاری کـرده‪،‬دوهـزاردینـار‬ ‫هسـتندودرعی ‌نحـال کـهخـودرااز ارتـکابجرمـیمبـرا‬ ‫ریشـه دوانــده‪ ،‬م ‌یگــذارد و مــ ‌یرود؛ درحال ‌یکــه چــادر‬
‫بـرایهرکـدام‪.‬مخـارجعقـدورف ‌توآمـدراهـمبـهعهـده‬ ‫م ‌یکننـد‪،‬در ذهـنخواننـدهبـهجرمـیسـنگی ‌نترمتهـم‬ ‫روی ش ـان ‌ههایش افتــاده و بــاد بــا موهــای بلنــدش‬
‫گرفته‪ .‬گمانم کار تماماست»(همان‪.)126:‬عرو ‌سهای‬ ‫م ‌یشـوند‪.‬اینجاسـت کـهباپرسشـیتأم ‌لبرانگیـزروب ‌هرو‬ ‫بــازی م ‌یکن ـد‪ .‬اس ـتعفای معل ـم زن جزیـره و تعطی ـل‬
‫کوچـک جزیـره م ‌یرون ـد ب ـا ضج ‌ههــا و جام ‌ههایــی کــه‬ ‫م ‌یشـویم‪:‬آیـاهمـۀایـنمـردمبـاسـن ‌تهاوتعص ‌بهـای‬ ‫ش ـدن کلاس دختــران اســتعار ‌های از عد ‌متغییــر‬
‫انـگاربـهسـیاهیسرنوشتشـاناسـت‪.‬م ‌یرونـدوایـنبار‪،‬‬ ‫دیرین ‌هشـانشـریکجـرمنیسـتند؟هما ‌نگونـه کـهدر‬ ‫باورهـایسـنتیوآیی ‌نهـایبومـیوهمچنیـننشـانگر‬
‫درپشـتآنمـهبـرایهمیشـه گـمم ‌یشـوند؛ گویـیهرگز‬ ‫یکـ ‌یدوجـایدیگـرداسـتانهـمبـهایـنموضـوعاشـاره‬ ‫ناکارآمـدینهادهـایفرهنگـیمثـلمدرسـهدر مقابلـه‬
‫م ‌یشـود‪«:‬هاشـم گفتـهبـود‪:‬مظنـون!همـهمظنـون‬ ‫بـانـگاهجنسـیتیوواپ ‌سگرایانـهبـهزنـاندر ای ‌نگونـه‬
‫در ایـنجهـاننبود ‌هانـد‪.‬‬ ‫هس ـتند خـب» ی ـا «همـۀ اهال ـی جزیـره‪ ،‬یـک ب ـار ه ـم‬ ‫جوامــع اسـت‪ .‬جوامع ـی کـه در آ ‌نه ـا سـرخی خ ـون‬
‫ش ـده‪ ،‬میرغضـب دیگـری بود ‌هان ـد‪ .‬کس ـی نیسـت کـه‬ ‫امـریمعمو ‌لتـرم ‌ینمایـدتـاسـرخیماتیـکمعلـمزن‬
‫کتابنامه‬ ‫از فـورانخـون‪،‬جـرخـوردنپوسـت‪،‬لـهشـدنچشـمو‬ ‫مدرسـهوتعریفشـاناز نجابتچیزیاسـت‪،‬حتیورای‬
‫‪1 .1‬عبداللهی‪،‬اصغر‪.)1364(.‬درپشتآنمه‪.‬تهران‪:‬انتشاراتفاریاب‪.‬‬

‫‪107‬‬

‫طعم گسزندگیزنان‬

‫مروری بر آثار زویا پیرزاد‬

‫‪ 40‬شمسـی _ کـه زمـان جـاری در بیشـتر داسـتا ‌نهای‬ ‫زوی ـا پیـرزاد ب ـدون تردی ـد‬
‫پیـرزاد اسـت _ هنـوز بسـتر مبـارزه و سـتاندن حقـوق‬ ‫یک ـی از پرخوانند ‌هتریـن‬
‫برابـر کـه مه ‌متریـن ویژگـی جنب ‌شهـای فمینیسـتی‬ ‫داستا ‌ننویســان زن معاصـر‬
‫بـه شـمار م ‌یآی ـد‪ ،‬چن ـدان آمــاده نبــوده اســت‪ .‬ایــن‬ ‫ایرانـی اسـت کـه اغلـب آثـارش در‬
‫نویس ـندۀ ارمن ‌یتب ـار‪ ،‬زندگــی زنــان ارمن ـی مانن ـد‬ ‫خـارج از کشـور نیـز بـا محبوبیـت‬
‫کلاریـس را در رمانـش هما ‌نگونــه توصیــف م ‌یکنــد‬ ‫زی ـادی روبـ ‌هرو ش ـد ‌ه اسـت‪.‬‬
‫کـه زندگ ـی زن ـان ایران ـی مانن ـد آرزو را‪ .‬ایــن دو زن نـه‬ ‫پیــرزاد از معــدود نویس ـندگان‬ ‫لیلاساکزاد‬
‫ب ‌هلح ـاظ تیـپ شـخصیتی و جایــگاه اجتماعــی‪ ،‬کــه‬
‫ب ‌هلحـاظ درماندگـی‪ ،‬کـه وجـه اصلـی تمامـی ز ‌نهـای‬ ‫ایران ـی اسـت کـه همـۀ آث ـارش‬
‫داس ـتا ‌نهای پیـرزاد اسـت‪ ،‬ش ـباه ‌تهای فراوان ـی‬ ‫بـه زب ـان فرانسـه ترجمـه ش ـد ‌ه‬
‫دارنـد‪ .‬او تـاش م ‌یکنـد آینـ ‌های تما ‌منمـا در برابـر زنـان‬ ‫و موفــق بــه دریافــت نشــان شــوالیۀ «ادب و هنـر» از‬
‫بنهـد تـا تصویـری کامـل از آنـان ارائـه دهـد‪ ،‬از زندگـی‬ ‫دولـت فرانسـه شـده اسـت‪ .‬روزنامـۀ فرانسـوی فیـگارو‬
‫روزمـرۀ آنـان گرفتـه تـا دغدغ ‌ههـای مهمشـان ماننـد‬ ‫دربــارۀ او چنیــن م ‌ینویســد‪« :‬از شــرایط کهـن زن ـان‬
‫هویـت‪ ،‬عشـق‪ ،‬کار‪ ،‬علایـق و آرما ‌نهــای شـخصی‬ ‫کش ـورش نم ‌یگوی ـد‪ ،‬بلکـه از ابدیـت در ح ـال گ ـذر‬
‫و‪ ،...‬ب ‌یآنکـه بـر آن باشـد تـا ایـن زنـان را ماننـد زری در‬ ‫م ‌ینویسـد‪ ،‬بـا زرانـدود کـردن زندگ ‌یهـای روزمـرۀ ایـن‬
‫«سووشـون» دانشـور بـه عرصـۀ مبـارزه بکشـاند‪ .‬شـاید‬ ‫زنــان‪».‬‬
‫آنچه او را در این راه موفق و داسـتا ‌نهایش را باورپذیر‬ ‫در ایـن نوشـتار نـگاه کوتاهـی بـه جنب ‌ههـای گونا گـون‬
‫م ‌یکن ـد‪ ،‬نزدیک ـی زندگ ـی شــخصی ‌تهای داســتانش‬ ‫آثـار زویـا پیـرزاد م ‌یاندازیـم‪.‬‬
‫بـه واقعیـت عمـوم جامعـه ایـران و ارمنسـتان اسـت‪ .‬او‬ ‫ادبیــات فمینیس ـتی در طــول تاریــخ کوت ـاه‪ ،‬ام ـا‬
‫زدنـرایکنـبـیهازمـمردصاانحبواب‌ههساـیـت ‌هانشدم‪‌ ،‬یوگاقویعــ ًاد‪:‬مـ«رااینمکـ‌یرهنفجکـانرـکدن‪.‬یـدمر‬ ‫پرفرازونشــیب خــود از منزلگا ‌هه ـا و گذرگا ‌هه ـای‬
‫ایـران‪ ،‬ارمنسـتان‪ ،‬هندوسـتان و بسـیاری کشـورهای‬ ‫مختلفـی عبـور کـرده اسـت‪ .‬در ایـران دانشـور را بایـد‬
‫دیگـر کـه فرهنـگ غیرغربـی دارنـد‪ ،‬دختـر زمانـی کـه‬ ‫روش ـنگر ایـن مس ـیر پرپی ‌چوخ ـم دانسـت و بع ـد از او‬
‫متول ـد م ‌یش ـود‪ ،‬دختـر پ ـدرش اســت و ســپس زن‬ ‫داستا ‌ننویسـانی چـون پیـرزاد‪ ،‬توانگـر‪ ،‬ناتاشـا امیـری‬
‫شـوهرش و در نهایت مادر پسـرش‪ .‬سرنوشـت و زندگی‬ ‫و‪ ...‬را نیـز ادام ‌هدهنـدگان ایـن راه قلمـداد کـرد‪ .‬پیـرزاد‬
‫یـک زن همـواره بـه زندگـی یـک مـرد گـره خـورده‪ .‬ایـن‬ ‫از منظـر فمینیس ـتی‪ ،‬همانن ـد پیش ـتازان ادبی ـات‬
‫چیـزی اسـت کـه جامعـه از زن توقـع دارد‪ :‬کار کـردن در‬ ‫فمینیس ـتی‪ ،‬س ـیمون دوب ـووار ی ـا ویرجین ـا وولـف‪،‬‬
‫منـزل‪ ،‬ازدواج کـردن و سـپس بچـ ‌هدار شـدن‪ .‬حـدود‬ ‫قل ‌مفرسـای پرشروشـوری نیسـت‪ .‬بـا ای ‌نکـه در بیشـتر‬
‫پنج ـاه س ـال پیـش در فرانســه نیــز بــه همیــن منــوال‬ ‫داسـتا ‌نهایش از زنـان م ‌ینویسـد و همیشـه دغدغـۀ‬
‫بـود‪ ».‬بنابرایـن زنـان در ایـن جوامـع هنـوز آ ‌نطـور کـه‬ ‫آ ‌نهـا را دارد‪ ،‬زنـان داسـتا ‌نهای او ضعی ‌فتـر از آ ‌نانـد‬
‫کـه حرفـی بـرای گفتـن در برابـر مـردان داشـته باشـند‪.‬‬
‫دلیـل ایـن امـر شـاید ایـن باشـد کـه در ده ‌ههـای ‪ 30‬و‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪108‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫زن ارمن ‌یتب ـار در فض ـای ش ـهری مــدرن آبــادان قبــل‬ ‫پرداخــت داســتان کوتــاه نشــان م ‌یدهــد کـه در‬
‫از انق ـاب رخ م ‌یده ـد‪ ،‬ش ـهری کوچــک و مــدرن بــا‬ ‫رم ـان‪ .‬نمادگرایـی یک ـی از بارزتریـن ویژگ ‌یه ـای‬
‫بسـتری از فرهنـگ غربـی‪ ،‬پـر از شورونشـاط و متفـاوت‬ ‫داستا ‌ننویس ـی او ب ‌هویــژه در داس ـتان کوتــاه اسـت‪.‬‬
‫بـا فضـای سـنتی ایـران‪ .‬امـا ایـن عشـق نیـز نقطـۀ اوج‬ ‫داســتان «لک ‌هه ـا»‪« ،‬مگــس»‪« ،‬مل ‌خهــا» و بس ـیاری‬
‫ی ـا حادثـۀ داس ـتان نیسـت‪ ،‬فقـط ق ـدری خوانن ـده را‬ ‫از داســتا ‌نهای او بســیار نمادیــن و توصی ‌فگونـه‬
‫قلقلـک م ‌یدهـد و بـا موجـی از گرمـای جنـوب م ‌یآیـد‬ ‫هسـتند‪ .‬در داسـتان «لک ‌ههـا» کـه ب ‌هجرئـت م ‌یتـوان‬
