[ ۱۱:۲۴قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری
ای مرد هیچ دانستی …۲
بود و نبودت یکی بود
شاید که لازم بود
اما هیچ کافی نبود
از آنزمان که یادت رفت
آب پای درخت بریزی
تا شکوفه ها نریزند
لبانی چو غنچه نخشکند
هرگز خزان سر به نیست نگردد
تنها بهارت را بسر رساند
سکوت ،چو ماری لابلای محرمت خزید
چو بر سرت زد فصل تغییر دهی
به خیالت تابستان آوری و
دگر بار شکوفه ها بر آید
ندانستی و بوران به خانه ات زد
شوک زده ،ز سوز سرما ،یخ زدی
تو ،هیچ نگران نباش …
گلها و برگهای سبز جای دگر ریشه زنند
۱۹:۴۷
۱۴۰۰,۹,۲۸
دفتر :مهنیس
[ ۱۱:۲۵قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری
ای مرد هیچ دانستی … ۱
آنزمان کز رحم درخت زاده شدم
عاشق شده و سبز شدم ؛ گل دادم
به دست تو چیده شده ،
زاییدم
بزرگ نگشته ،نصف تو شدم
آزرده شده ،زرد شدم
تا که روزی ،ز گلویت افتادم
شعر شده ،نغمه شدم
اینبار ز شعور زاده شدم
گرچه پیر شدم
همگی جان شده و پخته شدم
برگهایم همه ریخت
دگر بار بجایش همگی جان شده ،
با عطر تن شبنم صبح
شکوفا شده ،جوانه زده و
درختها شده ام
۱۹:۰۰
۱۴۰۰,۹,۲۸
دفتر :مهنیس
[ ۱۱:۲۷قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری
ما را خیالی به تعزیر نباشد یاغی
گو به در آید اگر ترس ندارد یاغی
یک دست کفن حاصل عمرت گشته ست ؟!
آن کفن هم ،بهر تن ات بود یاغی
با سحر ساخته ایم ،ره امید و فرج
به دو صد پیمانه ،دگر نسازی یاغی
در نماز ،پرده ی شرم و حیا بگشادیم
سارا ،دگر دامن پرهیز نگیرد یاغی
تا نیاز ،چو قفلی بر در ما بنشست
دست حسرت ،گرفتیم به گدایی یاغی
چو ملک بدست تازی بسپرد آن ساسان
ساقی ات مرده مگر باز نگیرد یاغی
۱۵:۳۵
۱۴۰۰,۹,۲۴
دفتر :مهنیس
[ ۱۱:۳۰قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری
هر روز سوالم این است از دفتر عشق
جانا چه هست قصدت بر گردن من ؟
زینهمه نو به نو آمدن و رفتن ات
اینهمه خار بهر چیست دلبر من ؟!
مولوی گفت تا هر که ز عاشقی نداند
بهر چه نشیند بر در عشق ،همره من ؟
سوز سرما نتوانی با دل خویش ستانی
گرمی عشق مرا هیچ ندانی گل من
با تو همره شده و ساز نوازم ،هیچ ندانی
بخدایی که خدایم سوگند ،راز من
در رهت ماه و خورشید و فلک رقص کنان
با تو آواز دهند سر ،سر نمایند شه من
۱۵:۴۵
۱۴۰۰,۹,۲۷
دفتر :مهنیس
[ ۱۱:۳۲قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری
بیم ات نباشد
عشق جاویدت چو پیدا کردی و بیم ات نباشد
سخت آغوشت گشایی و دل تنگ ات نباشد
آزاد گردی از خود و ماه و پلنگ ات هم نباشد
عاشقی میخواره گردی و دگر بیم ات نباشد
هر چه آمد هر که رفت و هر چه کرد کار ات نباشد
بیخیال از هر چه بود و هر چه کشت تردید ات نباشد
هر چه غم داری به عاشق چون سپاری ،درد ات نباشد
بخسب آسوده خاطر که چون بی نگهبان ات نباشد
۱۴:۲۴
۱۴۰۰,۹,۱۸
دفتر :مهنیس
[ ۱۱:۳۴قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری
دیر بزرگ شدیم و
زود پیر شدیم
بگوی :
آااااه به پای تو نویسیم
یا خود ؟!
به پندار خویش ،ساختیم
ندانستیم ،که همه را باختیم
ما ،بر تو تاختیم
تا توان داشتیم
سرانجام ،آموختی
از هیچ ،بر هیچ ،در پی هیچ
آموختی ،دنیا بازی بود و هیچ
تنها ارزش اش مهری بود
که ندانسته ،آنرا هم باختیم
بی وفا نگارم هم ،رو بر تافته
به جفت شش ،ما را بر انداخته
نه مکر ،نه قمار ،نه بنده گی
نه مستی ،نه ساقی ،نه سارایی
گوش ات کر و دلت سنگ است
آشیانت ویرانه باد که دل ،تنگ است
به نهاد بی تکلفم ،طلب کردم
تو بگوی :
چه گنه جز عشق آت بسر کردم ؟!
۱۹:۴۰
۱۴۰۰,۹,۱۶
دفتر :کفرنامه
بسه دیگه
[ ۱۱:۳۵قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری
بی بال و پر پریدن
آوای خوش خزیدن
تا تو ،چه سان ببینی
با جلوه ی نکویی
دانی چرا غمینی
تکیده و زمینی
آهنگ خوش نشینی
گل فام هیچ نبینی
از باغ دل نچینی ؟!
باطن نگر ،ببینی
هر گل به رنگ و بویی
عاشق نباشی ار تو
در جنت ات گذارند
باز هم جهنمی تو
عاشق همیشه شاد است
در دل جشنی بپا هست
گر آتشش گذارند
گلها همه بهارند
عاشق نهی تو جانا
سر در بکش به مستی
باشد رهی ز خستی
۱۴۰۰,۹,۳
دفتر :مهنیس
[ ۱۱:۳۶قبلازظهر ]۲۸/۹/۱۴۰۰ ,مهستی نیری