‫و مـ ‌یرود‪ .‬اینجـا هـم پیـرزاد از حملـۀ مل ‌خهـا اسـتفاده‬ ‫گفـت یکـی از بهتریـن داسـتا ‌نهای کوتـا ‌ه اوسـت‪ ،‬لیـا‬
‫م ‌یکن ـد ت ـا ب ـای گرفت ـاری در دام عشــق ممنــوع را‬ ‫بـا سـیر روایـی داسـتان پیـش مـ ‌یرود و هـر بـار را ‌هحـل‬
‫م ‌یتــوان‬ ‫اهیر ‌نچگیـونزـهیبرـاهکـتهصموعیـمـروبل ًاکجشــزدو‪.‬دردور ا‌نیــماین ‌هرهمـــااین‬ ‫جدی ـدی بـرای پ ـا ک کـردن یـک لکـه پی ـدا م ‌یکن ـد‪،‬‬
‫داسـتانی‬ ‫ت ـا جایـی کـه دوس ـتش رؤی ـا بـه او پیش ـنهاد م ‌یکن ـد‬
‫در نظـر گرفتـه م ‌یش ـود ب ـا اندک ـی ریزبینــی یافــت‪ :‬از‬ ‫کلاس ـی در ایـن زمینـه برگـزار کن ـد و اینجاسـت کـه او‬
‫عشـق و ازدواج و دوسـتی گرفته تا دشـمنی و نا کامی و‬ ‫را ‌هحـل مشـکل زندگـی شـخصی خـودش را نیـز پیـدا‬
‫پذیـرش واقعی ‌تهـای تلـخ‪ .‬زندگـی بسـان بـاد ملایمـی‬ ‫م ‌یکنـد و دیگـر لکـه و مشـکلی بـرای حـل کـردن نـدارد‪.‬‬
‫کـه در یـک شـهر گـرم جنوبـی بـوزد‪ ،‬ادامـه پیـدا م ‌یکنـد‬ ‫در «مگـس» روایـت داسـتان نمـودی از سـنت و وراثـت‬
‫و آشـوب و اضطراب اول داسـتان بعد از حملۀ ناموفق‬ ‫اســت‪ ،‬وجه ـی نامرئــی کــه تنهــا در نبــودش ارزش آن‬
‫مل ‌خه ـا ب ـدل بـه مهاجـرت پروان ‌ههــا م ‌یشــود کــه‬ ‫حـس م ‌یش ـود و نویس ـنده حض ـور مگـس را بـرای‬
‫هماننـد بـاد ملایـم آن موقـع از سـال در آبـادان‪ ،‬یـک‬ ‫بـروز ایـن وجـه نامرئـی بـه کار م ‌یبنـدد‪ .‬در«مل ‌خهـا»‬
‫معجـزه بـه نظـر م ‌یرس ـد‪« .‬گفتـه بــود‪ :‬پروان ‌ههــا هــم‬ ‫بازهـم بـا حضـور یـک حشـره مواجهیـم و مردمـی کـه‬
‫مهاجـرت م ‌یکننـد‪ .‬بـه آسـمان نـگاه کـردم‪ .‬آبـی بـود‪.‬‬ ‫خ ـود تبدی ـل بـه ش ـهری از مل ‌خهایـی م ‌یش ـوند کـه‬
‫بـی حتـی یـک لکـه ابـر‪».‬‬ ‫در حـال گریـز از آ ‌نانـد و ای ‌نهـا مـا را بـا وجـه دیگـری‬
‫از داســتا ‌نپردازی او آشــنا م ‌یکنــد‪ .‬گریزناپذیـری از‬
‫واقعی ـات زندگــی و بلایایــی کـه خــود انســان عام ـل‬
‫اصلـی آن اسـت‪ ،‬داسـتان پیـرزاد را بـه باورهـای سـنتی‬
‫گـره م ‌یزن ـد‪.‬‬
‫زب ـان یک ـی از مه ‌متریـن عوام ـل موفقیـت پیـرزاد‬
‫اسـت‪ .‬زبـان داسـتا ‌نهای او اغلـب سـاده و کلاسـیک‬ ‫بای ـد جایــگاه خ ـود را نیافت ‌هانــد‪ .‬باای ‌نح ـال در رمــان‬
‫«عـادت م ‌یکنیـم» آرزو زنـی بـا آرما ‌نهـا و عقایـد مـدرن‬
‫اسـت‪ .‬چیـزی کـه در داس ـتا ‌نهای فارس ـی ب ‌هن ـدرت‬ ‫اسـت کـه زیـر بـار حـرف مـردان نمـ ‌یرود‪ .‬شـوهر اولـش‬
‫م ‌یبینی ـم و ب ـدون اغـراق یک ـی از عوام ـل اصل ـی‬
‫ناموفـق بـودن داسـتا ‌نهای فارسـی در عرصـۀ جهانـی‬ ‫را در فرانســه رهــا م ‌یکنــد و خــودش تنهــا دختــرش را‬
‫بـزرگ م ‌یکنـد‪ .‬سـا ‌لها بعـد بـا مـرد موردعلاقـ ‌هاش هـم‬
‫اسـت کـه ن ‌هتنه ـا کار مترج ـم را دش ـوار م ‌یس ـازد‪،‬‬ ‫آواشقـعنــاًامعا‌یششــوقدا‪،‬وبم‌هرا‌یحش ـتـودی‪،‬ابوـراا نممخال‌یپفذی‌تـره ـداویزمماـناـدری‬ ‫ک ـه‬
‫بلکــه خواننــدۀ ناآشــنا بــا باز ‌یهــای زبانــی فارس ـی را‬ ‫کــه‬
‫نیـز کس ـل و دلسـرد م ‌یکن ـد‪ .‬پیـرزاد در مصاحبـه ب ـا‬
‫مجلـۀ کوریـه انترناسـیونال م ‌یگویـد‪« :‬دنبـال کلمـات‬ ‫اودادمـخهتـمر ‌یشدهمـبـدا؛رازمـهامباز‌یکهـنـمدزنوـ بـیهکراابمـ ًطاـقـ‌هاویش بوـباـااسرـاهدرهادرب‬
‫سـاده و درسـت هسـتم‪ .‬سـاده نوشـتن بسـیار سـخت‬
‫اسـت‪ ».‬در رمـان «عـادت م ‌یکنیـم» بـا وجـه تـاز ‌های‬ ‫داسـتان پیـرزاد نم ‌یبینیـم؛ چرا کـه آرزو هنـوز در برابـر‬
‫خواسـت ‌ههای مـادر و دختـرش ضعـف نشـان م ‌یدهـد‬
‫از زبــان داســتانی در آثــار او مواجهیــم‪ .‬آخریــن رم ـان‬ ‫و آن اقتــدار محــل کارش را نــدارد‪.‬‬
‫از فضایـی‬ ‫کپایــم ـرزًاادمتتوفاـناایوــتی نوویم ـسـدـرنندهورباـبــهرزاب ـای ننونشــس ـتلن‬
‫جدی ـد بـه‬ ‫آنچــه پیــرزاد را در ایـن س ـا ‌لها بـه نویس ـند ‌های‬
‫پرخواننـده در میـان خواننـدگان عـام و خـاص ایرانـی و‬
‫رخ م ‌یکش ـد‪ ،‬چـه ازنظـر شـخصی ‌تها و روابطش ـان و‬ ‫خارجـی بـدل کـرده اسـت ساد ‌هنویسـی و شـیوۀ روایـت‬
‫چـه ب ‌هلحـاظ موضوعـی کـه دربـارۀ زندگـی مدرنـی در‬
‫تهـران اسـت‪ .‬فض ـای م ـدرن و ش ـهری دهـۀ هش ـتاد‬ ‫کلاسـیک اوسـت‪ .‬شـاید بتـوان در ساد ‌هنویسـی او را بـا‬
‫کارور و مورا کامـی مقایسـه کـرد‪ ،‬هرچنـد بـر ایـن بـاورم‬
‫در کنــار مشـکلات و آرما ‌نهایــش و برخــورد جدی ـد‬ ‫کـه بایـد بـه همیـن کلمـه ا کتفـا کـرد‪« ،‬ساد ‌هنویسـی»‪.‬‬
‫شـخصی ‌تهای زن بـا مسـائل آن‪ ،‬داسـتانی متفـاوت‬
‫و گیــرا بــه وج ـود آورده اسـت‪.‬‬ ‫بـدون تردیـد آنچـه مورا کامـی را جـزو پرفرو ‌شتریـن و‬
‫پـجرایـخزوۀانننوبـد ‌هلتبرـیـدنلومف ‌یراکتـنرداز آصرنف ًباـهسیادکـ‌هنیوایزسکـانی ادیو ندیاهـسـاتی‬
‫جنب ‌هه ـای فرهنگ ـی و اقلیم ـی داس ـتا ‌نهای پیـرزاد‬
‫نیـز طیـف گس ـترده و درعی ‌نح ـال ب ‌هه ‌متنی ـد ‌های‬
‫دارد‪ .‬پیــرزاد در آبــادان بــه دنیــا آمــده‪ ،‬در س ـا ‌لهای‬ ‫کــه کار مترجــم و خواننــده‪ ،‬هــردو را آســان م ‌یکنــد‪،‬‬
‫بلکـه انتخـاب سـوژ ‌هها و جها ‌نبینـی خـاص مورا کامـی‬
‫جوانــی بــه تهــران رفتــه و در آنجــا ازدواج کــرده اسـت‬ ‫اســت کــه هی ‌چک ـدام ذر ‌های تکـراری و کس ـ ‌لکننده‬
‫و ا کن ـون سا ‌لهاسـت در آلم ـان زندگ ـی م ‌یکن ـد‪.‬‬
‫مـادرش ارمنـی اسـت و بارق ‌ههـای فرهنـگ ارمنـی در‬ ‫نیســت‪ .‬پیـرزاد ی ـا در کارهایـش جها ‌نبین ـی خاص ـی‬
‫را لحــاظ نم ‌یکنــد یــا دغدغــ ‌های بــرای آن نــدارد‪ .‬آ ِن‬
‫ا کثـر داسـتا ‌نهای او بـه چشـم م ‌یخـورد‪ .‬باای ‌نحـال‬ ‫داســتان ‌یای کــه مندن ‌یپــور در «ارواح شــهرزاد» از آن‬
‫او نثـر فارسـی روانـی دارد و هیـ ‌چگاه واژه کـم نمـ ‌یآورد‪.‬‬
‫رمــان «چرا ‌غهــا را مــن خام ـوش م ‌یکنــم» مص ـداق‬ ‫ودایـاســتصارف‌ـن ًاهراوایی او‌تهدیاــیـدهی‬ ‫حــرف م ‌یزنــد در هی ‌چکــدام از‬
‫ب ـارزی از تاره ـای ب ‌هه ‌متنی ـدۀ ایـن تن ـوع فرهنگ ـی و‬ ‫نم ‌یشـود‪ .‬داسـتا ‌نها بر ‌شهـا‬
‫از زندگـی خانواد ‌ههـای ارمنـی یـا ایرانـی اسـت کـه البتـه‬
‫اقلیم ـی اسـت‪ .‬کلاریـس زن ـی در آس ـتانۀ میا ‌نس ـالی‬ ‫بسـیار ظریـف و هنرمندانـه روایـت شـد ‌هاند‪.‬‬
‫ب ـا آرم ـان و رؤیاه ـای محق ‌قنش ـده اسـت‪ .‬عشـق‬
‫کتابنامه‬ ‫نافرج ـام ی ـا بـه ق ـول ن ـادر بکت ـاش «ناخیانـت» ایـن‬ ‫پیــرزاد بـه معن ـای واقع ـی کلمـه قص ‌هپـرداز‬
‫‪1 .1‬پیرزاد‪،‬زویا‪.)1397(.‬چرا ‌غهارامنخاموشم ‌یکنم‪.‬چاپنودویکم‪.‬‬ ‫خوبــی اســت‪ .‬او همــان مهارت ـی را در ســاخت و‬

‫تهران‪:‬نشرمرکز‪.‬‬

‫‪109‬‬

‫عشـ ـ ـ ـ ـ ـق‬
‫در تقابل‬
‫سـ ـنـ ـ ـ ـ ـت‬

‫بازخوانی مجموعه داستان «یک روز‬
‫مانده به عیـد پا ک» نوشته زویا پیرزاد‬

‫مجموعـه داس ـتان «یـک روز‬
‫مان ـده بـه عی ـد پ ـا ک» متشـکل‬
‫از سـه داس ـتان ب ‌هه ‌مپیوس ـته‬
‫اســت؛ ازایــ ‌نرو م ‌یتــوان آن‬
‫را داســتان بلنــد (‪)Novel‬‬
‫الهاماسکندری نامی ـد‪ .‬داس ـتا ‌نهای مجموع ـه‬
‫عبار ‌تانــد از‪« :‬هســت ‌ههای‬
‫آلبالــو»‪« ،‬گو ‌شماهــی» و «یـک‬
‫روز مان ـده بـه عی ـد پ ـا ک»‪.‬‬
‫مجموعـه داسـتان «یـک روز مانـده بـه عیـد پـا ک» از‬
‫نثــری ســاده و روان برخــوردار اســت و شــیوۀ روایــت‬
‫داســتا ‌نها در آن نقالــی اســت‪ .‬راوی مــردی ارمنــی‬
‫بــه ن ـام ادمون ـد اسـت کـه خاطـرات خ ـود را در سـه‬
‫دورۀ کودکــی‪ ،‬جوانــی و میا ‌نس ـالی در زم ـان حــال‬
‫روایـت م ‌یکنـد‪ .‬سـبک داسـتا ‌نها رئـال و واق ‌عگرایانـه‬
‫اســت؛ باای ‌نح ـال زم ـان غیرخط ـی روایـت‪ ،‬طـرح‬
‫سـؤال‪ ،‬ایجـاد شـک و تردیـد و درگیـر کـردن خواننـده‪،‬‬
‫داسـتان را بـه سم ‌توسـوی داسـتا ‌نهای مـدرن بـرده‬
‫گ ‌له ـای خز ‌هگرفتـۀ روی دیــوار بــه فکــر راهــی بــرای‬ ‫هست ‌ههایآلبالو‬ ‫اســت‪ .‬بهانـۀ روایـ ِت داس ـتا ‌نها اخت ـاف فرهنگ ـی‬
‫پ ـا ک کـردن آ ‌نهاسـت؛ و بدیــن طریــق بــه ذهنیــت‬ ‫میـان مسـلمانان و ارامنـه و همچنیـن سـایه انداختـن‬
‫ک ـودک بـرای آزادی و رهایـی از کین ‌هه ـا و باورهایــی‬ ‫«خانـۀ کودک ـ ‌یام دی ـوار بـه دی ـوار کلیس ـا و مدرسـه‬ ‫رسـوم و باورهـای غلـط در زندگ ‌یهـای مـدرن کنونـی‬
‫اش ـاره م ‌یکن ـد کـه از س ـا ‌لهای دور بــر زندگ ‌یشــان‬ ‫ب ـود‪ ».‬شـروع داس ـتان ب ـا ایـن جملـه‪ ،‬کن ـار ه ـم قـرار‬
‫س ـایه انداختـه اسـت؛ اش ـاره بــه قبرســتان قدیمــی‬ ‫گرفتـن تربیـت و دیـن را از هم ـان ابت ـدا بـه خوانن ـده‬ ‫اسـت‪ .‬اسـتفاده از عنصـر وهـم و ه ‌مچنیـن نمادهـا و‬
‫پشـت مدرسـه کـه هیـچ حصـاری میـان آ ‌نهـا نیسـت‬ ‫بفـضهـازیبیایمـر ِدی اسثــارلاارفـزحاوکدـهمابـسرـختان‪.‬ـهدرووج‌ناممایعــهۀ‬ ‫اســتعار ‌هها‬
‫و تنهـا مانـع بچ ‌ههـا بـرای نرفتـن بـه آنجـا‪ ،‬مخالفـت‬ ‫نش ـان م ‌یده ـد‪ .‬کلیس ـا مکان ـی مق ـدس اسـت بـرای‬ ‫داسـتا ‌نها‬
‫مدیـر اسـت نیـز در همیـن راستاســت‪ .‬امــا راوی و‬ ‫دعـا و پـرورش باورهـای مذهبـ ‌یای که ریشـه در سـنت‬
‫طاهـره‪ ،‬دختـر مسـلمان سـرایدار مدرســه‪ ،‬قرارهــا و‬ ‫دارد‪ ،‬و ب ‌هص ـورت مکع ‌بمس ـتطیلی ب ـا س ـن ‌گهای‬ ‫اســت و تأثیـر باوره ـا و س ـن ‌تهای حا ک ـم بـر زندگ ـی‬
‫باز ‌یهایشـان همـه در همیـن محیـط اسـت کـه ایـن‬ ‫روزمــرۀ افــراد را نشــان م ‌یدهــد‪ .‬راوی او ‌لشـخص در‬
‫خ ـود نوع ـی قانو ‌نشـکنی و شکســتن سن ‌تهاســت‪.‬‬ ‫خا کسـتری توصیـف م ‌یشـود کـه شـش پنجـرۀ باریک‪،‬‬ ‫هـر سـه داسـتان بـا دقـت و کنجـکاوی تمـام وقایـع را‬
‫در جایـی از داس ـتان راوی بــرای کمــک بــه مــادر در‬ ‫بلنـد و همیشـه بسـته دارد‪ .‬رنـگ خا کسـتری فضایـی‬
‫پخـت مرب ـای آلبال ـو‪ ،‬شـروع بــه درآوردن هســت ‌هها‬ ‫سـرد و بسـته ایجـاد م ‌یکنـد‪ .‬پنجر ‌ههـای باریـک و بلند‬ ‫چــون دوربین ـی بـه تصویـر م ‌یکش ـد؛ تمام ـی حـرکات‬
‫ب ـا میل ‌هه ـای بافتن ـی م ‌یکنــد‪« :‬قــاب بافتنــی را‬ ‫و صحب ‌ته ـا را ب ـدون قض ـاوت بازگ ـو م ‌یکن ـد‪ ،‬تض ـاد‬
‫فروم ‌یکـردم تـوی آلبالـو‪ .‬هسـته درم ‌یآمـد و م ‌یافتـاد‬ ‫و همیشـه بسـته گویـی راه ارتبـاط بـا دنیـای بیـرون را‬ ‫میــان حـرف و عم ـل اطرافی ـان را بـه خوبـی نش ـان‬
‫ت ـوی کاسـۀ زیـر دس ـتم‪ .‬آب قرمــز از انگشــتانم‬ ‫قط ـع م ‌یکن ـد؛ ام ـا مدرسـه ب ـا س ـاختمانی دوطبقـه‬
‫م ‌یچکی ـد‪ .‬سـردار شـجاعی بــودم کــه ســربازهای‬ ‫بچازههاـرگ ـموگش‌لهکـام ـییپانز ‌جَسپــرردییکآـهن‬ ‫ـفید‬ ‫و س ـن ‌گهای س‬ ‫م ‌یده ـد و بدیـن ترتیـب خوانن ـده را ب ـا خ ـود همـراه‬
‫دشـمن را ب ـا یـک ضربـۀ نیــزه م ‌یکشــتم و بــدن‬ ‫ول ـی‬ ‫فض ـا م ‌یکاه ـد؛‬ ‫م ‌یس ـازد‪ .‬پیـرزاد در ایـن مجموعـه بـه تقاب ـل دو‬
‫تک ‌هتک ‌هشـان را کنـار م ‌یانداختـم‪ .‬در کتابـی کـه پـدرم‬ ‫مذهــب اســام و مس ـیحیت پرداختــه؛ در هرکــدام از‬
‫گاه ـی م ‌یخوان ـد و م ـادرم تماشــای عک ‌سهایــش را‬ ‫نسسـن ‌لُک ‌گشـهای ایرامدینــوهاارشـماردرهسدـارهد‪.‬حپـنـکج‬ ‫یک ‌یدر‌می ـان روی‬ ‫داســتا ‌نها‪ ،‬مضم ـون عشـق می ـان یـک مس ـیحی و‬
‫شـد ‌هاند بـه واقعـۀ‬ ‫مسـلمان پررنـگ اسـت‪ .‬از سـه مـورد عشـق ذکرشـده‬
‫ـت و بـه‬ ‫اس‬ ‫نقارس ‌ه ‌لُهکـاشـییپانرم‌جنگیاـناـهن‬ ‫ـرگ نش ـا ‌ندهندۀ‬ ‫گلب‬
‫پنـج قارۀ‬ ‫در‬ ‫کندگـی بازمانـدگان‬ ‫پرا‬ ‫در مجموعـه‪ ،‬تنهـا دختـر راوی جسـارت شکسـتن ایـن‬
‫سـنت را دارد و بـا پسـری مسـلمان ازدواج م ‌یکنـد و از‬
‫جهــان اشــاره دارد‪ .‬راوی از دوران کودک ـی‪ ،‬ب ـا دی ـدن‬ ‫کشــور خ ـارج م ‌یش ـود‪.‬‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪110‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫فنج ـان قه ـوۀ مارت ـا صحبـت م ‌یکنــد و نم ‌یخواهــد‬ ‫ات ـاق خ ـود را از همسـرش ج ـدا م ‌یکن ـد و برخ ـاف‬ ‫بــرای مــن غدغـن کـرده ب ـود‪ ،‬عکـس عجیب ـی دی ـده‬
‫واقعیـت را بپذیـرد‪ .‬او ب ـا خاطـرات زندگ ـی م ‌یکن ـد و‬ ‫مخالف ‌ته ـای خواهـر خ ـود و خان ـوادۀ همسـرش‪،‬‬ ‫بـودم‪ .‬عکـس تپـ ‌های کـه بـا جمجمـۀ آد ‌مهـا درسـت‬
‫درسـت‌ماننـد مـادرش در داسـتان اول‪ ،‬شـروع بـه نگـه‬ ‫بـه کلیسـا و مدرسـه‬ ‫اندابـرادر‪ِ ،‬بیرمخا‌ینگـزهینرـا‪،‬د‪.‬کـایـه پننرجوـردر‌هاروییـ ریو‬ ‫ش ـده بــود‪ .‬هنــوز مدرســه نم ‌یرفتــم» (پیــرزاد‪:97 ،‬‬
‫داشـتن وسـایل و خاطـرات م ‌یکنـد‪ .‬ادمونـد در ضمیـر‬ ‫اتـاق بـا کلیسـا‪ ،‬خـود‬ ‫‪ .)258‬در ایـن بخـش نیـز پیـرزاد با سـاختن تصویری از‬
‫ناخودآ گاهـش آلن ـوش را ب ‌هخاطــر ازدواج بــا بهــزاد‪،‬‬ ‫ب ‌هگونـ ‌های نشـا ‌ندهندۀ اعتـراض مـادر و ایسـتادگی او‬ ‫یـک کتـاب تاریخـی‪ ،‬کـه پـدرش گاهی و نه همیشـه آن‬
‫مقصـر مـرگ مارتـا م ‌یدانـد و نم ‌یتوانـد او را ببخشـد‪.‬‬ ‫در برابـر عقایـد و سن ‌تهاسـت‪ .‬مخالفـت بـا خواهـرش‬ ‫را م ‌یخوانـد‪ ،‬بـاز برم ‌یگـردد بـه واقعـۀ تاریخـی حملـۀ‬
‫داسـتان در روز عیـد پـا ک اتفـاق م ‌یافتـد‪ .‬عیـد پـا ک‬ ‫آنج ـا کـه م ‌یگوی ـد‪« :‬ات ـاق خودمـه‪ ،‬م ‌یفهم ـی؟ م ـال‬ ‫عثمان ‌یهــا و کش ـتار ارامنـه و تأ کی ـد پ ـدر بـر ای ‌نکـه‬
‫روز رسـتاخیر عیسـی و شـروعی دوبـاره اسـت‪ .‬ادمونـد‬ ‫خـودم! فقـط اینجاسـت کـه راحتـم» (همـان‪.)278 :‬‬ ‫هرکـس بایـد بدانـد بـر سـر اقوامـش چـه آمـده اسـت‪.‬‬
‫در ایـن روز ب ـا کمـک دوسـت قدیمــی خــود دانیــک‬ ‫در اص ـل‪ ،‬پیـرزاد ب ـا ه ‌مزمان ـی وقای ـع‪ ،‬تأثیـر تاری ـخ بـر‬
‫بـه زندگ ـی برم ‌یگـردد‪ ،‬باغچـه را دوبــاره پــر از بنفشــه‬ ‫رونـد رشـد فکـری راوی را نشـان م ‌یدهـد؛ هما ‌نطـور‬
‫م ‌یکن ـد‪ ،‬آلن ـوش را م ‌یبخش ـد و زندگــی جدی ـدی را‬ ‫کــه در جایـی دیگـر‪ ،‬راوی از موض ـوع انش ـای تکـراری‬
‫مشـیـرزوناعهمار ‌یخکـنـورد‪:‬ی«نصشبـ ِسـحتب ‌هعاـمد اوزبـعهیـحدیپــااطکنـاگسـاهتم‪ .‬پ‌یکنشــم‪.‬ت‬ ‫س ‌هسـالۀ مدرسـه‪ ،‬یعنـی «وظیفـۀ افـراد در قبـال میهن‬
‫بنفشـ ‌ههای س ـفید ب ـا ب ـاد پـس و پیــش م ‌یشــوند‪.‬‬ ‫مـادری» م ‌یگویـد‪« :‬امسـال که کلاس ششـم هسـتیم‪،‬‬
‫انـگار از ج ـای جدیدش ـان راض ‌یانــد‪ .‬روی کاغــذ‬ ‫بایــد جمل ‌هه ـای سـخ ‌تتر بنویس ـیم ب ـا وظیف ‌هه ـای‬
‫سـفید‪ ،‬بـا جوهـر سـبز م ‌ینویسـم "نونـوش عزیـزم‪»"...‬‬ ‫بیش ـتر» (هم ـان‪ .)237 :‬ایــن بخــش‪ ،‬دغدغــۀ راوی‬
‫را نســب ‌تبه مس ـئولیت بزرگـش در قب ـال میهن ـی کـه‬
‫(هم ـان‪.)319 :‬‬ ‫ندیــده و نم ‌یشناس ـد نش ـان م ‌یده ـد‪ ،‬میهن ـی کـه‬
‫جــز داســتا ‌نها و تاریخ ـی کـه در خانـه و مدرسـه از‬
‫کتابنامه‬ ‫بزر ‌گترهـا و معلمـان شـنیده معنایـی برایـش نـدارد‪.‬‬
‫‪1 .1‬پیرزاد‪،‬زویا‪.)1397(.‬چرا ‌غهارامنخاموشم ‌یکنم‪.‬چاپنودویکم‪.‬‬ ‫نـگاه سـطحی بـه جنـس زن نیـز در داسـتا ‌نها مشـهود‬
‫اســت‪ ،‬زن از دیــد همســر و خانــوادۀ او موجــودی‬
‫تهران‪:‬نشرمرکز‪.‬‬ ‫محـدود بـه خانـه و آشـپزخانه اسـت‪ .‬بارهـا در داسـتان‬
‫شـاهد سـرکوفت شـنیدن و تحقیـر شـدن زن هسـتیم‪:‬‬
‫«عمــه ســبد س ـبزی خوردن ـی را کـه خ ـودش ت ـوی‬
‫گلخانـه کاشـته بـود گذاشـت روی میـز و مهما ‌نهـا کـه‬
‫از هنرمنــدی عمـه تعریـف کردن ـد پ ـدرم گفـت‪" :‬ول ـی‬
‫هی ‌چکـس بـه هنرمنـدی زن مـن نیسـت! تـوی شـهری‬
‫کـه سـنگ هـم جوونـه م ‌یزنـه‪ ،‬زن مـن قـادره دوروزه‬
‫درخـت خشـک کنـه!"‪ .‬مادربـزرگ و عمـه کـه ب ‌هنـدرت‬
‫حتـی لبخنـد م ‌یزدنـد‪ ،‬از تـه دل خندیدنـد» (همـان‪:‬‬

‫‪.)241‬‬

‫همچنیـن در داسـتان سـوم نیـز زمانـی کـه مادربـزرگ‬
‫ادمون ـد نجابـت را تعریـف م ‌یکن ـد‪« :‬نجابـت یعن ـی‬ ‫گوش ماهی‬
‫اینکــه زن تــا قبــل از ازدواج مطیــع خواسـ ‌تهای‬
‫پـدر باشـد و بعـد از پیونـد مقـدس زناشـویی از شـوهر‬ ‫«روز قبـل از عیـد پـا ک بـود‪ .‬سـر ناهـار آلنـوش گفـت‪:‬‬
‫گکرفس ـتیـی بمـازهدکواس ـج کینبیگـویمـ‪".‬د‪:‬د"رلسطـف ـ ًات‬ ‫تصمیـم‬ ‫"مـن و بهـزاد‬
‫تمکیـن کنـد‪ .‬ایـن آدا ‌بورسـوم هزارا ‌نسـالۀ ماسـت»‪،‬‬ ‫سـر غ ـذا‬ ‫مث ـل ای ‌نکـه‬
‫مــادر جــواب م ‌یده ـد‪« :‬آدا ‌بورســوم هزارا ‌نس ـالۀ‬
‫مـا دربـارۀ نجابـت مردهـا چـه نظـری دارد؟» (همـان‪:‬‬ ‫نمکــدان را بــده‪( »".‬همــان‪.)264 :‬‬
‫شــروع داســتان دوم بــا خبــر ازدواج آلنــوش‪ ،‬دختــر‬
‫‪.)305‬‬ ‫ادمونـد و مارتـا‪ ،‬بـا یـک پسـر مسـلمان شـروع شـده و‬
‫در راس ـتای ایـن تغییـرات‪ ،‬حت ـی مادربـزرگ و عمـۀ‬
‫ادمون ـد نیـز دیگـر سـخ ‌تگیر ‌یهای قب ـل را ندارن ـد‬ ‫خواننـده را از فضـای سـنتی و بسـتۀ داسـتان اول جـدا‬
‫م ‌یکنـد؛ هما ‌نطـور کـه بلافاصلـه پـس از ایـن خبـر نیـز‬
‫و ش ـاید تنه ـا در ح ـد حـرف بـه آن اش ـاره م ‌یکنن ـد‪.‬‬ ‫راوی بـا شـنیدن صدایـی کـه از کوچـه م ‌یآیـد‪« :‬آهـن‪،‬‬
‫آلنـوش بـا ای ‌نکـه از بچگـی سـرکش‪ ،‬لجبـاز و زبـا ‌ندراز‬
‫بــوده و اهــل دعــا و نیایــش نبــوده‪ ،‬نــوۀ موردعلاقـۀ‬ ‫چــدن‪ ،‬آبگرمکـن م ‌یخری ـم»‪ ،‬م ‌یگوی ـد‪« :‬فکـر کـردم‬
‫چیزهایــی کـه ایـن روزه ـا م ‌یخرن ـد چق ـدر ب ـا قدی ـم‬
‫مادربـزرگ پ ـدری اسـت‪.‬‬ ‫فـرق کــرده» (همــان‪ .)264 :‬در همــان ابتــدای کار‪،‬‬

‫بنفش ‌ههایسفید‬ ‫راوی م ‌یخواهــد وارد دنیــای تفاو ‌ته ـا و تغییــرات‬
‫شـود و خواننـده را نیـز بـرای ورود بـه دنیایـی متفـاوت‬
‫بنفشـۀ سـفید‪ ،‬چه در ایران باسـتان و چه در فرهنگ‬ ‫بــا دنیــای داس ـتان قب ـل آم ـاده م ‌یکن ـد‪ .‬آلن ـوش‬
‫غـرب‪ ،‬نـزد عشـاق نشـان یـادآوری و فرامـوش نکـردن‬ ‫دختــری مس ـتقل و سـرکش اسـت کـه گویـی ایـن‬
‫یکدیگر اسـت‪ .‬بنفشـه اسـتعاره از مارتای ازدسـ ‌ترفته‬ ‫اســتقلال و آزادی را از مادربــزرگ خــود (مــادر راوی) و‬
‫اسـت‪ .‬باغچـۀ خانـه ت ـا مارت ـا حض ـور داش ـته‪ ،‬پـر از‬ ‫دانیـک دوسـت خانوادگ ‌یشـان دارد‪ .‬داسـتان دانیـک‬
‫بنفشـه‪ ،‬و عشـق میـان مارتـا و ادمونـد جـاری بـوده‪،‬‬ ‫نیـز خـود معمایـی جدا گانـه‪ ،‬امـا ه ‌مراسـتا بـا مضمـون‬
‫امـا بـا مـرگ مارتـا‪ ،‬باغچـه خالـی از بنفشـه م ‌یشـود و‬ ‫داســتان اسـت‪.‬‬
‫در راسـتای همیـن تفاو ‌تهـا‪ ،‬برم ‌یگردیـم بـه کودکـی‬
‫ادمونـد خـود را تنهـا م ‌ییابـد‪.‬‬ ‫راوی و نقــل دور ‌های از زندگــی مــادر کــه منجــر بــه‬
‫بنفشـ ‌ههای س ـفید داس ـتان س ـوگ و زندگ ـی اسـت‪.‬‬ ‫تغییــر او از زن ســا کن و منفعــل داســتان اول بــه زنــی‬
‫ادمون ـد ب ـا گذشـت چه ـار س ـال از مـرگ همسـرش‪،‬‬ ‫آزاد‪ ،‬فعـال و اهـل مطالعـه و هنـر م ‌یشـود؛ زمانـی کـه‬
‫هن ـوز ه ـم گاه ـی بـرای دو نفـر قه ـوه م ‌یریـزد‪ ،‬ب ـا‬

‫‪111‬‬
‫داستان‬

‫دنیایجاوید‬

‫دیگ ـر رنگ ـی ب ـرای دی ـدن نداش ـتند‪.‬‬ ‫صــدای ســوت قطــاری مبهــم‬
‫قطارانگارلحظ ‌هب ‌هلحظهبهآنجانزدی ‌کترم ‌یشد‪.‬‬ ‫مثـلدریـلتـویسـوراخ گـوش‬
‫مــردان و زنان ـی بــا روپــوش ســفید از راه رس ـیدند و از‬ ‫جاویــد فروم ‌یرفــت‪ .‬پالتــوی‬
‫در ســبز رد شــدند‪ .‬دل ب ‌هه ‌مخوردگــی جاویــد اجــازۀ‬ ‫خاکسـتریخو ‌شدوختـیروی‬
‫صندلیسردسـورا ‌خداریافتاده‬
‫خــروج صدایــی از حلقــش را نمــ ‌یداد‪:‬‬ ‫علیرضابنانی بـود‪.‬بیـنصندلـیوپالتـومردی‬
‫شـیرین مانتـوی سـفیدش را جلـوی چشـمانم تـکان‬ ‫کــه م ‌یدانســت نامــش جاویــد‬
‫اسـت کـز کـردهبـود‪.‬مـرد گمـان‬
‫مـ ‌یداد‪.‬‬ ‫م ‌یکـردبـ ‌هزودینامـشرافرامـوشخواهـد کرد‪ .‬کمی‬
‫‪-‬اینچطوره؟‬ ‫کوثمیــردفووپالداتیـ ـور‪‌،‬هاد ِریفبلــززریگ وس ـقبرزم ـیز‬ ‫آ ‌نطر ‌فتـراز صندلـی‬
‫‪-‬اینو کهوقتیحاملهبودیم ‌یپوشیدی‪.‬‬ ‫بـاپنجـرۀشیشـ ‌های‬
‫‪-‬نهبامزه‪.‬اونیهلباسدیگهبود‪.‬‬ ‫هرازچندگاهـیبـاز ودوبـارهبسـتهم ‌یشـد‪.‬جمـات‬
‫راســت گفتــه بــود‪ .‬خــودم دکم ‌ههــای آن پیراهــن‬ ‫بــا کلمــات جداافت ـاده از ه ـم روی ذهـن جاویــد رژه‬
‫قدیمـیرااز پشـتم ‌یبسـتم‪.‬بعـداز آ ‌نکـهدسـتانمرا‬ ‫م ‌یرفتن ـد‪:‬‬
‫رویشـکمسـفیدبرآمـد ‌هاشم ‌یکشـیدمودرآینـهبـه‬ ‫«زنومردازقطارپیادهم ‌یشوند‪.‬‬
‫آنخیـرهم ‌یشـدم‪.‬همـانشـکمی کـهدنیایـمدر آن‬ ‫زنبچ ‌هاشراسقطخواهد کرد‪.‬‬
‫خوابی ـده ب ـود‪.‬‬ ‫مردزنراترکم ‌یکند‪.‬‬
‫یـادشآمـدچقـدر از آنروزهـادورشـدهاسـت‪.‬حـق‬ ‫زنپیششوهرشبازخواهد گشت‪».‬‬
‫داشـت‪.‬خیلـیازآنزمـان گذشـتهبـود‪.‬خیلـیقب ‌لتر‬ ‫دســتی جــوان‪ ،‬امــا خســته بــا رگ و پــی برجســته از‬
‫از حـالا بـود‪.‬حداقـلتـاآنجـا کـهتک ‌ههـایباق ‌یمانـده‬ ‫زی ـر پالت ـو بی ـرون آم ـد‪ .‬دس ـت جاوی ـد ب ـه دس ـتۀ س ـرد‬
‫از حافظـ ‌هاش کمـکم ‌یکـرد‪.‬خیلـیقب ‌لتـراز آ ‌نکـه‬ ‫صندلــی بیمارســتان چنــگ زد‪:‬‬
‫مــرد تــوی ذهنــش در قطــار در حرکــت بــه شــکم زن‬ ‫دســتان گــرم و ســرخ شــیرین دســتۀ آن ور راحتــی را‬
‫روب ‌هرویـشخیـرهشـود‪.‬‬ ‫گرفت ـه ب ـود‪.‬‬
‫‪-‬بــهنظــرمبذاریمــش کنــار اونســتونعزیــزم‪.‬میــز‬
‫حالا؟قطار؟‬ ‫تلویزیــون هــم روبــ ‌هروش‪.‬‬
‫یـکلحظـهبـهفکرشرسـید کـهآنخاطـراتراازپس‬ ‫دنیــا از اتا ‌قخــواب ِل ‌یل ‌یکن ـان وارد ســالن پذیرایــی‬
‫ذهنـشبیرونبکشـدوبیـاوردبگذاردجلوتـر‪.‬جلوتراز‬ ‫ش ـده ب ـود‪.‬‬
‫‪-‬مامانیمنم ‌یخوام کارتونببینم‪.‬‬
‫حالا‪:‬‬ ‫دنیـارا کـهدسـتانشرادوررا ‌نهـایسـفیدشـیرین‬
‫ذهن؟‬ ‫حلقـه کـردهبـود‪،‬از پشـتبغـل کـردموآرامخـودمراو‬
‫جاویـداحسـاسم ‌یکـرد کـهقطـار بـهپشـتپیـچ کنـار‬ ‫دنیایـمراروی کاناپـۀراحتـیانداختـم‪.‬‬
‫سـالنبیمارسـتانرسـیدهاسـت‪.‬تپـشقلـب گرفتـه‬ ‫‪-‬آنتـنبایـداز پشـتبـومدرسـتبشـهبابایـی‪.‬یـک‬
‫بـود‪.‬انـگارآنذراتلعنتـیب ‌یرنـگبـهقلبـشرسـیده‬ ‫سـاعتصبـر کـن‪.‬‬
‫بودنـد‪.‬از آنجام ‌یتوانسـتندراهیآخرینمقصدشـان‬ ‫‪-‬ولیالآن کارتونشروعم ‌یشه‪.‬‬
‫شوند‪.‬‬ ‫شیرین گفت‪:‬صبر کندنیا‪.‬صبر کن‪.‬‬
‫شـیرین گفتـهبـود‪:‬بالاخـرهدربـارۀآخـرشبـهنتیجـه‬ ‫گ ‌لهـایسـرخرویدامـندنیـارویشـلوارمریختـه‬
‫ر‪-‬نســیه کدامـی ً؟ا‪.‬بـهایـنفکـر کـردم کـهقطـار از ریـلخـارج‬ ‫بـود‪.‬زنـیدر ذهنـماز پشـتپنجـرۀقطـار بـه گ ‌لهـای‬
‫بشـه‪ .‬زن و مـرد بمیـرن و‪...‬‬ ‫ســرخ پخ ‌ششــده در دشــت م ‌ینگریســت و مــردی‬
‫‪ -‬و چی؟‬ ‫روب ‌هرویـشبـهتصویرمرددیگـریدر مردم ‌کهـایاو‪.‬‬
‫‪-‬وبـرفـراز دشـت‪،‬دسـتبـهدسـتهـمدر آسـمان‬ ‫جاویــد دوب ـاره دســتش را زیــر پالتــو بــرد‪ .‬آن ذرات‬
‫پـرواز کننـد‪.‬‬ ‫سـفیدلعنتـیاز لابـ ‌هلایدیـوارۀمعـدهورودۀجاویـد‬
‫‪ -‬خیلــی مســخر ‌های‪ .‬دارم باهــات جــدی صحبــت‬ ‫ردم ‌یشـدندو ک ‌مکـمآ ‌نقـدر کوچـکم ‌یشـدند کـه‬
‫می‌کنــم‪.‬‬
‫جاویـدبـهسـقفسـالنبیمارسـتانخیرهشـد‪.‬سـعی‬
‫کـردسـقفسـفیدرا کنـار بزنـدوآسـمانسـیاهشـبرا‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪112‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫یـا هـر اتفـاق دیگـ ‌های‪ .‬منظـورم اینـه کـه داسـتان‬ ‫‪-‬مردوزنازقطارپیادهم ‌یشن‪.‬‬ ‫تصـور کنـدوپـرواز شـیرینراآنبـالا ببینـد‪.‬‬
‫همیــن الآنــم کاملــه‪.‬‬ ‫‪-‬مردهزنروترکم ‌یکنه؛‬ ‫هـرثانیـه کـهم ‌یگذشـت‪،‬صـدایقطـار بیشـترشـبیه‬
‫زنبچشروسقطم ‌یکنه؛‬
‫بباالااحخـتـیراهطصـرـوداییحرسـوـوفتواقژۀطــ«ارسقواقطعــ»ًا بـضـربههپیزــدچم‪.‬کنــار‬ ‫کشـیدنناخـنرویتک ‌هآهنـیزنـ ‌گزدهم ‌یشـد‪.‬‬
‫سـالن رسـید‪ .‬سـو ‌تهایی ناپیوسـته‪ ،‬مثـل کلمـات‬ ‫زنهمپیششوهرشبرم ‌یگرده!‬ ‫ناخ ‌نهایهمیشـهلا ‌کزدۀشـیرینرویسینۀدنیا‬
‫جـدا از هـم‪ .‬سـوتی شـبیه زنـگ‪ ...‬زنـگ‪ ...‬زنـگ‪...‬‬ ‫شــیرین پهنــای دســتش را روی چانــه و لــب‬ ‫بـود‪.‬خـواببـددیـدهبـودوحـالا آمـدهبـودبیـنمـن‬
‫پایینیــش گذاشــته بــود‪ .‬زیرچشــمی بــه دنیــا کــه‬ ‫وشـیرینبخوابـد‪.‬مـنامـاخوابـمنم ‌یبـرد‪.‬مـداممـرد‬
‫زنـگ تلفـن‪.‬‬ ‫حـالا آمـده بـود و چشـمان پ ‌فآلـودش را روی دامـن‬ ‫وزنداخـلقطـار تـویذهنـمبـاهـمحـرفم ‌یزدنـد‪.‬‬
‫جاویــد گوشــی را برداشــته بــود‪ ۲۱ .‬ســاعت قبــل از‬ ‫سـبزش م ‌یکشـید‪ ،‬خیـره شـده بـود‪ .‬لبـاس گ ‌لدار‬ ‫یــک بــار جناز ‌هشــان در بیــن قطعــات پــارۀ آهــن‬
‫حــالا‪ .‬زمانــی کــه تک ‌ههــای آهــن کنــار پیــچ جــاده‬ ‫م ‌یسـوخت‪.‬چنـدثانیـهبعـدپـایبرگـۀازدواجشـان‬
‫دنیـا تـوی کمـد داخـل اتـاق بـود‪.‬‬ ‫راامضـام ‌یکردنـد‪.‬چنـدسـاعتیهمی ‌نطـور گذشـته‬
‫دیگـر سـوخته بـود‪.‬‬ ‫صـدای قطـار واض ‌حتـر از همیشـه اسـت‪ .‬چشـمان‬ ‫بــود‪ .‬آرا ‌مآرام پل ‌کهایــم ســنگین م ‌یشــد‪ .‬دســتان‬
‫صـدای سـوت قطـار قطـع شـده بـود‪ .‬مـردان و زنـان‬ ‫جاویـد سـیاهی مـ ‌یرود‪ .‬انـگار قطـار دشـت را پشـت‬ ‫کوچــکدنیــارادر مشــت گرفتــهبــودم‪.‬بــرایاولیــن‬
‫سـیاهپوش‪ ،‬پیـچ کنـار سـالن بیمارسـتان را پشـت‬ ‫ســر گذاشــته و وارد تونلــی تاریــک شــده اســت‪.‬‬ ‫بـار تصویـرواضحـیاز چهـرۀمـردوزنداخـلقطـار را‬
‫سـر گذاشـته بودنـد‪ .‬صـدای شیونشـان دیگـر هیـچ‬ ‫تعــدادی از لام ‌پهــای ســالن بیمارســتان روشــن‬
‫م ‌یدیــدم‪:‬‬
‫شـباهتی بـه سـوت قطـار نداشـت‪.‬‬ ‫م‪ -‬لی‌طشفـًـاوانمردو‪.‬ز تو دنیا رو ببر مهد تا من بنویسمش‪.‬‬ ‫«زن و مرد از قطار پیاده شدند‪.‬‬
‫پیراهـن سـیاه جاویـد در کمـدش کنـار چو ‌بلباسـی‬ ‫‪ -‬ولـی مـن بایـد سـاعت ‪ ۸‬سـر کار باشـم‪ .‬چـرا همـۀ‬
‫خالـی دیگـری بـود‪ .‬چو ‌بلباسـی دیگـری کـه جـای‬ ‫زنبچ ‌هاشراسقطم ‌یکند‪.‬‬
‫پالتـوی خا کسـتری رنگـی رویـش خالـی بـود‪ .‬خالـی‬ ‫کارات ای ‌نجوریــه؟‬ ‫مردزنراترک کرد‪.‬‬
‫از ‪ ۲۱‬ســاعت پیــش‪ .‬از زمانــی کــه جاویــد‪ ،‬گوشــی‬ ‫‪ -‬ببخشــید عزیــزم‪ ،‬ولــی ا گــه الآن ننویســمش‬
‫زنپیششوهرشبازم ‌یگردد‪».‬‬
‫تلفـن را کنـار تلفـن روی میـز گذاشـت‪.‬‬ ‫ممکنــه کلمــات رو فرامــوش کنــم‪.‬‬ ‫صــدای قطــار حــالا شــبیه همهمــه و شــیون شــده‬
‫تـن سـرد و ب ‌یرنـگ شـیرین در طبقـۀ پاییـن منتظـر‬ ‫بـدون آ ‌نکـه نـگاه کنـم‪ ،‬چشـ ‌مغرۀ شـیرین را تصـور‬ ‫اســت‪ .‬ذرات ب ‌یرنــگ دســ ‌تها و پاهــای جاویــد را‬
‫آخریـن تپ ‌شهـای قلـب دنیـا در پشـت درهـای سـبز‬ ‫ب ‌یحـس کرد ‌هانـد‪.‬حـالا آ ‌نقـدر ایـنذراتاز هـمدور‬
‫م ‌یکــردم‪.‬‬ ‫شـد ‌هاند کـهانگارن ‌هانـگار همیـنچنـدسـاعتپیـش‬
‫بود‪.‬‬ ‫‪ -‬باشـه مـن دنیـا رو م ‌یبـرم‪ ،‬ولـی بایـد خـودت ناهـار‬ ‫بـههـمپیوسـتهبودنـد‪.‬بـههـمچسـبیدهدر هیبـت‬
‫ذرات ب ‌یرنــگ حــالا بــه ســلو ‌لهای مغــز جاویــد‬ ‫قر ‌صهایــی ســفید کــه حــل شدنشــان در آب ســرد‬
‫رســیده بــود‪ .‬او داشــت همــه چیــز را فرامــوش‬ ‫درسـت کنی‪.‬‬
‫م ‌یکـرد‪ .‬حتـی همیـن واژ ‌ههـا را و همیـن شـرمندگی‬ ‫بالبخند گفتم‪:‬باشه!‬ ‫تـویلیـوانمد ‌تهـاطـول کشـید‪.‬‬
‫از ردیــف شــدن پشــت ســر هــم همیــن واژ ‌ههــا را‪.‬‬ ‫شــیرین از اتــاق بیــرون رفتــه بــود‪ .‬ولــی برگشــت و‬ ‫از خــواب بیــدار شــده بــودم‪ .‬ســراغ یخچــال رفتــم و‬
‫هشــیار ‌یاش لحظ ‌هب ‌هلحظــه کمتــر م ‌یشــد‪.‬‬ ‫ســر و یــک دســتش را وارد اتــاق کــرد‪ .‬لامـپ چــراغ‬ ‫یـکلیـوانبـزرگآبراسـر کشـیدم‪.‬حالا م ‌یدانسـتم‬
‫دوســت داشــت بخوابــد‪ .‬ای ‌نبــار بــدون ای ‌نکــه‬ ‫کوچـک دیـواری را خامـوش کـرد و گفـت‪ :‬جاویـد!‬ ‫پایـانداسـتانمچگونـهخواهـدبـود‪.‬پشـتل ‌پتـاپ‬
‫خوابــی ببینــد‪ .‬واژ ‌ههــا ت ‌کتــک از ذهنــش پــا ک‬ ‫نشسـتهبـودم کـهشـیرینبیـدار شـد‪.‬بـدونآ ‌نکـه‬
‫م ‌یشــدند‪ .‬آخریــن واژۀ دنیــا بــود‪ .‬قب ‌لتـر از آن‬ ‫‪ -‬جانم؟‬ ‫سـرمرااز رویصفحـهتـکاندهـم گفتـم‪:‬فکـر کنـم‬
‫شـیرین‪ ،‬قب ‌لتـرش قطـار‪ .‬آخریـن احساسـش ایـن‬ ‫‪ -‬ا گر همی ‌نجوری تموم بشه چه ایرادی داره؟‬
‫ب‪-‬الوااقخعـ ًار؟ه!فهچکمایرـدشممچـ‌یکهنجـیو؟ریتمومـش کنـم‪.‬‬
‫بــود کــه نبایــد ایــن داســتان را‪. ...‬‬ ‫‪-‬همی ‌نجوری؟‬
‫‪ -‬آره‪ .‬منظــورم اینــه کــه وقتــی مــرد زن رو نخــواد‪،‬‬
‫دیگـه چـه فرق ـی م ‌یکنـه کـه بمیـرن ی ـا ج ـدا شـن‬

‫‪113‬‬

‫جایخالی گنبد ِگلی داستان‬

‫صندل ـی ماش ـین _ کـه هنــوز پلاســتیکش را نکنــده‬ ‫جسـمی زیـر بـرج بلن ـد افت ـاده ب ـود و غیـر از کلا ‌غه ـا‬ ‫بـرج چن ـد وقت ـی م ‌یش ـد ق ـد‬
‫بودن ـد _ م ‌یکوبی ـد و م ‌یگفــت‪« :‬بدبخــت شــدیم‪...‬‬ ‫هی ‌چکـس متوجهـش نب ـود‪ .‬اتومبیل ـی کـه شـماره‬ ‫عل ـم کـرده ب ـود و هرچـه بیش ـتر‬
‫پ ـا ک ش ـهر دیگـری را داشـت و سرنشــینانش مح ـو‬ ‫م ‌یگذشـت‪،‬رنـگولعابـشبیشـتر‬
‫بدبخـت ش ـدیم!»‬ ‫تماشـای بـرج بلنـد بودنـد‪ ،‬از روی جسـم گذشـت‪ .‬زن‬ ‫م ‌یش ـد و اطرافـش را کمرن ‌گتـر‬
‫پلیـس خونسـرد و آرام بـه محــل حادثــه نزدیــک شــد‪.‬‬ ‫یـک چشـمش بـه بـرج بـود و ه ‌مزمـان داشـت لبانـش‬ ‫م ‌یکـرد‪ .‬بول ـدوزر بیلـش را ب ـالا‬
‫دخیساـبـاتبنـپهخـسـمش شتـمدوهبجــووددُبـریدکــو تهکهـ ‌مهاچــیاوزنسـکارغرــا گذرکفـــفت‬ ‫را رژ م ‌یمالیـد‪ .‬همـان لحظـه جیـغ کودکـی کـه سـرش‬ ‫مـ ‌یآوردو محکـم م ‌یکوبیـدبـرسـر‬
‫تـاتکانـی دهـد‪،‬امـا سـرمثـل تک ‌هکاغـذی داشـت پـاره‬ ‫را از اتومبیـل بیـرون کـرده بـود شـنیده شـد‪« :‬بابـا لهش‬ ‫دالان گل ـی‪ ،‬تـرک م ‌یافت ـاد روی‬ ‫جوادشاهمرادی‬
‫م ‌یشـد‪.‬صـدایجیـغزنوزنـاندیگـر کـهشـاهدقضیـه‬
‫بودنـد دلیلـی شـد تـا پلیـس سـریع خـود را عقـب بکشـد‪.‬‬ ‫ک ـردی!»‬ ‫دیوارهـاوب ‌یوقفـهفروم ‌یریخـت‪.‬‬
‫مـرددوپایـشرارویترمـزفشـردولیوانچایاز دسـتش‬ ‫گنب ـد گل ـی ب ـا دالا ‌نه ـای تودرت ـو‬
‫پلیـسآرام گفـت‪«:‬ایـن‌کـه هیچـیازش نمونـده!»‬ ‫ریخـت و پاهایـش را س ـوزاند‪ .‬زن کـه ب ـا سـر رفتـه ب ـود‬ ‫مســاحت زی ـادی را گرفتـه ب ـود‪ .‬مه ‌متریـن نی ـاز بـرج‬
‫ک ـودک از ص ـدای جی ـغ ز ‌نهــا ترســید و درحال ‌یکــه‬ ‫تـوشیشـه‪،‬بیـرونرانـگاه کـردودرحال ‌یکـه هنـوز لـب‬ ‫پارکینـگطبقاتـیبـود‪.‬خورشـیدداشـت غـرق م ‌یشـد‬
‫بغضـش گرفتـهبـودرفـتزیر کتپـدر‪.‬پلیـسدرحال ‌یکه‬ ‫پایینـش را رژ نـزده ب ـود بیـرون دوی ـد‪ .‬کــودک از تـرس‬ ‫زیــر ابره ـای س ـیاهی کـه دوا ‌ندوان هیـکل بزرگش ـان‬
‫م ‌یخواسـت خونسـردی خــود را حفــظ کنــد گفــت‪:‬‬ ‫پاییننیامدوچسـبید گوشـۀماشـین‪.‬صدایجیغزن‬ ‫را بــه ه ـم م ‌یکوبیدن ـد‪ .‬ص ـدای جی ـغ پـر از ش ـادی‬
‫دخترکـی کـهبـهشـکلکپـدرش م ‌یخندیـدو صـدای‬
‫«مث ـل کاغــذ ش ـده!»‬ ‫مـردمرا متوجـه کـرد‪« :‬زیـرش کـردی؟»‬ ‫شرشـرآ ‌بنماهـایحـوضوسـط میـدان م ‌یرفـتزیـر‬
‫پسـرجوانـی کـهدهانـشبـویمشـروبمـ ‌یداداز پشـت‬ ‫‪-‬ن‪...‬نهبابا‪...‬یعنیمن؟‪...‬‬ ‫صـدایبـوق ممتـد ماشـی ‌نها‪.‬هـواهـم پـربـوداز بـوی‬
‫روغــن سر ‌خش ـده‪ ،‬مـرغ بری ـان و ب ـوی تن ـد اودکل ‌نه ـا‬
‫جمعیـت گفـت‪«:‬نـه‪...‬مثـلدسـتما ‌لکاغذی!»‬ ‫در عـرض چن ـد دقیقـه س ـیل مـردم بـه سـمت جس ـم‬ ‫و کس ـی ب ـوی رزه ـای وسـط اتوب ـان را حـس نم ‌یکـرد‪.‬‬
‫کونپـلدیـهمس‌یکـشـهدی‪،‬کگـفـی ازتپ‪:‬ا«گدق‌نیهـقــ ًاا میثـسلرددوسـشـتـم‌یاا ‌لکشاغداذشــی!ت»‬ ‫آمـد‪.‬آد ‌مهایـی کـهتـاچنـددقیقـۀ پیـشروی جسـم‬ ‫سـاختما ‌نهایدوراتوبـانوسـیما ‌نهایرنگـیبلـوار‬
‫پ ـا م ‌یگذاش ـتند و بـرج را تماش ـا م ‌یکردن ـد‪ ،‬ا کن ـون ب ـا‬ ‫و پــل هوایـی و حت ـی بـرج بلن ـد بـه رنـگ خا کس ـتری‬
‫سپسروبهمردوهمسرش کرد‪«:‬چطورندیدیش؟»‬ ‫پیش ـانی چی ‌نخ ـورده و ابـروان دره ـم‪ ،‬مــرد و جســم را‬ ‫درآمــده بودن ـد و غـروب کـه م ‌یش ـد س ـیاه س ـیاه بـه‬
‫‪-‬بهخدامنلهشنکردم!‬ ‫ورانـداز م ‌یکردنـدوجملـ ‌های مـدامتکـرار م ‌یشـد‪«:‬کـور‬ ‫چشـم م ‌یخوردنـد‪،‬امـاایـنچیـزیاز زیبایـیبـرج کـم‬
‫‪-‬پسمنلهش کردم؟‬ ‫نخما ک‌یکـسـرتدر‪.‬بـیربـرججشـم ‌ی‌برفهـازیتبزیاـتـررنوهرـهـمامی‌یرنشـگـدی‪،‬زتیمبــاا‪.‬مدرنقـیقـ ًگا‬
‫ب ـودی مگـه؟‪ ...‬آدم بـه ایـن بزرگ ـی رو ندی ـدی؟»‬ ‫بوراعصکـــ ًا بسـگهنبـچدشگـلـم نیمکـه‌یآمشــد‪‌.‬بهاتاری ‌کتـراز همیشـهبـود‬
‫و همـان جـوانبـاز بـا خنـدهاز پشـت جمعیـت‪« :‬شـاید‬ ‫دقایقـی بعـد جمعیـت هراسـان از هـم بـاز شـد تا پلیس‬
‫هـممـن لهـش کـردم!»‬ ‫وارد شــود‪ .‬مــرد دوزانــو نشســته بــود و موهایـش را‬
‫چنـگ مـ ‌یزد و م ‌یاندیشـید کـه ا گـر چـای نم ‌یخـورد‪،‬‬
‫از دل جمعیـت صــدای نــوزادی بلنــد شــد‪ .‬نــوزاد‬ ‫شـاید اتفاقـی نم ‌یافتـاد‪ .‬زن درحال ‌یکـه ریم ‌لهایـش‬
‫ب ‌یوقفـه ونـگ م ـ ‌یزد‪ .‬ب ـاد شــدیدی وزیــد و ای ‌نطــور‬ ‫داشـت روی صورتـش پاییـن م ‌یآم ـد‪ ،‬سـرش را بـه‬
‫بـه چشـمآمـد کـهموجـوددارد خـودش را تکا ‌نتـکان‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪114‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫کاری کنـد‪.‬چنـددقیقـهبیشـترطـولنکشـید کـهمـردم‬ ‫زن اسـت‪ ،‬ول ـی مرده ـا معتق ـد بودن ـد قطع ـ ًا انس ـان‬ ‫م ‌یدهــد‪ .‬ص ـدای غریـب و ضعیف ـی از جس ـم کاغ ـذی‬
‫جســم و جــوان و عتیق ‌هشــناس را دوره کردنــد‪ .‬همــه‬ ‫نیسـت‪ .‬پلیـس مانـده بـود چـه بگویـد‪ .‬هـا ‌جوواج بـه‬ ‫برخاسـت‪ .‬صـدا همچـون سـوت‪ ،‬همچـون جیـغ تیـزی‬
‫م ‌یخواسـتند کاری کننـدتـاسـهمیاز عتیقـۀارزشـمند‬ ‫دل جمعیـت نـگاه م ‌یکـرد‪ .‬پسـر جوانـی کـه دهانـش‬ ‫خیابا ‌نهـاراطـی کـردوبـهبـرجبلنـدخـوردوبازگشـت‬
‫بـوی مشـروب مـ ‌یداد نزدیـک شـد‪ .‬بـه جسـم کاغـذی‬
‫ببرنـد‪.‬‬ ‫نـگاه کـرد و گفـت‪« :‬بوی لاسـتیک ماشـین مـ ‌یده‪ .‬ا گه‬ ‫درون گو ‌شه ـا‪.‬‬
‫مـرد کـههمهمـهرادیـدبـههمسـرش کـههنـوز در شـوک‬ ‫زن بـود مـن از بـوش م ‌یفهمیـدم‪ .‬مـن بـوی ز ‌نهـا رو از‬ ‫پیرزنـی از درونجمعیـتفریـادزد‪« :‬پـسچـرا مقصـررا‬
‫بـودواشـکم ‌یریخـتاشـاره کـردتافرار کننـد‪.‬زنقبول‬ ‫هـزار متـری تشـخیص مـ ‌یدم‪».‬‬
‫نکـرد‪.‬مـرد گفـت‪«:‬م ‌یخـوایتاابدبرم گوشـۀزنـدون؟»‬ ‫مـردان جلوتـر آمدنـد‪ .‬مـردی کـه سـر طاسـی داشـت‬ ‫نم ‌یگیریـد؟ایسـتادیدتـافـرار کنـه؟»‬
‫‪ -‬معلومـه کـه نم ‌یخ ـوام! ول ـی تکلیــف ایــن زن چــی‬ ‫کن ـار جس ـم نشسـت و گفـت‪« :‬مـن عتیق ‌هشناس ـم‪.‬‬ ‫چنـد نفـر دیگـرهـمهمیـنرا‌گفتنـدوحـالا همـهفریـاد‬
‫بذاری ـد ببین ـم ش ـاید عتیقـه باشـه‪».‬‬
‫میشــه؟ ن‪...‬ن‪ ..‬نم ‌یدونــم‪ .‬منظــورم همیــن‪...‬‬ ‫صدایی گفت‪« :‬چرا این فکر رو م ‌یکنی؟»‬ ‫م ‌یزدنـد‪«:‬مقصـررابگیریـد!»‬
‫‪ -‬راح ‌تتـر اینـه کـه بری ـم‪ .‬ای ‌نجــا مونــدن ممکنــه‬ ‫‪ -‬به خاطر این تیک ‌هطلا‪ ...‬اینجا رو نگاه کنید!‬ ‫پلیـس کـهاز کلمـۀ«دسـتما ‌لکاغذی»خنـد ‌هاش گرفته‬
‫تک ‌هطـای مچال ‌هشـد ‌های از لابـ ‌هلای پارچ ‌ههـا بیـرون‬ ‫بـود بـه خـود آمـد‪ .‬خنـده روی لبانـش ماسـید‪ .‬ابروانـش‬
‫دردسرســاز بشــه‪.‬‬ ‫کش ـیده ش ـد‪ .‬پسـر ج ـوان دوب ـاره بـه سـمت جس ـم‬
‫درگیـری مـردم ب ـالا گرفتـه ب ـود و هی ‌چکــس متوجــه‬ ‫برگشـت و گفـت‪« :‬بـذار ببینـم شـاید بـازم باشـه‪».‬‬ ‫را کشـیدرویچشـمانش‪«:‬هـیآقـاتـو!»‬
‫نشـد کـه مـرد راننـده و همسـرش و کـودک فـرار کردنـد‪.‬‬ ‫و مقابـل چشـمان جمعیـت و پلیـس جسـم را وا کاوید‪.‬‬ ‫انگشـت اشـارۀپلیـسراننـدۀ ماشـینرانشـان مـ ‌یداد‪:‬‬
‫زن ـی کـه مشـ ‌تهایش را گـره کــرده بــود فریــاد زد‪:‬‬ ‫بـاز از لابـ ‌هلای پارچ ‌ههـا تک ‌هطـای دیگـری بیـرون آمد‪.‬‬
‫طلا‪...‬‬ ‫بازهـم‬ ‫«ببینیـد‬ ‫مجـوواجـون بدـاوااقشـع ًتایعاتیققـفر‌هیـاادسز‪.‬د»‪:‬‬ ‫پسـر‬ ‫«تـودسـتگیری!ب ‌هخاطـرزیـر کـردنایـن‪...‬ایـن‪»...‬‬
‫«مقصـر فـرار کـرد‪».‬‬ ‫ایـن‬ ‫جوان بازهم از میان جمعیت فریاد زد‪:‬‬
‫همـه س ـا کت ش ـدند‪ .‬پلیـس و مــردم بــه محلــی کــه‬ ‫همهمـه ب ـاز از ن ـو آغ ـاز ش ـد‪ .‬جمعیـت م ‌یخواس ـتند‬ ‫«دستما ‌لکاغذی!»‬
‫ماش ـین پ ـارک ش ـده ب ـود نـگاه کردنــد‪ .‬هیــچ اثــری از‬ ‫جلـو بیاینـد و در ایـن طلاهـا سـهمی داشـته باشـند‪.‬‬
‫ماشـیننبـود‪.‬پلیـسدیگـرنم ‌یدانسـتبایـدچـه کنـد‪.‬‬ ‫پلیـس سـوتش را بـه صـدا درآورد و دسـتش را مقابـل‬ ‫کــودک از زیـر کـت پ ـدر بیـرون زده ب ـود و م ـادرش را‬
‫بیـنمـردم گیـر کـردهبـودودیگـرسـوتشاثرینداشـتو‬ ‫مـردم گرفـت‪« :‬هی ‌چکـس حـق نزدیـک شـدن نـداره!‬ ‫صــدا مــی‌زد‪.‬‬
‫ـای خودتـون بایسـتید‪».‬‬ ‫هدیمگــرهتقسـریربـ ًاج‬
‫از همـه مه ‌متـر مقصـر را از دسـت داده بــود‪.‬‬ ‫دور‬ ‫همـه‬ ‫و‬ ‫کسـی نزدیـک بـرج بلنـد نبـود‬ ‫زنحواسـشبهحر ‌فهای کودکنبود‪.‬اوبهفاجع ‌های‬
‫پیرمـردعتیق ‌هشـناس کـهزیـر دسـ ‌توپامانـده بـود بـا‬ ‫عتیقـه جمـع شـده بودنـد‪ .‬یـک مـرد هـم وسـط آمـده‬ ‫کـههمـۀزندگ ‌یاشراله کردهبودم ‌ینگریسـت‪.‬‬
‫ص ـدای برید ‌هبریــده فریــاد زد‪« :‬خفــه شــدم‪ ...‬خفــه‬ ‫بـود و از دختـرش و عتیقـه عکـس م ‌یگرفـت‪.‬‬ ‫کودکآرام گفت‪«:‬ماماناو ‌نجاراببین!»‬
‫شـدم!اینجـا کـهچیـزینیسـت‪...‬بذاریـدبیامبیـرون!»‬ ‫همـه منتظـر پلیـس ش ـدند‪ .‬پلیـس مان ـده ب ـود چـه‬ ‫زنا کنونمتوجه کودکشد‪«:‬چتهآرزو؟»‬
‫ومردم کنار رفتندوپلیس دید که هیچاثریاز جسـم و‬ ‫کن ـد‪ .‬بـه سـمت ج ـوان و عتیق ‌هش ـناس برگشـت‪:‬‬
‫طلاهانیسـت‪.‬همهمۀمردم داشـتشـروعم ‌یشـد که‬ ‫«طلاهــا را بدیــد بــه مــن‪».‬‬ ‫و آرزو روسـری رنگ ـی را نش ـان م ـادر داد کـه بـه تی ـغ‬
‫پپلییـگیـرسیسـموت ‌یکنشیـرابمـ‪.‬هشـصـماداپردارکآنوـرددهو گشـفـیدتل‪:‬ط«فمــ ًاا‪».‬خودمـون‬ ‫عتیق ‌هشــناس مشــتش را بــاز کــرد و طــا را داد‪ ،‬ول ـی‬ ‫گ ‌لهــای سـرخ وسـط اتوب ـان چس ـبیده ب ـود و س ـعی‬
‫همیـنموقـعصـدایمهیبـینگا ‌ههـارابـهسـمت گنبـد‬ ‫ج ـوان درحال ‌یکـه هن ـوز م ‌یخندی ـد گفـت‪« :‬خ ـودم‬ ‫م ‌یکـردخـودشرادر مقابـلضـربوزور بـادحفـظ کنـد؛‬
‫گل ـی کش ـاند‪ .‬گنب ـد گل ـی م ‌یغریــد و غر ‌شهایــش بــه‬ ‫پیــداش کــردم‪ .‬مــال خودمــه!»‬ ‫امـا بـاد شـدیدتر کـه م ‌یشـد گوشـ ‌هایاز روسـریراپـاره‬
‫آسـمانم ‌یرفـتوآرا ‌مآرامفروم ‌ینشسـت‪.‬آسـمان هـم‬ ‫ب ـاز همهمـه بـه راه افت ـاد‪ .‬چن ـد ج ـوان همـه را کن ـار‬ ‫م ‌یکـردوپرتـشم ‌یکـردرویشـاخۀدرخـتورویآنتـن‬
‫داشـتم ‌یغریـدوبـارانتندتـرودرشـ ‌تتر بـر سـرمـردم‬ ‫زدن ـد و داخ ـل ش ـدند‪ ،‬ایـن ب ـار پلیـس ه ـم نتوانسـت‬
‫م ‌ینشسـت‪ .‬ک ‌مکـمصداهـااوج گرفتنـدبـاز‪«:‬کـتپاییزه‬ ‫خان ‌ههـا‪ .‬آرزو گفـت‪« :‬اونیـهزنـه‪ ،‬مگـهنـه؟»‬
‫بـهقیمـتعالـی!یـهعکـسیـادگاریبـابرجبلنـد! کباب‬ ‫مـادر دیگـر بـه ادامـۀ حر ‌فهـای دختـرک گـوش نـداد و‬

‫ترکـی اصـل! پیتـزا مارتـادلا»‪.‬‬ ‫بـه جسـم خیـره شـد‪.‬‬
‫پیرمــردی کـه موهایـش را ب ـالا ش ـانه زده ب ـود گفـت‪:‬‬

‫«فقــط خــدا م ‌یدونـه ایـن چـه موجودیـه!»‬
‫همــه جس ـم را وران ـداز م ‌یکردن ـد‪ .‬هی ـچ کجایـش‬
‫نشـانی از انسـان بـودن نداشـت‪ :‬یـک ورق کاغـذ رنگـی‬
‫بـه شـکل و ابعـاد انسـان‪ .‬مشـخصۀ بیشـتری وجـود‬
‫نداشــت‪ .‬ز ‌نه ـا بس ـیار مصـر بودن ـد کـه جس ـم یـک‬

‫‪115‬‬

‫{ عکاســـــیݡ }‬

‫‪PHOTOGRAPHY‬‬

‫مری آلن در‬
‫خیابا ‌نهایفرامو ‌ششده‬

‫نگاهیبهعک ‌سهایمریآلنمارک‬

‫رفـتتـاب ‌هعنـوانعـکاسآزادبـرایمجالت کار کنـدودر‬ ‫عکاسـی ژورنالیسـتی بعـد از‬
‫سـال‪ 1974‬بـا انتشـار مجموعـه عکـس «پاسـپورت» کـه‬ ‫پشـت سـر گذاشـتن فـراز و‬
‫شـامل اولیـن عک ‌سهـای او از سـفرهایش بـود‪ ،‬جایـگاه‬ ‫نشی ‌بهایبسیار در دهۀ‪60‬‬
‫خـود را ب ‌هعنـوان عکاسـی مطـرح مسـتحکم کـرد‪ .‬او در‬ ‫میالدی‪ ،‬به رویکـردی جدید‬
‫اوایلدورۀ کار ‌یاشباعکاسیازپش ‌تصحنۀفیل ‌مهای‬ ‫دربـارۀ واقعیـت ارائ ‌هشـده‬
‫مسـی‌یکنـرمدا‪.‬یالبی‪،‬تـههازییـن ‌نه کهـااربـیراپریواژو‌ههـصارف ًایجمنبسـتۀنمالدینش رداا تشـهیـت؛ه‬ ‫محمدعلیمیرزایی در عکـس مسـتند رسـید‪ .‬بـا‬
‫چرا کـه نـگاه نـاب و ریزبینانـ ‌هاش در آثـار ایـن دوره نیـز‬ ‫تکامـلموز ‌ههـایهنـرمـدرن‬
‫مشـهوداسـت‪.‬ازجملـه کارهـایاودر ایـندورهم ‌یتـوان‬ ‫و ورود عکـس ب ‌همثابـۀ هنـر‬ ‫دبیرعکس‬
‫بهعکاسیازپش ‌تصحنۀفیلم«ساتیریکون»اثرفدریکو‬
‫فلینـی و «اینـک آخرالزمـان» اثـر فرانسـیس فـورد کوپال‬ ‫مسـتقل بـه ایـن موز ‌ههـا‪ ،‬و‬
‫اشـاره کرد‪.‬اوهنگامعکاسـیاز فیلم«پرواز برفراز آشـیانه‬ ‫رویکردمنتقدانوپژوهشگرانیچونجانسارکوفسکی‬
‫فاخته»‪،‬سـاختۀفیلوشفرومن‪ ،‬کهدرآسایشـگاهروانی‬ ‫وبومننیتهالدر رأساینموز ‌هها‪،‬معنایاستنادی‬
‫ایالتـیاورگانفیل ‌مبـرداریم ‌یشـد‪،‬بـازنا ِنبستر ‌یشـده‬ ‫وواق ‌عگـرایعکـ ْسابعـادهنـریبـهخـود گرفـتوعـکاس‬
‫در بخشاعصابوروانآشـناشـدوبعداز چندسـالبه‬ ‫ازشـشدـ‪.‬اهسادرکووفگزاسـرکشـیگ ِردر ِصمــروزۀف بهـنهرهـهانریمنـمـددرمنؤلـنیوفیـتوبردیـکبـلا‬
‫مارکدر آنسـا ‌لهامحسـوبم ‌یشـود‪.‬‬ ‫آنجابازگشتوازاینزنانروا ‌نپریشمجموعهعکسیبا‬ ‫برگـزاری «نمایشـگاه اسـناد نـو» در مـارس‪ 1967‬و نمایش‬
‫یکیاز د ‌لمشـغول ‌یهایمـارکدر طـولدوران کار ‌یاش‬ ‫آثـار عکاسـانی چـون دایـان آریـس‪ ،‬لـی فریـد لنـدر و گـری‬
‫عکاسـی از دنیـای عجیـب سـیرک و سـیر ‌کبازان بـود‪.‬‬ ‫عنـوان«بخـش‪»81‬تهیـه کرد‪.‬‬ ‫وینوگرنـد‪،‬توجهـاترابـهایـن گرایـشجدیـدجلـب کـرد‪.‬‬
‫دنیـای گرو ‌ههـای سـیرک کـه پیشـتر در سـینما توسـط‬ ‫مریآلنمارکدر سال‪ 1977‬جایزۀملیهنرهایآمریکا‬ ‫فضـای جدیـد در عکاسـی مسـتند در آن دهـه باعث شـد‬
‫فدریکـو فلینـی‪ ،‬ب ‌هگونـ ‌های اعجا ‌ببرانگیـز‪ ،‬کشـف شـده‬ ‫را کسـب کردوبهاسـتخدامآژانسعکسمگنومدرآمد‪.‬‬ ‫عکاساناینحوزهعک ‌سهاییفراترازیکسندتصویری‬
‫بـود‪ ،‬بخـش مهمـی از دنیـای عکاسـی او را بـه خـود‬ ‫اوبعداز پنجسـالهمکاریبااینآژانسعکسمعتبراز‬ ‫ارائـهدهنـدونـگاهاندیشـمندان ‌هتریبـاواقعیـتموجـود‬
‫اختصاصداد‪.‬اوباعکاسیازسیرکبزرگ کلکتهدرسال‬ ‫آنجداشدتاپروژ ‌ههایخودراشخص ‌یترپیگیری کند‪.‬‬ ‫جامعـههمـراه کننـد‪.‬رویکـردی کـهتـامـرز اعترا ‌ضهـای‬
‫‪،1989‬سیرکجامبودردهۀ‪90‬وهمچنینسیر ‌کهایی‬ ‫درسـال‪1978‬بـهبمبئـیرفـتوباسـخت ‌یهایفـراواناز‬ ‫تصویری‪ ،‬نقد جامعه و بیان حقایق پنهان زندگی مردم‬
‫درمکزیکوویتنامبهدنیایدرونیسیر ‌کبازانراهیافت‬ ‫روسپیانخیابانفالکلانددر هندعکاسی کرد؛پروژ ‌های‬ ‫پیـشرفـت‪.‬بایـد گفـتتمایـلمجالتمصـور بـهچـاپ‬
‫ورویدیگرزندگیمردانوزنانیرابهتصویر کشید کهدر‬ ‫کهسهسالبرایآنوقتصرف کرد‪.‬درسال‪ 1981‬کتاب‬ ‫ای ‌نگونـه گزار ‌شهـایتصویـریدر شـک ‌لگیریایـنفضـا‬
‫صحنۀمدورومنورچادرهایعظیمسیرکنمای ‌شهای‬ ‫«خیابانفالکلاند»راه ‌مزمانبابرپایینمایشگاهجهانی‬ ‫ب ‌یتأثیـرنبـودهاسـت‪.‬ازایـ ‌نروزمانـی کـهعکاسـیماننـد‬
‫متحیران ‌هاجرام ‌یکردند‪.‬اودرعکاس ‌یهایخودهی ‌چگاه‬ ‫آثارش ارائه داد و در همین سال با مارتین بل مستندساز‬ ‫مـریآلـنمـارک‪،‬دوربیـنبـهدسـت‪،‬بـهجامعـۀپیرامون‬
‫از سـوژه بـرای مطـرح کـردن خـود ب ‌هعنـوان یـک عـکاس‬ ‫ازدواج کرد‪.‬سال‪1983‬درمأموریتیازطرفمجلۀلایف‪،‬‬ ‫خـود نقـب زد‪ ،‬زشـتی و زیبایـی را در هـم آمیخـت‪ .‬او در‬
‫مهـمسوءاسـتفادهنم ‌یکـرد‪،‬بلکـهبـااسـتفادۀصادقانـه‬ ‫بهسیاتلسفر کردتاداستان کودکانفراریراپیبگیرد‪.‬‬ ‫دوران کاریخودفقطبهجامعۀبحرا ‌نزدۀآمریکانقدو‬
‫از آ ‌نهـا سـعی در طـرح مشـکلات و درماندگ ‌یه‌ایشـان‬ ‫ایـن مجموعـۀ ب ‌ینظیـر کـه کـودکان را در حال ‌تهایـی‬ ‫نظرنداشت‪،‬بلکهم ‌یکوشیدبهآنچهدرحواشیجوامع‬
‫داشت‪.‬اودربیشازچنددههفعالیتوسفربه کشورها‬ ‫غیرکودکانـه نشـان مـ ‌یداد‪ ،‬همـراه مقالـ ‌های بـا‌عنـوان‬ ‫دیگریچونهند‪،‬مکزیک‪،‬ویتنام‪،‬اسپانیاو‪...‬م ‌یگذرد‬
‫و شـهرهای گونا گـون‪ ،‬از دریچـۀ دوربینـش زندگ ‌یهایـی‬ ‫«خیابا ‌نهـای فرامو ‌ششـده» بـه چـاپ رسـید و برنـدۀ‬ ‫نیـز نگاهـی عمیـق افکند‪.‬‬
‫رانشـانداد کـهدر فقـروتنگدسـتیوحاشی ‌هنشـینیدر‬ ‫جایـزۀ گـزارشتصویـری کاننودیپلمافتخارژورنالیسـم‬ ‫مری آلن مارک در ‪ 2‬مارس‪ 1940‬در پنسیلوانیا متولد شد‬
‫حـالنابـودیبودند‪.‬مارکدرطولسـا ‌لهایفعالیتش‬ ‫برتـرشـدوجایـزۀرابر ‌تا ‌فکنـدیراازآنخـود کـرد‪.‬پـروژۀ‬ ‫و در دانشـگاه همـان شـهر نقاشـی و تاریـخ هنر خوانـد‪ .‬در‬
‫بـا مجالت معتبـری ماننـد لایـف‪ ،‬رولینـگ اسـتون‪،‬‬ ‫کودکانخیابا ‌نهایسـیاتلاورابرآنداشـتتاب ‌ههمراه‬ ‫سـال‪ 1962‬بعـداز دریافـتمـدرک کارشناسـیوآشـنایی‬
‫نیویور ‌کتایمـزوونت ‌یفـرهمـکاریداشـتوبرنـدۀجوایـز‬ ‫همسـرشدر سـال‪ 1985‬مسـتندیبـاعنـوان«اسـتریت‬ ‫بـاعکاسـی‪،‬بـادریافـتبـورسبهمؤسسـۀآننبـرگرفتو‬
‫معتبریازقبیلبورسبنیاد گوگنهایم‪،‬بنیادجایزۀملی‬ ‫وایز»بسازد‪.‬اینفیلمنامزداسکار بهترینفیلممستند‬ ‫دررشـتۀفتوژورنالیسم کارشناسیارشـد گرفت‪.‬دوسال‬
‫هنرها‪،‬جایزۀنامحدود کنل کاپا‪،‬جایزۀبی ‌نالمللیبنیاد‬ ‫اسـکار شـد‪.‬مجموعهعکس«اردوگاه گوتایمز» کهدربارۀ‬ ‫بعد‪،‬برندۀبورس«فولرایت»شدوبرایعکاسیبهترکیه‬
‫هاسـلبلاد و جایزۀ ورلدپرس فتو شـد و دکترای افتخاری‬ ‫کودکان سـرطانی سـا کن منطقۀ مالیبو بود‪ ،‬و همچنین‬ ‫رفـت‪.‬توجـهویـژهبه کـودکاندراولیـنآثاراونمایـانبود؛‬
‫دانشگاهپنسیلوانیاوفیلادلفیانیزبهاوتعلق گرفت‪.‬اودر‬ ‫عکاسیاز گروهسفیدهایسلط ‌هجو(مل ‌تهایآریایی)‬ ‫کودکانـی کـهبـاژسـ ‌تهایخـودبیشـتردر حـالنمایـش‬
‫کهمقرشاندر آیداهوبود‪،‬از مه ‌مترین کارهایمریآلن‬ ‫رفتـار آد ‌مبزر ‌گهـا بودنـد‪ .‬او در سـال ‪ 1966‬بـه نیویـورک‬
‫‪ 25‬مـی‪ 2015‬درگذشـت‪.‬‬

‫منابع‬
‫‪1 .1‬مجلاتعکسشمار ‌ههای‪286-287-288-289-176‬منتشرشدهدرسا ‌لهای‪1390-1389‬‬

‫‪Www.Maryellenmark.Com2 .2‬‬
‫‪3 .3‬مورا‪،‬ژیل‪ .)1394(.‬کلماتعکاسی‪:‬راهنمایاندیش ‌هها‪،‬جنب ‌شهاوتکنی ‌کهایعکاسیازآغازتاامروز‪.‬مترجمحسنخوبدل‪ ،‬کریممتقی‪.‬تهران‪:‬حرفهنویسنده‪.‬‬

‫شمار ٔه بیست و چهارم‬

‫مـــــــــــشرمداار ٔدهمبایهس‪98‬ت‪3‬و‪1‬چهارم‪116‬‬

‫مـــــــــــردادماه‪ {1161398‬عکاسـ ـ ـی ݡ }‬
‫‪PHOTOGRAPHY‬‬

‫ازمجموعه(ترکیه)‬ ‫ازمجموعه(زنانروانپریش‪-‬بخش‪)81‬‬

‫ازمجموعه(بیخانمانها)‬ ‫ازمجموعه(زنانروانپریش‪-‬بخش‪)81‬‬

‫ازمجموعه(زنانروانپریش‪-‬بخش‪)81‬‬ ‫ازمجموعه(کودکانسرطانی‪-‬اردوگاه گودتایمز)‬

‫‪117‬‬

‫{ ع ‪7‬ک‪11‬اســـــیݡ }‬

‫‪PHOTOGRAPHY‬‬

‫ازمجموعه(سلبریتیها)‬

‫ازمجموعه(کودکانخیابانهایسیاتل)‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪118‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫{ عکاسـ ـ ـیݡ }‬

‫‪PHOTOGRAPHY‬‬

‫دعوکعکسهاس پاییرنیگن یاسزممجتموچعپه ا(زخمیجابماونعفاهل(کسلینرد‪-‬کبهمنِبئد)ی‪-‬هند)‪ .‬‬

‫‪119‬‬

‫مدیرعاملفولادمبارکهدر مجمععمومیعادیسالانهشرکتمطرح کرد‪:‬‬

‫رشد‪ 102‬درصدیسودخالص‬
‫فولادمبارکهدر سال‪97‬‬

‫مدیرعاملفولادمبارکهدر مجمع“‬
‫عمومی عادی سالانه شرکت‬
‫فولاد مبارکه که روز یکشنبه ‪30‬‬
‫تیرماه سال ‪ 98‬در محل سالن‬
‫اجتماعاتنگیننق ‌شجهان‬
‫برگزار شد‪ ،‬از رشد ‪ 102‬درصدی‬
‫سود خالص فولاد مبارکه در سال‬

‫‪ 97‬خبر داد‪.‬‬

‫اینکـه گـروه فولاد مبارکه با تولید بیش از ‪9‬‬ ‫در ادامـه‪ ،‬مهندس حمیدرضا عظیمیان‪،‬‬ ‫بـه گـزارش خبرنـگار فـولاد‪ ،‬در ایـن مجمـع‬
‫میلیـون تـن فـولاد خـام بیـش از ‪ 54‬درصد‬ ‫مدیرعامـل شـرکت فـولاد مبارکـه‪ ،‬ضمـن‬ ‫کـه بـا حضور ‪ 84/88‬درصد از سـهامداران‬
‫از سـهم بازار فولادسـازان بزرگ کشـور را به‬ ‫ارائـۀ گـزارش فعالیـت هیئ ‌تمدیرۀ شـرکت‬ ‫و نماینـدگان صاحبـان سـهام شـرکت‬
‫در سـال مالـی منتهـی بـه ‪ 29‬اسـفندماه‬ ‫برگـزار شـد‪ ،‬عبـاس نعیمـی بـه نمایندگـی‬
‫خـود اختصـاص داده اسـت‪.‬‬ ‫سـال ‪ ،1397‬ایـن سـال را از منظـر‬ ‫از سـازمان توسـعه و نوسـازی معـادن و‬
‫او ادامـه داد‪ :‬بـه همت کارکنان زحمتکش‬ ‫سـودآوری‪ ،‬سـالی درخشـان از ابتـدای‬ ‫صنایـع معدنـی ایـران بـه سـمت رئیـس‬
‫شرکت و با اجرای موفق طر ‌حهای توسعه‬ ‫بهر ‌هبـرداری شـرکت تا کنـون برشـمرد‪.‬‬ ‫مجمـع‪ ،‬سـید محمـد حسـینی بهشـتیان‬
‫در سـال ‪ ،1397‬فـولاد مبارکـه موفـق بـه‬ ‫وی بـا اشـاره بـه عملکـرد شـرکت در حـوزۀ‬ ‫بـه نمایندگـی از شـرکت توسـعۀ سـرمایۀ‬
‫تولیـد بیـش از ‪ 6‬میلیـون و ‪ 343‬هـزار تـن‬ ‫تولیـد افـزود‪ :‬در سـال ‪ 1397‬شـرکت فـولاد‬ ‫رفـاه و خانـم سـیفی بـا سـمت ناظـر مجمع‬
‫کلاف گـرم و ی ‌کمیلیـون و ‪ 555‬هـزار تـن‬ ‫مبارکـه بـا تولیـد بیـش از ‪ 7‬میلیـون و ‪582‬‬ ‫و طهمـورث جوانبخـت بـا سـمت دبیـر‬
‫کلاف سـرد شـد کـه در کلاف گـرم رشـد ‪6‬‬ ‫هـزار تـن‪ 45/7 ،‬درصـد از تولیـد فـولاد‬ ‫مجمـع بـه عنـوان اعضـای هیئـت رئیسـه‬
‫درصدی و در کلاف سـرد رشـد ‪ 4‬درصدی‬ ‫کشـور را بـه خـود اختصـاص داد‪ .‬ضمـن‬
‫انتخـاب شـدند‪.‬‬
‫را شـاهد بودیـم‪.‬‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪120‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫گزارش مقداری تولید‬

‫درصد تغییرات‬ ‫‪1397 1396‬‬ ‫شر ح‬
‫‪%5‬‬ ‫تختال‬
‫‪%6‬‬ ‫‪7,586,000‬‬ ‫‪7,250,000‬‬ ‫کلاف گرم‬
‫‪%4‬‬ ‫کلاف سرد‬
‫(‪)%1‬‬ ‫‪6,343,000‬‬ ‫‪5,968,000‬‬ ‫قلع اندود‬ ‫مدیرعامـل فـولاد مبارکـه در ادامـه‬
‫(‪)%3‬‬ ‫گالوانیزه‬ ‫بـه عملکـرد درخشـان شـرکت در‬
‫‪%5‬‬ ‫‪1,555,000‬‬ ‫‪1,492,000‬‬ ‫رنگی‬ ‫حـوزۀ فـروش اشـاره کـرد و افـزود‪:‬‬
‫طـی سـال ‪ 1397‬فـولاد مبارکـه‬
‫‪98,000‬‬ ‫‪99,000‬‬ ‫موفق به فروش بیش از ‪ 6‬میلیون‬
‫و ‪ 714‬هـزار تـن انـواع محصـولات‬
‫‪196,000‬‬ ‫‪202,000‬‬ ‫فـولادی تخـت شـد که با رشـد ‪48‬‬
‫درصـدی نسـبت بـه سـال ‪1396‬‬
‫‪120,000‬‬ ‫‪114,000‬‬ ‫درآمـدی بالغ‌بـر ‪ 23,410‬میلیـارد‬
‫تومـان بـرای شـرکت بـه ارمغـان‬
‫گزارش مبلغ فروش ‪ -‬میلیون ریال‬
‫آورد‪.‬‬
‫درصد‬ ‫تغییرات‬ ‫‪1397‬‬ ‫‪1396‬‬ ‫شر ح‬ ‫وی میـزان فـروش محصـولات‬
‫تغییرات‬ ‫در بـازار داخلـی در سـال ‪ 1396‬را‬
‫‪%48‬‬ ‫‪52,999,577‬‬ ‫‪162,603,248‬‬ ‫‪109,603,671‬‬ ‫محصولات گرم‬ ‫حـدود ‪ 5‬میلیـون و ‪ 695‬هـزار تـن‬
‫‪16,022,098‬‬ ‫‪54,815,238‬‬ ‫‪38,793,140‬‬ ‫محصولات سرد‬ ‫اعالم و اظهـار کـرد‪ :‬فـروش داخلی‬
‫‪%41‬‬ ‫در سـال ‪ 1397‬بـه ‪ 5‬میلیـون و‬
‫‪%73‬‬ ‫‪7,057,435 16,682,463 9,625,028‬‬ ‫محصولات‬ ‫‪ 836‬هـزار تـن افزایـش یافـت‪ .‬در‬
‫‪%48‬‬ ‫پوش ‌شدار‬ ‫همیـن راسـتا بـا توجـه بـه رسـالت‬
‫‪%58‬‬ ‫‪76,079,110 234,100,949 158,021,839‬‬ ‫جمع فروش‬ ‫فـولاد مبارکـه در تأمیـن نیـاز‬
‫جمع فروش‬ ‫داخـل بـا اولویـت آن بـر صـادرات و‬
‫(‪)%2‬‬ ‫‪76,606,701 208,140,925 131,534,224‬‬ ‫افزایـش سـهم بازار داخلـی‪ ،‬میزان‬
‫داخلی‬ ‫صـادرات شـرکت از یـک میلیـون‬
‫(‪)527591‬‬ ‫‪25,960,024 26,487,615‬‬ ‫جمع فروش‬ ‫و ‪ 292‬هـزار تـن بـه ‪ 878‬هـزار تـن‬

‫صادراتی‬ ‫کاهـش یافـت‪.‬‬
‫مهنـدس عظیمیـان بـا اشـاره بـه‬
‫عملکرد شرکت در حوزه سودآوری (میلیون ریال)‬ ‫رشـد بیـش از ‪ 100‬درصـدی سـود‬
‫خالـص شـرکت‪ ،‬خاطرنشـان کـرد‪:‬‬
‫اصلی‬ ‫در سـال ‪ 1397‬سـود عملیاتـی‬
‫شـرکت بیـش از ‪ 11,933‬میلیـارد‬
‫درصد‬ ‫تغییرات‬ ‫‪1397‬‬ ‫‪1396‬‬ ‫شر ح‬ ‫تومـان بـود کـه نسـبت بـه سـال‬
‫تغییرات‬ ‫‪ ،1396‬رشـدی ‪ 77‬درصـدی‬
‫داشـته اسـت‪ .‬همچنیـن سـود‬
‫‪%48‬‬ ‫‪76,079,110‬‬ ‫‪234,100,949 158,021,839‬‬ ‫درآمدهای‬ ‫ناخالـص شـرکت رقمـی بیـش از‬
‫عملیاتی‬ ‫‪ 10,952‬میلیـارد تومـان بـود کـه در‬
‫مقایسـه با سـال ‪ ،1396‬رشدی ‪51‬‬
‫سود ناخالص ‪%51 36,769,463 109,529,834 72,760,371‬‬ ‫درصـدی داشـت و سـود خالـص‬
‫شـرکت با رشـد بیش از ‪ 102‬درصد‪،‬‬
‫سود عملیاتی ‪%77 52,044,980 119,338,522 67,293,542‬‬ ‫بـه ‪ 12,230‬میلیـارد تومـان رسـید‬
‫کـه از ابتـدای بهره‌بـرداری شـرکت‬
‫سود خالص ‪%102.7 61,988,390 122,305,172 60,316,782‬‬
‫تا کنـون ب ‌ینظیـر اسـت‪.‬‬

‫‪121‬‬

‫پایـدار سـنگ از طریـق تملیـک طر ‌حهـای‬ ‫وی در ادامـه بـه عملکـرد سـ ‌هماهۀ اول‬ ‫او با تأ کید بر اینکه عملکرد مطلوب شرکت‬
‫موجودوا کتشاف؛تلاشجهتبهر ‌هبرداری‬ ‫شـرکت در سـال ‪ 1398‬اشـاره کـرد و افـزود‪:‬‬ ‫در سـال ‪ 1397‬تأثیر مثبتی بر ارزش شـرکت‬
‫و تسـریع در اجرای کلیۀ طر ‌حهای مصوب‬ ‫فـولاد مبارکـه در سـه ماهـۀ اول سـال ‪1398‬‬ ‫در بازار سرمایه داشته است‪ ،‬افزود‪ :‬حاصل‬
‫در شـرکت اصلـی و شـرک ‌تهای گـروه‬ ‫موفـق بـه فـروش یـک میلیـون و ‪ 953‬هـزار‬ ‫این عملکرد درخشـان از مجمع سـال قبل‬
‫ب ‌همنظـور افزایش سـود و خلـق ارز ‌شافزوده‬ ‫تـن انـواع محصولات شـد که بیـش از ‪ 9‬هزار‬ ‫تـا مجمـع فعلـی بازدهی‪ 112‬درصـدی برای‬
‫ازجملـه طـرح خـط نـورد گـرم ‪2‬؛ تأمیـن‬ ‫و ‪ 594‬میلیـارد تومـان بـرای شـرکت درآمـد‬ ‫سـهامداران شـرکت اسـت‪ .‬ایـن در حالـی‬
‫الکتـرود مصرفـی موردنیـاز ب ‌هعنـوان‬ ‫حاصـل از فـروش و رشـد ‪ 103‬درصـدی‬ ‫اسـت کـه بـا اجـرای موفـق افزایـش سـرمایه‬
‫اسـتراتژی ‌کترین مـادۀ اولیـه شـرکت‬ ‫نسـب ‌تبه سـ ‌هماهه اول سـال قبـل بـه‬ ‫بـه میـزان ‪ 73/33‬درصـد از محـل سـود‬
‫حداقـل بـرای ‪ 3‬سـال؛ مشـارکت در افزایش‬ ‫انباشـته کـه بزرگتریـن افزایـش سـرمایه از‬
‫سـرمایۀ شـرک ‌تهای سـرمای ‌هپذیر خصوصـا‬ ‫ارمغـان آورده اسـت‪.‬‬ ‫محل سـود انباشـته در تاریخ بورس اسـت‪،‬‬
‫شـرک ‌تهای معدنـی و تأمین مالـی از طریق‬ ‫مدیرعامـل فـولاد مبارکـۀ در بخـش پایانـی‬ ‫فـولاد مبارکـه بـه بزرگتریـن شـرکت بـازار‬
‫افزایش سرمایه‪ ،‬انتشار اوراق بدهی و ورود‬ ‫سـخنان خـود گفـت‪ :‬مه ‌متریـن برنام ‌ههای‬ ‫سـرمایه بـا ارزش بـازار ‪ 558/6‬هـزار میلیارد‬
‫شـرکت در سـال جـاری عبار ‌تانـد از‪:‬‬
‫شـرک ‌تهای گـروه بـه بـازار سـرمایه‪.‬‬ ‫برنام ‌هریزی مدون برای برخوردار ‌یاز منابع‬ ‫ریـال تبدیـل شـد‪.‬‬

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪122‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬

‫بنا بر این گݡزارش‪ ،‬مجمع عادی سالانۀ شرکت فولاد مبارکݡه با تصویب موارد ذیل‬
‫به کار خود خاتمه داد‪:‬‬

‫‪ 1‬تصویبصور ‌تهایمالی گروهوشرکتاصلیمربوطبهسالمالیمنتهیبه‪1397/12/29‬‬
‫‪ 2‬انتخابسازمانحسابرسیب ‌هعنوانبازرسقانونیوعل ‌یالبدلوحسابرسمستقلبرایسالمالیمنتهیبه‪1398/12/29‬‬
‫‪ 3‬انتخابروزنام ‌ههایدنیایاقتصاد‪،‬صمتوتعادلب ‌هعنوانروزنام ‌ههای کثیرالانتشارشرکتبرایسالمالیمنتهیبه‪1398/12/29‬‬
‫‪ 4‬در ارتباطباتقسیمسود‪،‬مجمعباا کثریتآرامقرر نمودمبلغ‪3،900‬میلیاردتومان(بهازایهرسهم‪300‬ریال)بهسهامدارانپرداختو‬

‫الباقیبهسودانباشتهدورۀمالیبعدمنتقل گردد‪.‬‬

‫‪ 5‬اعضایهیئ ‌تمدیرهبهشرحذیلبرایمدت‪2‬سالانتخابشدند‪:‬‬

‫سازمان توسعه و نوسازی معادن و صنایع معدنی ایران‬
‫شرکتسرمای ‌هگذاریصدر تأمین‬

‫شرکتسرمای ‌هگذاریاستاناصفهان‬
‫شرکتسرمای ‌هگذاریاستانآذربایجانغربی‬

‫شرکت بهسازان انرژی تدبیر زنگان‬

123

‫شمار ٔهبیستوچهارم‪124‬‬

‫م ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـردادماه‪1398‬‬


Click to View FlipBook Version